۱۱ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۲۱
نقاط خاصی از زندگی هست که میتونی خودت رو با خود گذشتهت مقایسه کنی. در این لحظات میتونی فریاد بلندی بکشی.
بعضی وقتا از شادی چون راضی هستی از کسی که الان هستی.
بعضی وقتا از ناراحتی چون کاملا ناراضی هستی از کسی که الان هستی.
این موقعی هست که تغییرات بزرگتر بوجود میان.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۷ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۵۶
فیلم خیلی درخشانیه. در فرهنگ آمریکاییها از فیلمهای مهم به شمار میره و حتی یه سری اصطلاحات و نظراتش بعداز این فیلم وارد فرهنگشون شده. کاری به این ندارم. اینجا برای من یکی از دیالگوهای درخشان فیلم مهم هست.

سالی: وقتی من و جو شروع کردیم قرار گذاشتن ما دقیقا یه چیز رو میخواستیم. ما میخواستیم با هم زندگی کنیم ولی ما نمیخواستیم ازدواج کنیم چون هربار هرکی که میشناختیم ازدواج میکرد رابطهشون رو نابود میکرد. اونا تقریبا دیگه با هم نمیخوابیدن. واقعیته، این یکی از رازهایی هست که هیچکس هیچوقت بهت نمیگه. من مینشستم کنار دوستای دخترم که بچه داشتن، راستش یکی از دوستای دخترم که بچه داشت – آلیس، و اون در مورد اینکه اون و گری با هم دیگه اونکارو نکردن ابراض نارضایتی میکرد. حالا که بهش فکر میکنم میبینم اون حتی ابراض نارضایتی هم نمیکرد، اون به عنوان یه موضوع عادی در موردش حرف میزد. میگفت که اونا تمام شب رو بیدار بودن، انرژیشون همیشه تخلیه شده بود، بچهها تمام حس جنسیشون رو ازشون گرفتن بود. من و جو در مورد این موضوع حرف میزدیم و میگفتیم که ما خیلی خوش شانسیم که همچین رابطهی فوقالعادهای داریم. ما میتونستیم کف آشپزخونه سکس داشته باشیم و نگران نباشیم که بچهها از در بیان تو. میتونیم هر لحظهای که خواستیم پاشیم بریم رم. بعد یه روز من داشتم دخترکوچولوی آلیس رو با خودم میبردم که بعدازظهر پیشم باشه چون بهش قول داده بودم که میبرمش سیرک و ما تو تاکسی داشتیم “من میبینم*” بازی میکردیم – من یه صندوق پست میبینم، من یه تیرچراغ برق میبینم. بعد اون از پنجره بیرون رو نگاه کرد و یه زن و مرد رو دید با دوتا بچهی کوچیک که مردِ یکی از بچهها رو روی شونش نشونده بود و دخترِ دوستم گفت: “من یه خانواده میبینم” و من شروع کردم به گریه کردن. میدونی من صرفا شروع کردم گریه کردن. رفتم خونه و گفتم: میدونی جو، ما هرگز هرلحظهای که بخوایم پا نمیشیم بریم رم.
هری: و کف آشپزخونه؟
سالی: حتی یکبار. از این سرامیکهای خیلی سفت و سرد مکزیکیه.
میدونین چی این مهمه؟ اینکه ما توی زندگیمون مثال اینو زیاد داریم. کارهای بزرگ و مهمی رو انجام نمیدیم که فقط آزادی برای انجام کارهای کوچیک و بیاهمیت تر رو داشته باشیم و هیچوقت هم انجامشون نمیدیم.
و یهروز میفهمیم که ما هیچکدوم رو انجام ندادیم و بدجوری سرمون کلاه رفته.
*: اسم بازی I spy هست
پ.ن: متن این هم انگلیسی
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۶ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۴
ناخودآگاه آدم جای تمام احساساتی که آدم سرکوبشون میکنه و یا بیخیالشون میشه، ترس و اضطراب، اشتیاق و علاقه، همه و همه…
بزرگترین ترسهای آدم از توی خوابش سر در میارن. از دست رفتنها و دلتنگیها و … میتونم بهشون اهمیت ندم؟ میتونم بیخیالشون بشم؟ اصلا آسون نیست
توی خوابت موقعیتی که شاید در انتهای انتهای ذهنت هم بهش فکر نکنی برخورد میکنی. میدونم که اون آدم توی خواب خودمم و میدونم بهم دروغ نمیگه. و در اون لحظه واقعا میفهمم چه حسی داری.
ولی هیچکاری از دستم بر نمیاد توی دنیای واقعی. دردش اینجاست
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۱ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۶
فاتحهی رابطهای که مرده را بخوانید بگذارید بمیرد. با تنفس مصنوعی نگهش ندارید که هر روز با اشک و ناله برید بالای سرش زجر بکشید از دیدنش که با چه زجری زنده نگهش داشته اند که فقط نفس بکشد، که حتی زنده هم نیست.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۲۸ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۲
از ضربهی چاقو تو فقط جای ضربه رو میبینی و پوست پاره شده رو ولی اون چاقو زیر پوست رو نابود کرده و بیشتر از اون چیزی که میبینی رو پاره کرده.
یه ضربهی ساده ممکنه در ظاهر چیزی نباشه ولی در چند زمینهی دیگه به فرد ضربههای خیلی بدی میزنه.
همیشه همینطور بوده. همیشه هیمنطوره. همیشه همینطور میمونه
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۲۶ دی ۱۳۸۹ ساعت ۲۱:۱۱
من دیگه اون آدم قبلی نیستم.
جای نگرانیه چون از آدمی که الان هستم زیاد مطمئن نیستم و درست هم نمیشناسمش.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۱۸ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۴۸
وقتی میخوای آب آروم بشه باید صبر کنی که آب خودش آروم بشه. هرچی بیشتر بهش دست بزنی بیشتر میریزه بهم
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۱۳ دی ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۳۸
وقتی بودی صدات لالایی شبهام و وقتی رفتی دیازپام.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب