۵ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۰۷:۲۱
جزء معدود دفعاتی هست که دارم یه بلاگ رو اول روی کاغذ مینویسم. بعدش میخوام بیارمش روی وبلاگ. البته من این کار رو بیشتر به این دلیل انجام نمیدم چون مثلهمین الآ» بعضیوقتا به کاغذ نگاه نمیکنم و خودم شروع میکنم دوباره برای خودم نوشتن.
—
هزار حرف نگفته روی دلم مونده که میخوام یه ذرهش رو اینجا بگم.
تعداد بلاگهای “هزار حرفم” که توی لیست انتظار برای انتشار در هیچوقت زمان موندن داره به زیادتر میشه. مدام زیادتر میشه.
—
بعضی وقتا اطرافیانم از من سوالهایی میپرسن در مورد دیگران که من در اکثر مواقع واقعا نمیدونم جواب سوالشون چیه!
بهشون میگم: مگه من فضولمۀ خوب واقعا هم نمیدونم! من چه میدونم فلانی داره تحصیل میکنه یا اگر میکنه داره چی میخونه. من چه میدونم فلانی رابطهشون با فلانی چقدر بوده. من چه میدونم فلانی چقدر از باباش پول توجیبی میگیره. چه میدونم…
البته بعضی افراد هم بدون اینکه من هیچوقت حرفی بزنم خودون یهچیزایی رو به من میگن.
ولی باز مواردی هم که میدونم باز هم میگم: مگه من فضول ملتم؟ از خودش بپرسین!
خیلی زجرم میده که بعد از همهی اینها خیلیها به این ظن یا یقین که من دهنلقم بهم اعتماد نمیکنن.
—
یکی از خصوصیاتی که من دارم اینه که همیشه سعی میکنم با همه کس خیلی سریع خودمونی بشم. با همه کس. مثلا شروع میکگنم بعداز نیم ساعت گپ زدن میگم: “تو”. خب، کلا من عادت ندارم که به کسی که سنش از من ۲۰ سال بیشتر نیست بگم “شما”.
ولی مردم هیچ وقت با من اونقدر که من با اونها راحتم با من راحت نخواهند بود. پسرهی احمق هنوز بعداز ۶ ماه رفت و آمد میگه: شما!
وقتی میبینم که در مقابل رفتار من کسی بهم اعتماد نمیکنه میریزم بهم.
توی کرمان هروقت دلم میگرفت از قدیمیترین دوستم «DaviD» کمک میگرفتم. یه زنگ بهش میزدمو میزدم باهاش بیرون. در اکثر مواقع پایه بود. واقعا ازش ممنونم.
اینجا هم قبلنا با پسر داییم اینطوری بودم. دیگه چیزی از همدیگه پنهون نداشتیم. خیلی راحت باهم حرف میزدیم. ولی حالا فعلا اون هم دانشجو شده و نیستش.
وقتی حالم دوباره گرفته میشه دوباره تنهام.
وقتی کسی نیست که بهم اعتماد کنه و من از از خودش بدونه من چطور میتونم یه رابطهی اعتماد یه نفره رو شروع کنم؟
لعنت به این من که دوباره گیر کردم.
—
احساس بدی نسبت به خودم پیدا کردم. احساس میکنم که خودم رو دارم به تمام اطرافیانم تحمیل میکنم. از همه تون خواهش میکنم. التماس میکنم که اگر خسته کننده و تکراری شدم لطفا بهم بگین.
—
چند ساعت بعداز نوشتن بلاگ:
پ.ن: داشتم به وبلاگها سرمیزدم ولی یهو چیزی رخداد کرد که انتظارش رو نداشتم. تمام حس و حالم گرفته شد. مهم اینه که دیگه آدما برای همدیگه وقت ندارن. نه دیگه چیزی مهمه و نه دیگه رفا مهمه٬ رفا. به کار خودت برس.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۲۸ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۰۷:۱۷
یه سوال اساسی و وجودی اینجا هست و اون اینه که آیا اصولا واجبه من آشپزی کنم؟
خوب. این یه سوال نسبتا خوبه تا وقتی که ندونیم من باید خودم غذام درست کنم. پس وقتی به این موضوع علم پیدا کردیم جوابمون این خواهد شد: پس چی میخوای بخوری؟ کوفت؟
خوب. بنده الآن آشپزی میکنم و گاهی هم غذاهام خوب از آب درمیاد. دفعه ی قبل که مرغ درست کردم تقریبا خوب شد. البته باید بگم که مرغش خوب شده بود. که فکر کنم اونم به خاطر این بود که مرغش خوب بود. ولی ایندفعه…
پریروز مرغ درست کردم و هنوز بعداز گذشت تقریبا ۴۸ ساعت بوی اینها از در خونه بیرون نرفته. من نمیدونم چرا اینا اینقدر بو میدادن. بد مزه نشده بودن ها ولی به شدت بود میدادن.
بهرحال. ولی کلا آشپزی من خوبه.
دفعه ی اول برنج درست کردم فقط یادم رفت نمک بریزم توش (حتی یه ذره)
دفعه ی دوم برنج درست کردم نه تنها یادم رفت که نمک بریزم بلکه ایندفعه روغن هم توش نریختم.
دفعه ی سوم یه عذای پر نمک تحویل دادم و از دفعه چهارم به بعد به طور مداوم هنوز غذای بدون روغن بدون نمک به ملت تحویل میدم.
من کارم درسته. برام کف مرتب بفرستین.
پ.ن: وقتی کامنت نوید رو دیدم یه لحظه یخ کردم. مگه میشه اون کامنت رو یادم بره؟ عمرا. همونی که اون دفعه در موردش معذرت خواهی رسمی نوشتم. همون رو میگم. باز هم میگم معذرت.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۲۶ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۰۸:۵۹
امروز قرار بود بفهمیم که شده یا نشده که باز هم فهمیدم نشده. باز هم خدا نخواست.
اگر قرار بود به دعاهای من چیزی بگیره الآن من اینجا اینا رو نمی نوشتم.
به هر حالو هر آنچه پیش آید خوش آید. چه کنیم دیگه. زیادی خریم.
خدایا شکرت.
الآن خیلی خیلی حالم گرفته است و خیلی دارم به خودم فشار میارم که کامنتینگ رو نبندم.
فرقی هم نداره.
به هر حال از همه تون ممنونم. خیلی خیلی ممنونم.
تا بعد.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۱۶ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۰۸:۱۳
سلام. این چند وقته که ننوشتم خیلی دلم میخواست بنویسم. ولی منتظر یه چیزی بودم (که به همین دلیل هم بود که میگفتم برام دعا کنین) که هنوز هم منتظرش هستم و هنوز هم میگم برام دعا کنین.
باز هم میگم که اگر OK شد بهتون میگم جریان چی بود و چی هست.
به هرحال. گفته بودم که سفر کردم. بله. به قول دیگه مهاجرت کردم. از اونجا اومدم اینجا. کجا؟ تهران. فکر کنم ۲۵ دیماه بود که اومدم. تاریخش رو درست یادم نمیاد. گیر ندین.
الآن اینجا مشغولات درس خوندن هستیم. درس میخونیم. سعی میکنیم که عین خر باشه ولی هرکار میکنیم نمیشه ک عین خر بشه. خرکی که نمیشه.
به هر حال. خیلی خیلی دلم برای اینجا تنگیده بود. خیلی زیاد.
من هم که ایرانسلی شدم. البته از نوع “پیش پرداختی”. یعنی همون سیم کارتهای ۲۹۰۰۰ تومنی. اینقدر حال میده. به قول بابام. دیگه ۱ ماه تو صف باش و ۱۲ ماه منتظر باش تا بیاد بیرون نداره.
البته هنوز یه سری عیب هایی داره که قراره درست بشن مثلا بزرگترینش رو میتونم این بگم که اگر کسی به من مسیج بده و من در اون لحظه تو آنتن دهی نباشم یا گوشیم خاموش باشه (که این گوشیه توپ و شاهکار شارژش به لحظه ای تموم میشه) اون وقت اون پیام هرگز به دست من نمیرسه.
وولـــــــــــــــــــی دیگه خبری از نتورک بیزی نیست. به قول مهران مدیری. صدایش هم EFR دارد و خیلی خوب میرسد.
به هر حال. خیلی حال میدهد.
تو این چندوقتی که مینویسم این همه مدت فکر نکنم از اینجا دور مونده باشم.
به هرحال. بازمیگردیم.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب