چشمها رو ببند، بذار تمام کابوسهات بیان جلوت و باهاشون مبارزه کن. با تک تکشون. نذار بترسوننت.

باید مقاومت کرد در برابر اون چیزی که هر لحظه دوست داره از توی وجودت شروع کنه به خوردنت تا پوستت برسه و تمومت کنه.

همه حرفها گفتنی نیستن. باید با بعضیهاشون توی خودت کنار بیای.

شاید باید پارو نزد وا داد. شاید باید دل رو به دریا داد

پ.ن: ذهنم همینقدر آشفته‌س

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب

آخرین تیر ترکش رو هم دادیم به آرش تا این امید آخری رو اون شلیک کنه

ولی این اضطراب همیشه هست.

گر به نزدیکی فرود اید، خانه هامان تنگ، آرزومان کور، ور بپرد دور، تا کجا ؟ تا چند ؟

پ.ن: آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟

پ.ن: جواب نگیرم قطع امید میکنم.

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب

من وقتی اون جوابی که باید رو نمیگیرم یا شاید تو نمیخوای اون جوابی که باید رو به من بدی. وقتی اون عکس العملی که باید رو نمیبینم و برعکسش رو میبینم.

همه اینا یعنی من طنابم رو به نقطه‌ی سستی بستم و هی ازش بالا رفتم. این یعنی تقصیر و اشتباه از من بود و نه هیچ‌کس دیگه و این وسط فقط من متضرر شدم و نه کس دیگه.

باید کم کم بپذیرم امیدی که بعداز ۴ سال ۴ ماه پیش دوباره زنده شد اشتباه بود.

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب

هر شخصی این حق رو داره که در هر لحظه‌ای از زندگیش مسیرش رو تغییر بده و پی تصمیم و اراده‌ش حرکت کنه و هیچ‌کس هم نمیتونه جلوش رو بگیره.

کسی نمیتونه جلوشون رو بگیره و باید قبولشون کنیم. ولی چون کسی نمیتونه جلوی تصمیم‌هامون رو بگیره قرار نیست که کسی صدمه هم نبینه.

خواهش میکنم تصمیمها رو درست بگیرم. آسیب زدن کار راحتی هست.

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب

شاید بدون اینکه بگم هم میدونی چی میخوام بگم. شاید از حرکاتم مشخص هست. ولی شاید نمیخوای. شاید مطمئن نیستی. شاید خودت هم نمیدونی تصمیمت چیه. شاید نمیدونی آیا آمادگیشو داری یا نه.

ولی ای کاش میگفتی. ای کاش میگفتم. تا این سردرگمی تموم بشه.

هنوز یادم نمیره اولین باری که اومدم بهت بگم و متوجه شدم فرصتم از دستم رفته. نمیدونی چقدر میترسم که دوباره اون اتفاق تکرار بشه.

میدونی؛ انرژی خیلی زیادی دارم، صبر زیادی هم دارم. قرار باشه مدتها صبر میکنم. همونطور که تو این چند سال صبر کردم. ولی ذهنم و روحم دیگه خسته ست.

این طناب نازک امید رو کسی بالا نمیکشه و من توان بالا رفتن ندارم. گاهی میگم رها کنم و برم. ولی صبرم زیاده. منتظر میمونم تا بتونم برم بالا.

پ.ن: تموم حرفهایی که نگفتی میخوان که زودتر از پا بی‌افتی.

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب

در طول زندگیم کارهای زیادی رو میخواستم انجام بدم که انجام ندادم. از انجام ندادن بعضی‌هاشون احساس خاصی ندارم. از بعضی‌هاشون احساس بدی دارم.

این یه کار از همون‌هاس که باید انجام‌ش بدم و میدونم از انجام ندادنش بعدها پشیمون خواهم شد. خیلی پشیمون.

ولی می‌ترسم. میدونم بعداز اینکار دیگه هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. مطمئنا این یه نقطه‌ی بحرانی هست. با انجام دادنش و یا ندادنش.

میدونم اگر انجامش ندم این نقطه‌ی بحرانی به سوی نزول سوقم میده. ولی نمی‌تونم پیش بینی کنم که آیا بعداز انجام این نقطه‌ی بحرانی به سوی صعود سوق داره یا نزول؛ که اگر به سوی نزولم باشه نزولی خواهد بود بسیار تاسف‌بار.

هر دفعه که میخوام کاری بکنم و حرفی بزنم نشونه‌هایی ظاهر میشن که بهم میگن این نقطه‌ی نزول خواهد بود و منو به عقب هل میدن. و هر دفعه که میخوام این نقطه‌ی بحرانی رو به حالت نزولش قبول کنم نشونه‌هایی میبینم که بهم میگن این این نقطه‌ی صعودی برایم خواهد بود.

گاهی به خودم میگم اگر انجام ندم نزول هست و اگر انجام بدم و بد بشه نتیجه‌ش باز هم نزول هست پس نباید زیاد فرق کنه. ولی چرا. خیلی فرق میکنه. برای من خیلی فرق میکنه.

دوست دارم که می‌تونستم ترس رو بذارم کنار و خیلی رک بهش بگم که چی میگم. حرفم چیه. ولی …

پ.ن: دردم میاد از این همه فکری که توی ذهنم میاد و این همه سدی که جلوی زبونم رو میگیره.

پ.ن: فال حافظم هم بهتر از خودم نیست، راهیست راه عشق که هیچش استعاره نیست٬ آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب

وارد شدن به حریم خصوصی افراد به هر دلیلی کار خوبی نیست. حتی اگر نزدیکترین فرد زندگی‌ش باشیم. حتی اگر خودش هم چیزی نگه که ناراحت شده.

حریم خصوصی افراد هم تعریف خاص خودش رو داره که هرکس خودش برای خودش تعریفش میکنه. احترام بگذاریم و به افراد اعتماد کنیم.

یادمون باشه که با وارد شدن به حریم خصوصی افراد داریم مورد قضاوت قرارشون میدیم و ما موقعیت اونها رو نداشتیم و جای اونها نبودیم که حالا بتونیم قضاوت کنیم دربارشون.

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب