بارها و بارها برام پیش اومده. اتفاقاتی اونقدر عجیب که آدم رو به سمت افکار عجیب تر میچرخونه.


شاید باور نکنین. ولی بارها و بارها برام اتفاق افتاده.


دارم با کامپیوترم راحت و بدون مشکل خاص کار میکنم. حداکثر مشکل کامپیوتر هم در این حده که مثلا یکم کند میاد بالا. یا ۴ یا ۵ ماه هست که ویندوزش عوض نشده. یا اینکه زیاد روش برنامه نصب کردم. یا درایوم یکم شلوغ شده و فضای هدر رفته زیادی پیدا کرده و دیگه هیچ مشکلی نداره و داره با همین روال مدت طولانی به کارش ادامه میده.


ولی درست از روزی که تصمیم میگیرم که ویندوز رو عوض کنم و شروع میکنم فایلهام رو جمع و جور کردن ویندوز شروع میکنه به ادا در آوردن. موقع خاموش یا روشن کردن ممکنه هنگ کنه و شاید تا صبح همونطور روشن بمونه چون من شب زدم شاتداون کنه و چون فکر میکردم خاموش شده رفتم خوابیدم. یا حتی روشنش میکنم و میرم تا یه کاری رو انجام بدم تا دوباره میاد بالا و وقتی برمیگردم متوجه میشم موقع بالا اومدن هنگ کرده.


وقتی همچین اتفاقاتی برام اتفاق میافته که کم هم نیتسن یه حسی پیدا میکنم شبیه به اینکه تمام اجسام دوروبرم روح دارن و از کار و تصمیم و رفتارم خبر دارن و بعضی وقتا چون ناراحت میشن شروع میکنن به ادا درآوردن.


خوب در اون لحظه شاید برای شما هم پیش بیاد که همچین تصوری پیش بیاد ولی بیشتر برای من پیش میاد چون من آدمی هستم تقریبا با قوه تخیل قوی.


مهم ترین چیز اینه که این اتفاقات پیش میان و همیشه هم هستن.


مثلا یه ظرف رو پریشب برداشتم و پیش خودم گفتم که خیلی دوام آورده. و از فاصله ی ۵ سانتی متری رها میشه و میشکنه. یا میرم یکاری انجام بدم. بابام میگه مواظب باش همچین نشه و اون اتفاق دقیقا میافته.


مطمئنم بیشتر از اون چیزی که بتونین به یاد بیارین براتون اتفاق افتاده.


حالا ممکنه بعضی ها بگن که این قوانین مورفی هستن و همه ش تقصیر مورفیه. اصلا قوانین مورفی چیه ن؟


مورفی یبار یه حرفی زد و بقیه ی مردم از روی حرفش یه سری برداشت و قانون سازی کردن که نامش رو به نام اون گذاشتن. ولی مورفی کلا هیچکس خاصی نبود. حتی شاید تا زمانی که زنده بود از وجود همچین قوانینی به نامش خبر نداشت.


من به انرژی اعتقاد دارم. نمیدونم٬ شاید درست بگم و شاید غلط. ولی به نظر من این ما هستیم که این قوانین رو خواسته و ناخواسته میسازیم و بهشون جون میدیم. شاید هم طور دیگه ای باشه.


منظورم اینه که نمیدونم دقیقا چطوریه. آیا ما زودتر از اتفاق از اتفاق با خبر میشیم یا این انرژی افکار ماست که روی محیطمون تاثیر گذاره.


حالا میخوام یه مدت این روش رو تست کنم. روش خوش بین بودن نسبت به همه چیز تا ببینم آیا ما روی اجسام تاثیر میذاریم یا اونها روی ما.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

متوجه یکی از بزرگترین اشتباهاتم شدم.


وقتی که کسی ناراحته توی ناراحتی خودش تنهاش میذارم. و این به نظرم اشتباه بزرگیه.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

همه ی ما؛ یعنی اکثر ما به نوعی ترس از آینده داریم. ترس از اینکه چی میشه.
تقریبا هممون هم در مورد اینکه چه اتفاقی، چه حادثه ای، چه جریانی در آینده برامون اتفاق میافته کنجکاویم. و بعضی از این گروه به دنبال این هستن که به روشی بتونن زودتر از زمان حرکت کنن و به آینده برسن.
یک سراغ رمال میرهه، یکی سراغ فالگیر میره، یکی هم سراغ حافظ.


من هم ترس از آینده دارم. من هم در مورد آینده م کنجکاوم. درسته که هیچ وقت نگران نمیشم ولی این ناخداگاه من هم بعضی اوقات نگران آینده میشه. ولی سراغ حافظ نمیرم. چون از اینکه چیز ناراحت کننده و ناامید کننده ای رو زودتر از موعد بفهمم ناراحت میشم.


فلسفه ی این کارم اینه. اگر قراره چیزی رو در زمانی بفهمیم که نمیشه هم به چی طریقی جلوش رو گرفت پس بهتره همون موقع که قراره بفهمیم.


به نظرتون کارم درسته یا اشتباه.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

میگن که تقصیر از ما نیست. اینطوری زاده شدیم. اون یکی میگه: مادرم میگه بابام هم همینطور بوده. دست بزن داشته.
همه شون به طور مستقیم و یا غیر مستقیم به ارثی بودن مشکل اخلاقی شون اشاره میکنن. همون ژنتیکی بودنش و میگن “کاریش نمیشه کرد، مادر زادیه”


میخوای بفهمی میشه ژنتیک رو تغییر داد یا نه؟ رنگ پوستت بعداز چندسال آفتاب خوردن تغییر میکنه و تقریبا هرگز مثل اولش نمیشه چون ژنت عوض شده.


همون چیزی که Redneckها توی آمریکا دارن. پشت گردنشون بخاطر آفتابی که خورده بود طی چندین و چند سال و نسل سرخ شده و حالا بچه هاشون وقتی که بدنیا میان گردنشون سرخ رنگه

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

نوشتن.



یعنی مخاطب. یعنی جوهرت باید قوی باشه که بتونه مخاطب رو هم سیاه کنه. اما توی ادبیات دنیا خیلی کم هستند.


یک کم فکر کن.


بچه های کلاس اول شاید از این چیزایی که تو مینویسی بهتر بنویسن.


خودت رو کمتر تحویل بگیر


آخه معلوم میشه که واقعا چیزی بلد نیستی


این کامنتی که به من داده شد هست.



اگر فکر میکنین که ناراحت شدم باید بگم که نشدم. دلیلش هم ممکنه ساده نباشه ولی راحته.


اگر انتقاده که من همیشه خواستم که اگر کسی مشکلی توی من میبینه بهم بگه. از این لحاظ خوشحال میشم.


خط اولش که اصلا انتقاد نیست و فقط نظره.


خط دوم رو احتمالا درست میگه چون من خودم بعضی وقتا میگم این چه طرز نوشتنه که من دارم.


ولی خط سوم یه نشون از کینه میده که احتمالا. چون من هیچ وقت ادعا نکردم جز یبار که معذرت خواهی رو هم انجام دادم.


خط چهارم رو هم که قبول دارم دربست. ولی باز هم هیچ وقت در موردش هیچی نگفتم. اگر گفتم اونموقع بچه بودم.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

همیشه مینویسم و مینویسیم ولی در یک نقطه گیر میکنیم و نمی نویسیم و یادمون میره که این قلم نبوده که مینوشته، بلکه ما بودیم پس قلممون رو می ذاریم روی کاغذ و منتظر میشیم که خودش بنویسه اونوقت جوهر قلم شروع میکنه یه نقطه ی سیاه بزرگ روی کاغذ گذاشتن. هرچی بیشتر صبر کنی هم بزرگ تر میشه. اونوقت یه روز به خودت میای میبینی که نه تنها دیگه جایی برای نوشتن برات نمونده بلکه نوشته های قبلیت هم تباه شده.


اگر منتظر این بشیم که سرنوشت برامون بیاره هم آینده مون رو تباه میکنه و هم گذشته مون رو ازمون میگیره.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب