حتی نیستی که بگم چقدر دلم برات تنگ شده.
هستی، ولی نه کنار من.
حتی نیستی که بگم چقدر دلم برات تنگ شده.
هستی، ولی نه کنار من.
همه عوض میشن. تو چقدر عوض شدی، من چقدر عوض شدم.
پ.ن: کاش دنیا توی یه ساعتی یه روزی یه زمانی خودشُ نگه میداشت
سکوت آدما درمان دردهاشون نیست، ولی مسکنِ.
اینکه هی از دردهاشون حرف بزنن و غر بزنن مثل این میمونه که یه زخم رو هم بکنی و خراش بدی و نذاری هیچوقت خوب بشه.
زدی ضربتی. ولی ضربتی نوش نکن. اینجوری دردش برات بیشتره. میدونم
“زندگی زیباست”
فیلسوفانهترین دروغی که یه آدم به خودش میگه که شاید امیدی داشته باشه که فردا صبح با لبخند از خواب بیدار بشه
آخرش یه کتاب مینویسم، اسمش رو میذارم “بزن، بکش، ولی نپیچون” توش هم ۱۰۰ برگ زرد کلفت میذارم که توش فقط نوشته “که خیلی درد دارد…”
زندگی منشوریست در حرکت دوار. جملهی یه فیلم قدیمی که حتی اسمش یادم نمیاد ولی یادم مونده چون همیشه بهش فکر میکردم که یعنی چی.
درسته؛ زندگی همون منشور دوّارِ. مثل اینکه یه بچه گرفته باشه دستش و هی بندازتش بالا و دوباره بگیردش.
هزارتا چرخ میخوره وقتی میره بالا، وقتی میاد پایین. میترسی که شاید اون بچه این بار نگیردش ولی میگیره، همیشه میگیره.
پس دیگه نمیترسم