به حرمت اون قطره اشکی که وقتی میاد پایین روی لبی که لبخند میزنه میشینه
به حرمت اون گریهای که هق هق نداره
به حرمت اون قطرهی اشکی که هیچکس جز خدا ندیدتش
به حرمت اون گریهای که هیچکس ازش خبردار نشد
به حرمت گریهای که دلیلش رو هیچکس نفهمید
به حرمت اون قطره اشکی که وقتی میاد پایین روی لبی که لبخند میزنه میشینه
به حرمت اون گریهای که هق هق نداره
به حرمت اون قطرهی اشکی که هیچکس جز خدا ندیدتش
به حرمت اون گریهای که هیچکس ازش خبردار نشد
به حرمت گریهای که دلیلش رو هیچکس نفهمید
نه شاخ دارم و نه دم.
بخاطر این ترسناکم که شکل آدمیزادم.
تو رو با خاطراتت با یادهات با افکار مربوط بهت باید بندازم بیرون. ولی بعدش دیگه چی از زندگیم میمونه؟
دکتر!
وقتی خبر خوش ملی میخوای بدی از چند روز جلوتر تو بوغ کرنا میکنی که میخوام خبر خوش فلان بدم.
به این کارا که میرسه تمام چماق به دستات رو میریزی تو شهر نصفه شب آروم میای تو تلویزیون که کسی نشنونه چی میگی؟
اینه رسم روراستی با “ملت بزرگ ایران” که هی میگی؟
در برابر هر احساسی از نوع “خواستن” دو عکسالعمل وجود داره.
۱. ارضاء خواسته یعنی رسیدن به موضوع
۲. سرکوب خواسته یعنی به خودت بقبولونی که این حس اشتباهِ یا اینکه از اول هم اینو نمیخواستی.
جان لنون؛ بکی از بزگترین موسیقیدانان و آهنگسازان تاریخ. هنوز هم میشه با آهنگهاش ارتباط برقرار کرد.
در ۹ اکتبر ۱۹۴۰ (۱۸ مهر ۱۳۱۹) در شهر لیورپول انگلیس درست در وسط جنگ جهانی دوم به دنیا اومد و بخاطر همین اسم میانی اون از “وینستون چرچیل” گرفته شد و بهش “جان وینستون لنون” (John Winston Lennon)گفتن. اون بخاطر اینکه پدرش در زمان جنگ فرار کرده بود سه سال از پدرش دور بود و در حقیقت بعداز ۱۹۴۶به مدت ۲۰ سال پدرش رو ندید و دوران کودکی عجیبی رو گذروند.
اون در طول سالهای بعد فعالیتهای زیادی داشت از جمله تاسیس بزرگترین گروه موسیقی تاریخ، بیتلز به همراه سر پاول مکارتنی.
این متن البته در مورد زندگی و کارهای لنون نیست، در حقیقت به مناسب سیامین سالروز ترور جان لنون نوشته شده.
جان لنون در تاریخ در ۸ دسامبر ۱۹۸۰ (۱۷ آذر ۱۳۵۹) ساعت ۱۰:۵۰ دقیقه شب وقتی که به همراه همسرش یوکو به آپارتمانشون توی نیویورک برمیگشتن توسط مارک دیوید چپمن (Mark David Chapman) به ضرب چهارگلوله از پشت زخمی میشه و بعداز ۱۷ دقیقه در بیمارستان مرگش اعلام میشه.
همونطور که همسرش یوکو اونو روز بعدش اعلام کرد مراسم تدفینی برای جان لنون برگذار نشد. همسرش اونروز اینطور حرفش رو تموم کرد: “جان برای بشریت دعا کرد و عشق ورزید و شما هم برای اون همینکار رو بکنین”. بدن اون رو آتش زدند و یوکو خاکسترش رو در سنترال پارک نیویورک پخش کرد؛ جایی که الان یک سنگ ۱۰ هزارسانتی متر مربعی به یادبود جان لنون قرار داره به نام “استرابری فیلدز” شناخته میشه. اسم استرابری فیلدز از آهنگ مشترک جان لنون و پاول مکارتنی به نام “Strawberry Fields Forever” گرفته شده.

دیوید چپمن؛ قاتل جان لنون؛ متولد ۱۰ مه ۱۹۵۵ (۲۰ اردیبهشت ۱۳۳۴) در فورت ورث تکزاس آمریکا بدنیا اومد. اون در بچگی اوتیست تشخیص داده شد. اون از مشکلات زیادی رنج میبرد؛ تا سن چهارده سالگی اون از مواد مخدر استفاده کرد، گاهی از مدرسه فرار میکرد و یکبار از خونه فرار کرد و دو هفته توی خیابون زندگی کرد. اون در مورد قدرت خدا گونهی خودش در تسلط بر روی عدهای مردم تخیلی هم گاهی حرف میزد، گروه موسیقی محبوبش بیتلز بود و از ماریجوانا، هروئین، الاسدی و چند نوع دیگه مواد مخدر استفاده میکرد. اون شدیدا تحت تاثیر بیتلز، ناطور دشت، موسیقی و کارهای هنری بود.
در سن ۱۶ سالگی توی یه کمپ مشغول کار شد و و یکی از دوستاش بعدها بهش کتاب ناطور دشت “The Catcher in the Rye” رو پیشنهاد کرد که تاثیر زیادی روی زندگیش گذاشت. به همراه دوست دخترش به کالج رفت و دچار افت تحصیلی شد و ترک تحصیل کرد و افکاری در مورد خودکشی پیدا کرد. بعداز تلاشی برای پیدا کردن کار دوباره تلاش کرد که به کالج بره و باز هم اخراج شد. در ۲۲ سالگی سعی کرد که با مونوکسید کربن در هاوائی خودکشی کنه. بعداز نجاتش از مرگ اون به درمانگاه روانی فرستاده شد و بعداز یکسال که بهبود پیدا کرد مادرش به اون توی هاوائی ملحق شد.
چپمن در در ۲۳ سالگی به یک سفر ۶ هفتهای دور دنیا میره که ایدهش رو از فیلم “دور دنیا در هشتاد روز” گرفته بود. اون با مسئول سفرش یک رابطهی عشقی شروع میکنه و یکسال بعد ازدواج میکنن. بعداز مشکلات فراوانی که برای خودش در کارهای مختلف پیش میاد و تغییرکارهای زیاد برای خودش و همچنین مشکلاتی که برای همسرش بوجود میاره به مشروبات الکلی پناه میبره، دچار اختلالات عصبی میشه و دوباره دچار اسکیزوفرنی میشه. در سال ۱۹۸۰ یه نامه به یکی از دوستاش مینویسه که توش نوشته بود “من دارم خل میشم” (I’m going nuts) و به نام “ناطور دشت” امضاء میکنه.
چپمن در اکتبر ۱۹۸۰ با نقشهی قتل جان لنون به نیویورک سفر میکنه. اون شهر رو برای مدت کوتاهی ترک میکنه تا مهمات دوستش رو که از نقشهی اون خبر نداشت توی آتلانتا ببینه. اون در ماه نوامبر برمیگرده و با رفتن به سینما و دیدن فیلم “مردم عادی” (Ordinary People) تحت تاثیر قرار میگیره و به هاوایی برمیگرده و به همسرش جریان نقشهش برای قتل جان لنون رو میگه و میگه که از این موضوع منصرف شده. اون یک قرار ملاقات با یک پزشک روانکاو تنظیم میکنه ولی بجای اون در تاریخ ۶ دسامبر دوباره به نیویورک سفر میکنه. اون به یک راننده تاکسی کوکائین پیشنهاد میکنه که بعدها گفت صحنههایی از “ناطور دشت” رو بازسازی میکرده.
روز قبل از ترور اون با جیمز تیلور هم برخورد داشته. تیلور میگه: “اون مرد یجورایی منو چسبوند به دیوار و از عرق سرد و عصبی برق میزد و یطور عصبی و ترسناکی درمورد کاری که قرار بود بکنه و کاراش و اینکه جان چطور علاقهمندشون بود و اینکه قرار بود با جان تماس بگیره میگفت.”
صبح ۸ سپتامبر از هتل شرایتون خارج میشه و لوازم شخصیش رو برای پلیس جا میگذاره. اون یه جلد “ناطور دشت” میخره که توش مینویسه “این حرف منه” و به نام “هلدن کاوفیلد” (Holden Caulfield) امضا میکنه. اون تقریبا نصف روز رو نزدیک آپارتمان داکوتا (محل اقامت لنون) سپری میکنه و با بقیه طرفدارها و دربان صحبت میکنه. اون صبح چپمن برای لحظاتی حواسش پرت میشه و لنون رو که از تاکسی پیاده میشه و وارد ساختمان میشه رو نمیبینه. اون صبح چپمن پرستار بچهی لنون رو میبینه که بچهی پنج سالهشون (Sean) رو برای گردش بیرون میبرده میبینه و پیششون میره و با شان دست میده و با اشاره به آهنگ “پسر زیبا” از لنون میگه “تو پسر زیبایی هستی”.
نزدیک ساعت پنج بعداز ظهر لنون و یوکو برای یک جلسهی ضبط از آپارتمان خارج میشن، که قبل از اینکه اونها وارد لیموزین بشن چپمن جلو میره و با لنون دست میده به آرومی ازش میخواد که آلبوم جدیدش “Double Fantasy” رو براش امضا کنه که از این صحنه یک خبرنگار عکس گرفته، لنون ازش خیلی مودبانه میپرسه “این تمام چیزی هست که میخوای؟” و چپمن سرش رو به علامت مثبت تکون میده. چپمن میگه: “در اون لحظه اون بخش بزرگ من برد و من میخواستم که برگردم هتل. ولی نمیتونستم. من صبر کرم تا وقتی که برگردن. چپمن از زمانی کمپ بیشتر و بیشتر شیفتهی یوکو میشد و میدونست که به لنون گره خورده. میدونست که بلافاصله بعداز اینکه جانی (Johnny Boy) بره میتونه باهاش باشه. اون میدونست که اردکها توی زمستون کجا میرن و من باید اینو میدونستم” (با اشاراتی به ناطور دشت)

جان لنون در حال حال امضای آلبوم برای چپمن (چپمن در پس زمینه عکس ایستاده)
در حدود ساعت ۱۰:۴۹ شب ۸ دسامبر لنون از لیموزین در مقابل آپارتمان داکوتا پیاده میشه تا به خونه بره، اونها از مقابل چپمن رد میشن و در زمانی که به سمت ورودی میرفتن چپمن از اونطرف خیابون پشت سرشون ۵ گلوله شلیک میکنه که چهار گلوله به پشت و شونهی چپش اصابت میکنه و که ریهی چپش و آئورتش رو زخمی میکنه.
چپمن در صحنهی جرم میمونه و کتاب ناطور دشتی که خریده رو در میاره و شروع میکنه به خوندن تا وقتی که پلیس میرسه. پلیسهایی که به محل اومده بودن جراحت لنون رو شدید تشخیص میدن و ترجیح میدن توی ماشین پلیس به بیمارستان ببرنش. چپمن بدون هیچ مقاومتی دستگیر شد. سه ساعت بعد چپمن در بازداشتگاه گفت: “مطمئنم بخش اعظم من هلدن کاوفیلد هست و بخش کوچکم شیطان”.
جان لنون که در زمان ورودش به بیمارستان مرده بود بعداز ۱۵ دقیقه تلاش در ساعت ۱۱:۱۷ شامگاه ۸ دسامبر ۱۹۸۰ مرده اعلام میشه.
حدود یکسال دادگاه چپمن بطول انجامید. اون توسط ۹ روانکاو معاینه شد. وکیل اون در ژانویه ۱۹۸۱ وارد فاز جدیدی شد و خواستار “تبرئه بخاطر جنون” شد. اون یک نامه به نیویورک تایمز میفرسته و به طرفداران میگه تمام جوابهای اونها در یک کتاب خارق العاده یعنی ناطور دشت هست. چپمن به وکیلش میگه که نمیخواد از قانون جنون استفاده کنه ولی وکیلش دست از کار نمیکشه. در ۲۲ ژوئن وکیل چپمن همچنان به جنون پافشاری میکنه ولی قاضی دادگاه میگه اگر متهم میخواد از این قانون استفاده نکنه باید به خواستش احترام گذاشت و ازش میخواد آخرین حرفش رو قبل از اعلام حکم بگه. اون در دادگاه بلند میشه و بعداز خوندن یک مونولوگ از ناطور دشت میشینه.
“بهرحال، من این بچهها رو تصور میکنم که تو این مزرعه گندم همهشون دارن یه بازی رو میکنن. هزاران بچه و هیچکس اون دور و بر نیست؛ هیچ آدم بزرگی منظورمه؛ بجز من. و من لبهی یه صخرهی خطرناک وایستادم. کاری که من باید بکنم اینه که تمام کسایی که دارن میرن روی صخره رو بگیرم. منظورم اینه اگر دارن میدوئن و نگاه نمیکنن که دارن کجا میرن من باید از یه جایی بپرم بیرون و بگیرمشون. این تمام کاری هست که من در طول روز میکنم. من فقط یه گیرنده توی گندمزار هستم. (Catcher in the Rye)”
مارک چپمن به قتل درجه دو محکوم شد و به اون حکم بیست سال تا حبس ابد داد شده. اون بعداز ۳۰ سال هنوز در زندان به سر میبره.
شش ماه بعد از ترور جان لنون یوکو همسر لنون آلبومی منتشر کرد به نام “فصل عینک” که عکس روی آلبوم عکسی از عینک جان لنون بود که به خونی شده بود.

گاهی از یه موضوع یا تکرارش یا خاطراتش به هر شیوهای که میتونی فرار میکنی. ولی به هر شیوهای که میتونن باز هم به سراغت میاین.
انگار که حق نداری فراموششون کنی. انگار که همیشه باید یادت باشه چیکار کردی
روز دانشجوی کتک خورده مبارک.
روز دانشجوی اخراج شده مبارک.
روز دانشجوی تحقیر شده مبارک.
روز مجید توکلی ها مبارک.
روز دانشجوی ستاره دار مبارک.
روز دانشجوی کشته شده مبارک.
روز دانشجوی در حبس مبارک.
یادتون باشه. دانشجو میمیرد، ذلت نمیپذیرد.
یادمون باشه دانشجو شاید در حبس باشه ولی در بند نیست.