۹ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲۳:۲۳
خودشناسی میتونه خوب باشه اگر به این شکل باشه که سندرومهای خودت رو تشخیص بدی و بدونی این راهی که الان داری توش میری به کجا ختم میشه.
به شرط اینکه انرژی کافی داشته باشی چون میتونی با انرژی گذاشتن مسیرت رو عوض میکنی و اون راه لعنتی رو نمیری.
ولی اگر انرژی نداشته باشی خیلی بده چون قشنگ میدونی چطوری به چه شکلی در چه بازهی زمانیای بعداز طی چه مراحلی به فنا میری.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۷ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۰۱:۳۶
میگن یکی که رفت برمیگرده اگر واقعا از صمیم قلب بخوای.
باور داشتم تا زمانی که تجربه خلافش رو ثابت کرد.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۳ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲۳:۲۸
دوتا آدم رو فرض کنین که تازه با هم یه رابطه رو شروع کردن. پسر این ماجرا رو آدمی فرض کنین که یا خیلی داغونه از روابط قبلی یا خیلی گاگوله من حیث المجموع.
در این رابطه که تازه داره شکل میگیره پسر بدبخت ممکنه خیلی دوست داشته باشه رابطه رو ولی به دلیل گاگولی یا داغونی مطلقی که دچارش هست نمیتونه به خوبی این موضوع رو ابراز کنه و دختر بدبخت هم به دلیل عدم وجود صبر یا خیلی دلایل دیگه از پسره مایوس میشه.
در این نقطه که معمولا در یکماه ابتدایی رابطه معمولا رخ میده اتفاقی میوفته که بدین شرح هست. دختره به شیوهای ابراز نارضایتی میکنه از این موضوع حالا یا بطور مستقیم میگه تو خیلی گاگولی یا بطور نا مستقیم میگه که من حوصله این رابطه رو ندارم و نمیخوام و در این نقطهی بحرانی پیشنهاد داده میشه که بیا بهم بزنیم.
واکنش پسرها معمولا چه داغون و گاگول زیاد فرقی نداره، یا سلف پروتکتیو هستن یا خیلی گاگولن که واقعا فکر میکنن طرف میخواد بره و دوستش نداره یا خیلی منطقی با موضوع برخورد میکنه و کلا در هر دو مورد میگه: قبول بیا بهم بزنیم.
کل جریان مثل این میمونه که توی پوکر وقتی طرف هنوز کارتهای رو زمین رو ندیده و چیز زیادی هم وسط نذاشته و کارت جالبی هم دستش نیست بلف بزرگ بزنی و طرف مطمئنا فولد میکنه کارتهاش رو میذاره زمین.
البته این موضوع در تمامی موارد صادق نیست. خیلی وقتها هم پیش میاد که واقعا دختره نمیخواد ادامه بده. باید یکم هوش بکار برد در هرحال
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۲۱:۵۲
همیشه اینطور بوده که آدمها تفکرات شبیه به خودشون رو بیشتر پسندیدن و بخاطر همین بوده که نفر به نفر آدمها دور هم جمع شدن و گروههای دوستی تشکیل میشن.
تاثیر مهمی که این گروههای دوستی یا کلا جوامع کوچیک یا بزرگی که دارای تفکر مشابه هستن روی افراد میذارن اینه که افرادی که تا قبل از حضور در این گروهها حداقل تا حدودی سعی با هماهنگی و حضور در جوامع مرسوم تر یا بزرگتر رو میکردن دیگه از تلاششون به اون شدت اصلی دست میکشن چون اینجا مورد قبول واقع شدن. افراد در این وضعیت محدود و محدودتر میشن به این گروهها و هیچ حس بدی از این موضوع بهشون دست نمیده.
در زمانی که این افراد نیاز یا علاقه به ایجاد ارتباط بلندمدت یا دائمی با افراد خارج از این محدوده دارن هست که این موضوع به عنوان یک ضعف خودش رو نشون میده.
هیچ هدف خاصی رو از نوشتن این موضوع در نظر ندارم. فقط میخواستم بگم که چقدر ضربه خوردیم همهی ما از این محدود شدن زمانی که یکی از دست ما رفته فقط بخاطر همین موضوع
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب