۵ دی ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۰۰
من از بازی شب یلدا خیلی دیر با خبر شدم. متاسفم. ولی تشکر میکنم از مریم خانوم که من رو هم تو این بازی کشوند. دیره ولی هست.
من باید ۵ چیزی که انجام دادم و در مورد خودم هست و تاحالا به کسی نگفتم رو اینجا بگم.
خوب این خیلی سخته چون من زیاد آدم خصوصی ای نیستم و تقریبا تمام زندگیم رو با همه به اشتراک گذاشتم و اگر چیزی بوده که به اشتراک نذاشتم اونقدر شخصی بوده که نمیذارم.
پس سخته.
۱. وقتی من داشتم اسم رفا رو انتخاب میکردم به نظرم اسمی بود که هیچ کس نداره. فکر میکردم مثل برادرم که یه اسم انتخاب که هیچ کس دیگه توی دنیا نداشت من هم یه اسم انتخاب کردم که هیچ جای دنیا مثال نداره. ولی این اسم توی همین زمون اسم خاص هست و اسم دختره
این هم از شانس
۲. سالها پیش وقتی که خیلی بچه بودم به دلیلی که نمیدونم هنوز چیه واکمن پسر عمه م رو در زمانی که بسیار مناسب بود کش رفتم. اینقدر دعوام کردن که نگووووووو ولی دیگه بچه خوبی شدم. والا 
۳. یبار کارنامه سال دوم راهنمایی رو اونقدر پیچوندم تا بالاخره مدیرمون اینقدر عصبانی شد که من پرتم کرد یه گوشه 
۴. به همه میگم از بچه بدم میاد. ولی بچه ها رو دوست دارم ولی میگم که همیشه دردسرن و بیشتر میترسم که بلایی سرشون بیاد و من ناراحت بشم.
۵. سال سوم راهنمایی معلممون داشت دیکته میگفت. همه سرمون روی دفترامون بود. به کلمه ی “بالاخره”(belaxare) رسیدیم. یکی از بچه ها با صدای بلند گفت چجوری نوشته میشه؟ من هم ناخداگاه با صدای بلند همونطور که سرم روی دفترم بود گفتم “بالا خره” (balaxare). معلممون یهو صداش رو بلند کرد و گفت: “کی گفت اینو” بعد هم کلی تهدیدمون کرد. من کلی خدا خدا کردم که دوروبریام من رو لو ندن. کلاس تموم شد و بچه ها از هم دیگه میپرسیدن که گفته. حتی کناریام. و من متوجه شدم که هیچ کس نفهمیده من بودم. عجب انسانهای کودنی
هی عزیزان میترا٬ سوده٬ رضا شکیبا٬ یاسمن٬ مریم شما ها بعدیا هستین.
فقط میگم: یلدا رو ادامه بدین.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۱ دی ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۵۵
خدا رفتگان شما رو بیامرزه.خدا بیامرز آقام که رفت؛نمیدونید چه قیامتی شد.یک محله بود و یک آقام.اهالی محل هم انصافا تو مراسمش سنگ تموم گذاشتن.هیچ کدوم از ما حال و روزمونو نمیدونستیم.تازه اون موقع من سنی نداشتم.
اما حالا…باز دخترکم زهرا.انگار ناف این بچه رو با بدبختی بریدن؛از هیچ چی شانس نیاورده.الانم ببین چه جوری داره خودشو میزنه.از بچه مردم توقع ندارم اما دو تا پسر بزرگ کردم عین خروس جنگی به هم می پرن.جفتشون به باباشون کشیدن.خوش لباسیشون هم به اون یزید رفته.تصدق همون قیافه و سر و وضعش بود که تونست من دختر حاج آقا عباسی رو خام کنه.
هی…هی…این جا هم چقدر تاریکه؛سنگو که بذارن چی میشه.خدا کنه لااقل شبای جمعه بیان دیدنم.من که یه شب جمعه نشد نرم قبرستون فاتحه نخونم.
{داستان بالا جزو برندگان مسابقه داستان نویسی ۹۹ کلمه ای عطسه خیال نوشته آقای بهروز حمد بیگی است.}
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۲۷ آذر ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۳۲
یه گاو از نظر یه مهندس کامپیوتر فقط یه گاو بیشعوره که هیچ درک و فهمی نداره ولی از نظر یه گاودار فقط یه موجود زنده نیست؛ موجودیه که درک داره، احساس داره، نیاز های خودش رو داره، کارهای زیادی رو انجام میده و از همه مهمتر زندگی و بخشی کوچیک یا بزرگ از زندگی اون فرد رو تشکیل میده اعم از احساس و شغل و درآمد و …
در مقابل این هم داریم که یه کامپیوتر از نظر یه تکنیسین هم یه کامپیوتر خیلی چیزهاست. یه کامپیوتر خیلی کارها میتونه انجام بده. نیازهایی داره برای انجام کارهایی، کارهای زیادی انجام میده و همینطور یه کامپیوتر میتونه زندگی و روحیات یه نفر رو به خودش اختصاص بده و حتی در خیلی از موارد زندگی و شغل یه فرد توی سیستمش خوابیده. ولی از نظر یه گاودار یه کامپیوتر یه جعبه نوره که هیچ چیز حالیش نیست، هیچ چیز نمیفهمه، و کلا یه آهن غراضه هست.
برای یه تکنیسین کامپیوتر یه کامپیوتر پر شده از مفهومات عمیقی که اونها میتونن ببینن و وقتی یه تکنیسین جلوی سیستم میشینه چیزهایی رو میبینه که که یه گاودار نمیتونه ببینتشون. مثلا میشینه پشت سیستم و فقط با نگاه کردن یه صفحه و دیدن روند کاری کامپیوتر مشکلش رو تشخیص میده و درستش میکنه. و حتی از اصطلاحاتی که استفاده میکنه که برای گاوداره یعنی: Yes, I am a book!
یه گاودار هم وقتی یه گاو رو میبینه چیزهایی رو میبینه که یه تکنیسین نمیتونه ببینه. مثلا نژادش رو تشخیص میده، پیر و جوونیش رو تشخیص میده و خیلی چیزهای دیگه. و همینطور از اصطلاحاتی استفاده میکنه که برای یه تکنیسین یعنی: shut up!
اگر بخوام از اینجور چیزا بگم مثال زیاد داریم. اگر نگاه کنین دنیا از اینجور تقارن ها پره. مثلا عمرا یه دکتر اگر فقط دنبال پزشکی رفته باشه بفهمه گیزبکس و عمرا اگر یه مهندس مکانیک فقط دنبال مکانیک رفته باشه بفهمه گاسترولیت چیه!
نگاه کن. دنیا پره. مهم اینه: “کار هر بز نیست خرمن خوردن، مرد نر میخواهد و گاو کهن” یا یه چیزی تو همین مایه ها.
بهرحال منظور اینه که من وقتی بلد نیستم چطور باید یه تلفن بیسیم رو که یه ذره بد کار میکنه رو درست کنم چرا باید دست بکنم توش تا بسوزونمش؟؟
پ.ن: فقط ۵ ساعت بعداز نوشتن این متن که معلوم نبود کی قراره توی وبلاگ قرار بگیره متوجه شدم که با اضافه کردن دو سه خط دیگه به انتهای متن٬ این بلاگ بعدی خواهد بود. چون سیستم شروع کرد الکی الکی در نامناسب ترین زمان دوباره اذیت کردن و تا همین چند دقیقه پیش من معطلش بودم. من متوجه شدم برادرم چرا اونسال مثال گاو رو برای کامپیوتر زد. گاوی که باید بدونی چطور باهاش حرف بزنی.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۲۴ آذر ۱۳۸۵ ساعت ۰۶:۳۸
چند وقت دائیم میگفت وقتی جوون بودم یه ناراحتی عصبی پیدا کرده بودم که رفته بودم پیش دکتر و بهم یه قرص داد و گفت که روزی نصف این قرص رو بخور. دائیم میگه که اون روزی که این رو بهم تجویز کرد من باید سوار قطار میشدم میرفتم سفر. قبل از اینکه برم سوار قطار بشم یه نصف قرص خوردم. میگه که وقتی که میخواست بره سوار قطار بشه: اصلا حالیم نبود کجا هستم، راه میرفتم ولی خواب میدیدم. تا اینکه دیدم اصلا امکان نداره من زنده به قطار برسم. رفتم خونه گرفتم قشنگ خوابیدم و روز بعدش رفتم پیش دکتر شاکی بازی.
من میگفتم چطوریه که آدم با چشمای باز میخوابه؟؟ یعنی آدم خودش نمیفهمه؟؟ بعدش میگفتم ایت ایز ایمپاسیبل. ایت ایز اینکریدبل (یادش بخیر شهر قصه).
تا اینکه هفته پیش یه پروژه ی خیلی سنگین برداشتم که موعد تحویل داره. یعنی باید تا دوشنبه بهش تحویل بدم یعنی ۲۷ام. پروژه اینقدر سنگینه که من روزی بین ۱۲ ساعت تا ۲۰ ساعت روش دارم کار میکنم و هنوز هم در حال تموم شدن نیست.
سه شنبه بود که من ساعت ۶ صبح بلند شدم و نشستم پشت سیستم و شروع کردم روی پروژه کار کردن. از اینور میرفتم به یه گیر میرسیدم از اونور میرفتم به یه گره میرسیدم. بهرحال کلی اعصابم رو خراب کرده بود. شب شد و ساعت شد ۱۲ و من هنوز داشتم روی این کار میکردم. من معمولا شبها حداقل ۱۲ یا حداکثر ۱ میخوابم ولی این دفعه فرق داشت. چون رسیده بودم به یه قسمت کار که نمیتونستم همینجوری بذارمش زمین و برم بخوابم. مجبور شدم نشستم و ادامه دادم. من وقتی دارم روی یه کاری با آب و تاب کار میکنم خوابم نمیگیره. به همین دلیل وقتی نگاه کردم به ساعت دیدم ساعت شده ۱٫۵ ولی من هنوز خوابم نمیاد. گفتم خیلی خوبه. پس بیا قسمت بعدیش رو هم همین الآن تموم کنم که اگر بشه این تیکه امشب تموم بشه و من فردا بشینم روی تیکه بعدی کار کنم. ولی وقتی شروع کردم دیدم که زهی خیال باطل.
شروع کردم ولی از اونجا که قرار نبود کار پیش بره مدام هرجایی یه گیری بهم میداد. تا اینکه ساعت شد ۲٫۵ و من گفتم دیگه بیخیال. هرچند خوابم نمیومد ولی گفتم یکم به خواب نیاز دارم. (این اصطلاحی هست که وقتی با بچه ها میشینیم تا صبح به حرف زدن ساعت ۴٫۵ یا ۵ صبح به همدیگه میگیم تا یادمون بیاد ما هنوز باید زندگی کنیم)
به هرحال خوابیدم و روز بعدش ساعت ۶ بیدار شدم و دوباره شروع کردم روش کار کردن. دوباره خیلی طول کشید.
ساعت تقریبا ۱ شده بود که دیم چشام دارن سنگین میشن. من چون اصولا از بعدازظهر خوابیدن خوشم نمیاد شروع کردم به مقابله. یاد فیلم Crank افتادم. به هر طریقی سعی میکرد که خودش رو پر آدرنالین نگه داره.
اولش متالیکا گذاشتم؛ جواب نداد.
بعدش صدای پخش رو زیاد کردم؛ افاقه نکرد.
بعدش هدست رو گذاشتم روی گوشم ایندفعه دیگه چشام سنگین نبود ولی…
نشسته بودم جلوی کامپیوتر و به یه خط خیره شده بودم و هیچ معنی ای ازش استخراج نمیکردم. به نظرم خودم چند لحظه طول کشید ولی بعد به خودم اومدم و متوجه شدم که ۳ تا آهنگ (اونم از آهنگهای طولانی متالیکا گذشته) و من نه یه خط جلوتر رفتم و نه اینکه هیچ چیز از اینکه توی این تقریبا ربع ساعت چه کردم یا چه فکری میکردم یادم میومد و یاد حرف دائیم افتادم. دیدم راه نداره و گرفتم مثل یه بچه ی خوب خوابیدم. ساعت ۲ خوابیدم تا ساعت ۵٫
نتیجه گیری اخلاقی و عقلانی: حداقل ۵ ساعت در ۲۴ ساعت بخوابین.
پ.ن: راستی، آهنگ وبلاگ رو هم عوض کردم. اسم وبلاگ (Loud Silence) رو از این آهنگ درآوردم البته فکر میکنم.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۲۰ آذر ۱۳۸۵ ساعت ۰۶:۱۱
نمیدونم باید به این پست چی بگم. اسمش رو بذارم دفاعیه، حرف دل یا فقط یه متن عادی. به نظر من یه حرف عادی بهتر از هر۳تاست.
همیشه وقتی توی یه وبلاگ رفتم و به بلاگی رسیدم که فقط شعر بود در ۹۸% مواقع از شعر لذت بردم چون اون شعر نوشته شده گلچین شده از بین کلی شعر دیگه. ولی به پای کامنت که رسیدم هنگ کردم… خوب چیه. منم آدمم
بعضی وقتا نوشتم: “قشنگ بود”، “لذت بردم”، “ای ول شاعر” و یا از اینا. بعضی وقتا زدم به لودگی و گفتم: “نکنه تو هم عاشق شدی؟؟”
ولی بعضی وقتا هیچ چیز نتونستم بگم. نه کلامی، نه ایده ای، هیچ چیز نداشتم.
درسته، من هم از شعر لذت میبرم. ولی وقتی به پاش میرسم فقط لذت میبرم. اکثر ماها هیچ حرفی برای زدن برای یه سری از شعرها نداریم. توی مجلسی هم که یه بیت شعر بگن باز هم در موردش هیچ چیز نمیگیم فقط میگیم: “به به، چه شعری”. خوب این هم دلیل اینکه از شعر تو بلاگ به تنهایی زیاد خوشم نمیاد. چون وقتی که کامنتی که برای اون بلاگ نوشتم رو خودم میخونم میگم: “اگر من جای صاحبش بودم فکر میکردم که فقط خواسته از سرش بازم کنه”. این احساسیه که برای خودم خوشایند نیست.
ولی چرا معمولا وبلاگهایی که فقط شعر مینویسن رو بدون اینکه کامنت بدم فقط برای خودم توی لیست Favorite نگه میدارم و فقط بهشون سر میزنم و میخونمشون؟ دلیلم اینه: مگه چند بار آدم پشت سر هم برای یه وبلاگ کامنتی با مضمون “زیبا بود” میتونه بذاره؟ این هم دلیل من.
همیشه سعی این بوده که اگر شعری رو توی این وبلاگ میذارم تا حد امکان یا چیز دیگه ای هم کنارش بنویسم تا کسی عین خودم تو هچل نیافته یا اگر شعر به تنهایی نوشته شده بود (نمونه ش رو به طور کامل یادمه) از شعر معنی خیلی خاصی دریافت بشه.
پ.ن۱: اگر کسی این فکر رو میکنه که من مقدمه چینی میکنم که تا چند روز آینده یه همچین پستی بنویسم اصلا اشتباه نمیکنه. و دارای ضریب هوشی بالایی هم هست.
پ.ن۲: خانمها لطفا توجه کنن دارن چی میگن. به پسرها توهین نکنین که خدا نیاره اون روزی رو که من غیرتی بشم!(به فرض چی میشه نمیدونم) نذارین یه بلاگ بنویسم جنجالی
پ.ن۳: یه زمانی هرچی مینوشتم یه مایه طنز توش بود. الآن طنزی ندارن و اگر هم دارن کاملا مصنوعی شده. خدایا به دادم برس! نوشته هام دارن برام کسل کننده میشن.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۱۴ آذر ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۲۹
۵۰٪ پسرها اونقدر احمق هستند که ارزش هیچ چیز رو ندارن.
منم یکیشون
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۱۲ آذر ۱۳۸۵ ساعت ۰۵:۴۵
تولدت مبارک امام رضا! خوشا به حال کسانی که الآن اونجان!
اولین و آخرین باری که اونجا بودم ۲۰ شهریور ۱۳۷۸ بود. یادش بخیر که چقدر بهمون خوش گذشت و چقدر بهمون بد گذشت.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب