۱ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۲۹
یه روز صبح که از خواب بیدار شدم از خوابم فقط یه اسم بیمعنا تو ذهنم بود “رفا”.
دلم گرفته بود و میترسیدم از تنها شدنم. برادرم داشت از پیشم میرفت. حس آشنای نوشتن به کمکم اومدم تا تنهاییم رو کنار بذارم.
مثل بچهم بزرگش کردم.
پ.ن: امروز هفت سال از ساخت این وبلاگ میگذره.
پ.ن: از شخصیت اون سالهاش خوشم نمیاد. خوشحالم بزرگ شده.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۳۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۰۱
اگر نبودش با من هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
حتی یه لحظه هم فکر نمیکنیم شاید لیلی واقعا داره میگه برو دیگه اینجا پیدات نشه.
کلا یاد نگرفتیم واقع گرا باشیم.
پ.ن: من که فهمیدم داره میگه برو دیگه اینجا پیدات نشه. ازش هم عذر میخوام برای دیرفهمی.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۲۳ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۷
جدا کنیم خودمونو از تمام کلی گویی ها و منقشاتی که بین زن و مرد وجود داره.
قبول کنیم که هر مردی به یک زن و هر زن به یک مرد نیاز داره تا بخشی از وجودش که متبلور نشده ست رو تجلی بده.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۲۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۲۰:۳۳
۳ سال پیش پدر یکی از دوستام فوت کرد. خیلی ناراحت شدم.
وقتی داشتم میرفتم مراسم پدرش متوجه شدم مثل همیشه دارم لبخند میزنم. گفتم زشته. باید حالت ناراحت بگیرم, اینجوری ناراحت میشه.
چندروز پیش متوجه شدم اون آدمی که همیشه لبخند میزد و خودش رو سخت مجبور میکرد که لبخند نزنه و نخنده الان سخته براش که همیشه لبخند بزنه.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۱۵ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۵۸
زندگی یک بار بیشتر نیست. از همون یکبار هم باید کمال استفاده رو ببری.
باید بازی با زندگی رو کنار بذارم.
آری آری، زندگی زیباست، زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیافروزیش رقص شعلهش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی… گناه ماست
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب