۲۹ شهریور ۱۳۸۵ ساعت ۰۶:۳۳
میخوام بدونم واقعا! مگه ما چندبار زندگی میکنیم که میخوایم برای هرکسی یا گروهی یه نفر خاص باشیم و نقشی رو بازی کنیم.
از کجا میدونی که اگر خودت نباشی جذاب تر نخواهی بود! و اگر میدونی که خودت اوضاعش داغونتره سعی کن خودتو درست کنی نه اینکه برای هرکسی نقشی رو بازی کنی.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۲۰ شهریور ۱۳۸۵ ساعت ۰۸:۲۶
زندگی هر کدوم از ما یه کتابه. شاید یه کتاب بزرگ باشه، شاید یه کتاب کوچیک. قطر این کتاب به طول عمرمون بستگی نداره. به محتوای زندگیمون بستگی داره؛ چرا؟؟ چون ما خودمون با دستای خودمون مینویسیمش. مطمئن باشین که همه ی ما نویسنده های خوبی هستیم ولی بعضی هامون داستانهای بهتر مینویسیم و بعضی هامون داستانهایی که دلسوزانه هستن.
کتاب زندگی ما پره از فصول، تعداد این فصلها هم زیاد ربطی به اندازه کتاب نداره، باز هم چون نویسنده ش ما هستیم.
کتاب زندگی هر کدوممون حداقل فصلی داره که وقتی یه روز دوباره به اون فصل یا فصول رو بخونیم بهش افتخار کنیم و مطمئن باشیم که همه فصلهایی رو توی کتابشون دارن که که هیچ اتفاقی توش نداره و خیلی ها فصلهایی رو دارن که از خوندنش شرم دارن.
یه چیز دیگه رو هم مطمئن باشین! برای هر کتابی یه خواننده که شیفته ی کتاب بشه پیدا میشه.
پ.ن: از نوشتن متن قبلی معذرت میخوام. حق با شماست!
پ.ن: از این آهنگی که الآن گذاشتم روی وبلاگ لذت میبرم. شما هم ببرین.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۱۹ شهریور ۱۳۸۵ ساعت ۲۰:۲۸
۳ سال پیش وقتی که این وبلاگ رو راه انداختم یه بچه ی ۱۵ ساله بودم که تاهز برادراش از پیشش رفته بودن و میخواست که حرفهاش، خنده هاش، شوخی هاش و شاید ناراحتی هاش رو با بقیه به اشتراک بذاره. و اینجا بهم کمک کرد.
ولی الآن یه بچه ی ۱۸ ساله م با مشکلات جدید، مصائب جدید! و بیشتر! که اینجا بهم کمک نمیکنه.
این من الآن نیاز داره به کسی که بهش کمک کنه. یکی که بفهمه که داره چی میگه. درکش کنه! و باهاش درست حرف بزنه.
ولی هیچ کس رو نزدیکم نمیبینم که این امکان رو داشته باشه. کسی که بتونه بهم واقعا کمک کنه.
قسمت بدش تازه اینجا شروع میشه که همیشه سعی کردی به همه کمک کنی ولی بقیه یا نمیخوان یا نمیتونن بهت کمک کنن!
نیاز دارم بهم کمک کنه و از چاهی که دارم میافتم توش درم بیاره.
چاه دوران ۳ ماهه ی عذاب روحی قبل از کنکورم. عذاب آورترین دورانم.
دفعه ی قبل تظاهر کردم که هیچ طورم نیست. سالمم. خوشحالم. ولی الآن دیگه نمیکشم. دورانی که بیش از همه وقت دیگه من رو تحلیل داد. دورانی که…!
حتی نوشتنش هم دیگه فایده نداره …
کاش میتونستم به یه سفر طولانی برم! بدجوری بهش نیاز دارم!
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۱۶ شهریور ۱۳۸۵ ساعت ۲۳:۵۹
میدونی! اگر اون عینک آفتابیتو برداری؛ خودت میبینی!
که دنیا اونقدر فانتزی نیست که تو میدیدی، خیلی ساده تر و مسخره تره!
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۱۱ شهریور ۱۳۸۵ ساعت ۲۳:۵۶
چند وقت پیش از یه بابایی شنیدم که: “وبلاگ خوندن و کامنت دادن هم شده مثل دید و بازدید عید. یه جور عادت. یه جور تعارف.”
به خودم نگاه کردم و به خودم گفتم: نه. من اینطوری نیستم. من اگر وبلاگی رو توی اون Favorite لیستم بزارم. مطمئنا ازش خوشم میومده. از نوشته هاش، از قلمش یه چیزی دیدم که به نظرم خوب اومده و دارم میرم سراغش. هروقت هم که فرصتش باشه به همه اونها سر میزنم.”
این رو قبلا هم نشون دادم. زیاد برام مهم نیست که کسی که میرم بهش کامنت میدم بیاد و بهم سر بزنه یا نه. حتی خیلی از کسایی که بهشون سر میزنم اصلا آدرس من رو ندارن و یا اصلا سر نمیزنن.
اگر زمانی لینکی توی بلاگ هم ببینم حتما بهش سر میزنم چون برای اون نویسنده اهمیت داشته اون لینک و من به نظر نویسنده احترام میذارم. مگر اینکه باز هم یکی از اون تعارفهای بین نویسنده و اون وبلاگی باشه که آدرسش اونجاست.
حالا چرا اینا رو نوشتم؟؟
چون فهمیدم که اون بابا زودتر از من، خیلی خیلی زودتر از من این رو درک کرده بود که واقعا این قسمت کامنتینگ و اینها شده یه تعارف.
خیلی ها تا زمانی که کامنت ندی بهشون پا توی وبلاگت نمیذارن.
من اگر لینکی رو میذارم توی بلاگ مطمئن باشین برام اهمیت داشته که گذاشتم. همینطوری، برای دلخوشی و خنده و واسه خوشگلی نذاشتم اونجا. ولی تعداد کلیک ها روی اون لینک…!
از کسانی که هنوز هم به اینجا سر میزنن واقعا ممنونم.
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۱۰ شهریور ۱۳۸۵ ساعت ۰۹:۰۸
قبلا میگفتم مگه میشه آدم تولد کسی که دوستش داره یا حتی دوستش رو فراموش کنه.
ولی حالا میبینم که من تولد اینجا. تولد رفا. تولد این وبلاگ رو فراموش کردم.
چقدر وقتی شروع کردم برام جالب بود. هنوز هم هست. هنوز هم بهترین من این رفاست.
حالا ۳ سال گذشته. یادش بخیر
تولدت مبارک “رفا و دوستان”
در زمینه Uncategorized
بدون جواب