۷ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۵۴
امروز توی مترو یه پیرمرد روبروم وایستاده بود. یهو پرسید٬ چیه؟ پکری!
لبخند زدم و گفتم: “هیچیم نیست!”
گفت: “کم طاقتی میکنی؟ تحمل کن جوون!”
نمیدونم چی شد٬ یهو این اومد به ذهنم و بهش گفتم: “حتی وقتی با یه سوزن روزی صدبار یه نقطه از بدنتو سوزن بزنن بعداز یه مدت با هر بار سوزن زدن میمیری و زنده میشی٬ چه برسه به این یکی که دیگه از خنجرم بدتره”
پ.ن: همه ای اینا رو گفتم که بگم ۴۳
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۲۴
و بدان که برای همیشه برای تو خواهد تپید
پ.ن: فرمول جدید کشف کردم. فرمول یکی از روزهای خوشحالیم از این فرمول پیروی میکنه
n>20 ; (n*365)+30
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۱۱ مرداد ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۰۳
بدترین دشمن آدم ذهن آدمه
پ.ن: ذهن آدم بخاطر اینکه همیشه با آدمه و اینکه میدونه چجوری گولت بزنه بدترین دشمن و بزگترین صلب آسایشگر آدم محسوب میشه
در زمینه Uncategorized
بدون جواب