۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۱۶
دو تا آهنگ که به نوعی در ادامه هم هستن از آناتما.
Anathema – Parisienne Moonlight
I feel I know you
I don’t know how
I don’t know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn’t be
You tried to see inside of me
And now I’m leaving you
I don’t want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel…
To feel…
Anathema – Judgement
The inequity of fate
The pains of love and hate
The heart-sick memories
That brought you to your knees
And the times when we were young
When life seemed so long
Day after day
You burned it all away
All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees
And the times when we were young
When life seemed so long
Day after day
You burned it all away
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۱ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲۰:۳۴
حدود ۴ دهه پیش مردم آزادی سیاسی نداشتن، خواستند اعتراض کنن، یه پیر مذهبی اومد جلو گفت برین بجنگین و اگر کشته شدین برای مذهب کشته شدین. مردم جنگیدن، انقلاب شد، خونشون به نفع مذهب مصادره شد به عقایدشون خیانت شد، یک انقلاب مذهبی درومد که مردم نمیخواستن.
چند سال بعد پیر بزرگشون مرد، عده ای آمدن مرگش رو به نفع خودشون مصادره کردن، به عقایدش خیانت کردن، حاصلش هم نه دیگه چیزی بود که مردم میخواستن، نه دیگه چیزی بود که مذهبیون اولی میخواستن.
بعدها کسی پیدا شد که مردم بهش چشم داشتن. گفت باید بجنگیم، مردم رفتن کشته شدن و خونشون رو انداختن گردن اون و عده ای گفتن اون هم مثل اون پیر بزرگ به عقاید ما خیانت میکنه. روزی که برخلاف پیر بزرگ اومد و گفت که نه، جوری نجنگین که کشته بشین همون عده باز گفتن دیدین پشتمون رو خالی کرد و هیچکار نکرد؟
عدهی عجیبی هستن، از ابتدا به هیچ چیز اعتماد نداشتند و فقط منتظر بودن که یه چیزی خراب بشه تا کاسه کوزه ها رو بشکونن سرش.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۳۱ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۵۶
ترس از بیان گذشته به کسی که میترسی از دستش بدی بخاطر اینکه میترسی از دستش بدی.
کاش افراد وقتی دارن به خودشون این اجازه رو میدن که بخاطر گذشته ی کسی در موردش قضاوت کنن به این هم فکر میکردن که اون موقع خودشون کجای زندگی اون طرف بودن.
اگر کسی رو دوست داری، گذشته ش رو قبول کن، با تمام جزئیات و تمام حاشیه هاش، چون اون موقع تو هیچ جایی توی زندگیش نداشتی که الان بخوای بخاطر اون ازش دلگیر باشی.
پ.ن: یکی از دوستان (واقعا نمیدونم بگم دوست؟) بخاطر گذشته ی دوست دخترش ترکش کرد، ما چه حقی داریم در موردشون تصمیم بگیریم در زمانی که براشون نبودیم
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۲۹ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۵۸
حقیقت تقریبا تلخه. تقریبا زشته.
یعنی میشه گفت حقیقت اون آدم زشته ست که نمیتونی چهره ش رو تحمل کنی و سرت رو میکنی تو کتاب قصه ی خیلی قشنگت تا نبینیش. ولی بالاخره اون جلوت نشسته.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۲۷ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۳۵
باورهای هرکسی تاثیر زیادی از شرایطی که داشته میگیره. شرایط هم میتونن ناشی از شرایط پیشاومدهی قبلی باشن. ولی این تاثیر کامل و مطلق نیست.
ما جای بقیه نیستیم؛ پس اگر شرایط مشابهی نسبت به افراد نداشتیم نمیتونیم در مورد باورهاشون هم نظر بدیم. و نمیشه تا زمانی که خودمون باورهای غلط خودمون رو اصلاح نکردیم نمیتونیم بقیه رو به اصلاح باورهاشون مجبور کنیم و البته تشخیص یک باور غلط بسیار مشکل هست.
تمام حرفها رو زدم که بگم گذشته ی بقیه و باورهاشون گذشته و شاید خودشون هم ازش راضی نباشن. بخاطر گذشته سرزنششون نکنیم.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۲۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۵۴
آدما عوض میشن، ولی فقط زمانی که این نیاز رو توی خودشون درک کنن.
تو نمیتونی بزور به کسی بگی عوض شو، ولی میتونی براش دلیل بیاری و محیطی ایجاد کنی تا خودش به این موضوع برسه*.
اینکه اونقدر صبر داشته باشی که نتیجه ی صبرت رو ببینی خیلی شهامت میخواد
* این یه موضوع ۱۰۰% نیست. هرکسی با توجه به اینکه این احساس درش به وجود بیاد تغییر میکنه. بعضی ها بخاطر ترسهاشون از تغییر یا خیلی از دلایل دیگه در مقابل هر موضوعی این احساس لزوم توشون به وجود نمیاد و تغییر نمیکنن.
پ.ن: کسانی که میگن کسی رو دوست دارن ولی اون باید خودش رو تغییر بده دچار اشتباه هستند چون یک هویتی از فرد رو در ذهن درست کردن که خود اون شخص نیست و هیچ بایدی در کار نیست.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۱۳
بیخیالی بر خیلی از دردهای بی درمان صرفا کمی مرهم است.
ولی خب همیشه نمیشه بیخیال بود و موند. زخم باز میکنه داغونت میکنه.
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۲۲ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۵۵
وقتی جنگ شد نمیتونی بگی که من نمیجنگم. دشمن میاد، میزنه، میکشه، میدزده، غارت میکنه و میره. برای همین اومده.
پ.ن: افتخار میکنن که رای ندادن و هی میگن “ما که هی گفتیم رای ندین، دیدین چی شد؟” در جوابشون این منم که میگم “رای دادم تا بتونم حقی داشتم برای حرف زدن؛ اگر رای نمیدادم اگر اوضاع بدتر از این بود هم نمیتونستم هیچی بگم”
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۱۶ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۳۹
هدفون رو میذارم روی گوشم و صداش رو بلند میکنم و به گوشه ای که هیچ کس توش نباشه نگاه میکنم تا از دنیایی که توش هستم جدا بشم. بهش اعتیاد پیدا کردم.
پ.ن: کاش دنیای دور و برمون هم مثل کامپیوتر بود تا بشه خاموشش کرد برای دقایقی شاید ساعتی شاید روزی
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب
۱۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۵۴
زندگی یعنی رویارویی با پس آمدهای انتخاب هایی که در طول زمان انجام دادیم و زندگی کردن خیلی شهامت میخواد.
پ.ن: احساس ضعفی در خودم دارم مبنی بر اینکه این شهامت در من نیست
در زمینه
قدیمیها
بدون جواب