از عزیزان خواهش میشود این بلاگ با اینکه طولانی هست رو حداقل بخونن.


سه شنبه ۲۶ تیر ۸۵


داداشه اینجاست ولی باید پروژه ش رو ببره و تحویل بده. اونم کی روز شنبه. پروژه ش چیه؟؟ روی لینوکس باید کار کنه.


باشه، قبوله. با اینکه اصلا از لینوکس خوشم نمیاد مخصوصا “قسمت نصبش” ولی طوری نیست.


سه شنبه شبش لینوکس نصب میشه و ما در روز بعد با کلی بدبختی سعی میکنیم که درایوهای ویندوز روبهش بشناسونیم و سپس موفق میشیم و یه تیکه هایی از پروژه انجام میشه. اگر فکر میکنین که من کاری به اون پروژه دارم کاملا در اشتباهین. مهم اینه که من اصلا کاری به پروژه ای که کلش ۵ نمره هست ندارم.


 


بهر حال میگذره به خوبی تا میشه جمعه ۳۰ تیر ۸۵


ساعت ۱۲ ظهر داداشه بلیط داره تا بره. اگر امروز نره به تحویل پروژه نمیرسه. پس یه سری کارهاش رو انجام میده اینجا و بقیه ش رو هم میذاره که بره و اونجا انجام بده.


ساعت میشه ۱۱٫۴۵ دقیقه و ما میخوایم تا هارد برادرم رو مرتب کنیم برای نصب لینوکس روی اون سیستم. بنابراین روی سیستم من Partition Magic نصب میکنیم که هارد اون رو از نظر پارتیش بندی درست کنیم.


خوب اینجا یکی از اساتید نیمه مسلم پارتیشن بندی میاد جلو و دست به کار میشه. شروع میکنه و سیستم میگه باید ریستارت کنم تا بتونم کارها رو انجام بدم. Ok. قبوله.


مقدمه


اگر فکر میکنین که در این نقطه از بعد زمانی من میدونستم مورفی کیه، چیه، چه موجودیه و چه چیزهایی رو باعث میشه کاملا در اشتباهین و به این دلیل که ما داریم همراه زمان در گذشته ی کامل از آینده ی گذشته پیش میریم پس من هنوز نمیگم که مورفی چیه.


خوب، تا اینجا که من ریستارت کردم پیش رفتیم.


در اینجا لازم میدونم توضیح بدم که من روی یه هارد دیسک که لینوکس در زمان نصب اون بالا نیومده بود شروع کردم با پارتیشن مجیک کار کردن و اصلا هیچ نمونه کاری من با هارد خودم نداشتم.


ولی در اینجا نشون داده میشه که اگر اتفاق بدی بخواد پیش بیاد اصلا مهم نیست تو چیکار کردی، مهم اینه که چی میخواد پیش بیاد.


 


شروع ۱: مورفی از راه عشقی وارد میشود


من کامپیوتر رو ریستارت کردم و منتظر شدم که ویندوز بیاد بالا، ولی… این چیه؟؟!


کامپیوتر مینویسه که یه چیزی به نام GRUB حالش خوش نیست و میگه enter رو بزنین تا من راههای ممکن رو نشونتون بدم. خوب ما enter رو میزنیم و حالا که چی، چرا هیچ اتفاقی نمیافته. یعنی چی؟؟ یا مادر مقدس. جریان چیه اینجا؟؟ چرا این کار نمیکنه. این حضرتی که بغل بنده نشسته هم کار داره. زندگی داره. باید بره. بی خیال. اذیتمون نکن.


جریان چیه؟؟ هیچ لینوکس عشقش کشیده که دیگه نذاره کامپیوتر از راه “آدمیزادی” بوت بشه.


من با تکنیک های خاصی از روی بوت داس میرم و میبینم که یا مادر مقدس (۲x)، چرا درایو E من شده درایو C؟؟


من در همین نقطه قلب تپنده م به درون دهنم میاد و شروع میکنه اونجا تولوپ تولوپ کردن. اصولا چون من با کامپیوترم کار نمیکنم بلکه باهاش زندگی میکنم و بیشتر زندگانی من روی درایوهای D و C هستن پس وقتی دیدم که این دوتا درایو پر پر شدن کپ کردم بدجور.


 


پایان ۱


داداشه بعداز چند دقیقه که من رو توی گل میبینه تصمیم میگیره که ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه بره و بلیطش رو پس بده چون عملا اگر بدون اطلاعاتی که روی هارد من هست بره اصولا هیچ فایده این نداره که بره.


ولی به من میگن “رفا” پس من یاد یه سری CD کمکی میافتم که یه زمانی برای روز مبادا نگه داشته بودم. به زور همون CD ها ویندوز رو میارم بالا. یعنی از طریق برنامه ی OS Selector من کامپیوتر رو بوت میکنم.


تا اینجا کار خوب پیش رفته. ما درایو داداشه رو درست میکنیم و انتقال داده میکنیم و تصمیم میگیریم که لینوکس رو پاک کنیم.


ولی چون همون مورفی پس اتوبوس ساعت ۱ بعدازظهر ساعت ۲ بعدازظهر حرکت میکنه تا داداشه یه ساعت دیگه هم از برنامه ش عقب بیافته.


 


شروع ۲ : مورفی از راه شیطان وارد میشود


ساعت ۵ بعدازظهر هست. من بعداز اینکه خیالم راحت شده که ویندوزه سالمه و لینوکسه دیگه نمیخواد بیاد بالا پس شروع میکنم مثل دفعه ی قبل که لینوکس رو پاک کردم ایندفعه هم لینوکس رو پاک کنم.


تا اینجا هیچ مسئله ای نیست و لینوکس از نظر فیزیکی و عملی پاک شده. پس میریم سراغ قسمت بعدی.


اینجاست که شیطون من رو گول میزنه. به همون دلیل که به من میگن رفا میگم بیا مثل دفعه ی قبل عمل کن و OS Selector رو هم پاک کن و بذار سیستم خودش بوت بشه.


در اینجا مقداری شجاعت و مغز خر هم با هم قاطی میشم و من وارد قسمت بعدی کار میشم یعنی حذف OS Selector.


OS Selector رو حذف میکنم و متوجه میشم که کامپیوتر غم عزیز از دست رفته ش یعنی لینوکس رو باور نداره و هنوز میخواد با همن بیاد بالا. بنابراین من بد بخت میشم. کامیپوتر وقتی میخواد بوت بشه فقط مینویسه: GRUB نه هیچ دکمه ای کار میکنه و نه هیچ چیز دیگه ای.


ولی مشکل اینجا هم هست که من دیگه اون سی دی ها رو ندارم و الآن اون سی دی ها n کیلومتر اون ور تر هستن.


میخوام بوت کامپیوتر رو تعمیر کنم و از طریق نصب ویندوز وارد عمل میشم. Windows setup از طریق سی دی بوت میاد بالا ولی ای بابا. وقتی فایلها رو کپی میکنه روی سیستم و میخواد ریستارت کنه تا با هاردم و بوت بیاد بالا متوه میشم که نه. حتی نصب مجدد ویندوز هم فایده ای به حالش نداره چون هنوز هم بوتش مریض هست و همون مشکل همیشگی. پس به سراغ جاوید میرویم و از اون کمک میخوایم. بهم یه سری راه ها پیشنهاد میده که باید از نظر عقلی و عملی کارآمد باشه.


راههایی مثل bootcfg, fixboot, fixmb و …


ولی من همه چیز رو امتحان کردم جز FIXMBR که زیاد خوشم نیومد از پیغام اولیه ش. چون نوشته بود که اگر به درایوهاتون دسترسی دارین پس این یکی رو بیخیال شین چون ممکنه که دیگه دسترسی نداشته باشین. من هم گفتم: “چاکرتم، دست به درایوهام نزن”


و من منتظر فردا شدم و تا برم و محتویات مورد نیاز درایو C رو از طریق هارد به هارد کردن یه جای دیگه بکآپ بگیرم و مشکلم رو حل کنم.


ولی جمعه همینطوری تموم نشد. داداشه زنگ میزنه و میگه ویندوز XP اون که روی درایو F بوده حالا بالا نمیاد چون کامپیوتر اصرار میکنه که این روی درایو E هست. در حالی که من خودم یادم هست که زدم که درایو F بمونه.


خوب با کنترل از راه دور (تلفونی) و با راههای پیشنهادی توسط آقا جاوید سیستم اون رو بالا آوردیم و متوجه گشتیدیم که ویندوز درایو ویندوزش رو F میشناسه و بوت درایو E


این تیکه ی مزحک کار ما در این یه روز بود.


 


مورفی کیست، چیست، چه میگوید


داداشم اون شب پشت تلفون گفت: “این روح مورفی نمیخواد دست از سر ما برداره مثل اینکه”


من با تعجب بسیار گفتم که مورفی کیه؟؟!


گفت که فردی با قوانین بسیار در حدود یک کتاب، ولی پایه این قوانین رو یه قانون اول میسازه و یه قانون دوم که باز هم از روی قانون اول ساخته شده.


 


قانون۱: اگر راهی وجود داشته باشه که جریانی به فاجعه منجر بشه اون یک راه اتفاق میافته.


قانون۲: اگر چند راه وجود داشته باشه که فاجعه رخ بده اون راهی اتفاق میافته که بدتره.


 


و من به مورفی ایمان آوردم


بله، من به مورفی ایمان آوردم چون دیدم که واقعا موجودی صادق بوده. در همون روز چندتا بلای مورفیانه وارد زندگی ما شده بود؟؟


۱٫ اول لینوکس حالش بد میشه!


۲٫ بعد اتوبوس یه ساعت دیر میاد!


۳٫ بعد من شیر میشم و کامپیوتر رو نابود میکنم.


۴٫ من سی دی های کمکی رو میدم به داداشه.


۵٫ بعد سیستم اون طرف دنیا کار نمیکنه.


 


اگر از زوایای مختلف مورفی رو مورد بررسی قرار بدیم متوجه میشیم مورفی یعنی دنیای پیرامون ما حتی واقف بر قوانین فیزیک.


بعدا توضیح بیشتری میدم.


 


شنبه ۳۱ تیر ۸۵


من بعدازظهر بلند میشم، میرم خونه دوستم و با یک سری مسائل شروع میکنیم به بکآپ گرفتن از اطلاعات من.


خوبه. ساعت ۴ میرم و ساعت ۵:۱۵ کارم تموم میشه و بعداز فورمت درایو C بنده چست و چابک میرم خونه که ببینم آیا از خر شیطون این سیستم میاد پایین یا نه.


ولی میبینم که نه و هنوز این خر خوب راه میره و حاظر نیست با زبون خوش بیاد پایین. پس من تصمیم میگیرم که یه هارد ۸۰ از یه قبرستون گیر بیارم و تمام هاردم رو روش بکآپ بگیرم و هاردم رو به طور کامل fdisk کنم. ولی تا ساعت ۱۰ شب به هر دری که میزنم جایی همچین هاردی با این فضای خالی گیر نمیاد.


خوبه، امیدوار شدم به زندگی.


 


پایان ۲


پس میشینم و با خودم فکر میکنم که: “حالا که من نمیتونم از اطلاعاتم جایی بکآپ بگیرم مثل اینه که دیگه به درایوهام دسترسی نداشته باشم. پس میام و FIXMBR یعنی همون FIX Master Boot Record یا همون سکتور صفر رو امتحان میکنم و میبینم که درست شد. در همینجا باز هم لازم میدونم از آقا جاوید تشکر لازم به عمل بیاد.


 


در این نقطه من کلی حال میکنم، عروسی میشم، عشق میکنم.


پس زندگانی از اول شروع میشود. من ساعت ۱۱ شب موفق میشم صورت خوشگل ویندوز عزیزم رو دوباره ببینم.


ولی باز هم به همون دلیلی که به من میگن رفا من تصمیم میگیرم که ویستا نصب کنم اونم از نوع بتا ۱٫


 


Windows Vista


ویندوز ویستا مثل یک عدد گاو خودش رو نصب میکنه و بعداز حدود به ۱ساعت و نیم کار کردن کارش تموم میشه و من چهره ی زیبای ویندوز ویستا رو میبینم.


آخ که چه خوشگل بود. چه امکاناتی داشت. ولی من هنوز دست کم گرفته بودم بیل گیتس رو.


 


بعداز یک روز و خورده ای که ویندزو میگذره و من متوجه میشم که واقعا امکانات این ویندوز خیلی توپ هستن متوجه شاهکارهای عظیم بیل جون هم میشم. از جمله اینکه خیلی از برنامه ها به طور کامل اصلا روی ویندوز نصب نمیشم. بعضی ها هم که از اون ها ویروس اسکن وقتی نصب میشن سی پی یو ۱۰۰% مشغوله.


 


نرو هم که نصب نمیشد. برنامه ی کارت صدا هم که نصب نمیشد. ولی ما به کار خویش ادامه دادیم تا شب دوشنبه که داداشه میاد و این ویندوز رو یه نما میبینه و من میتونم با خیال آسوده ویندوز رو پاک کنم.


 


شب دوشنبه میشه و ما میایم ویندوز رو شروع کنیم به پاک کردن.


ولی همونطور که گفتم ما بیل گیتس رو دسته کم گرفته بودیم. مخصوصا حس شوخ طبعی این مرد شریف روزگار رو.


 


در شب دوشنبه، ۳۰ دقیقه قبل از حذف ویندوز٬ یکی از بزرگترین شاهکارهای مایکروسافت به نمایش در میاد روی ماینتورم و من ثبتش میکنم که شما میتونین که این جک بامزه رو که مطمئن باشین زیاد پیش میاد رو حتما در آینده ببینین.


 



 


پ.ن: باز هم از آقا جاوید، آقا ممد و آقا نصیر در این راستا تشکر به عمل میآید


پ.ن: در مورد مورفی اینجا مجالی برای حرف زدن نیست و من بعدا یه بلاگ به طور کامل به ایشون اختصاص میدم.

پ.ن: هم من و هم سیستمم حالمون خوبه (فعلا)

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

از عزیزان خواهش میشود این بلاگ با اینکه طولانی هست رو حداقل بخونن.


سه شنبه ۲۶ تیر ۸۵


داداشه اینجاست ولی باید پروژه ش رو ببره و تحویل بده. اونم کی روز شنبه. پروژه ش چیه؟؟ روی لینوکس باید کار کنه.


باشه، قبوله. با اینکه اصلا از لینوکس خوشم نمیاد مخصوصا “قسمت نصبش” ولی طوری نیست.


سه شنبه شبش لینوکس نصب میشه و ما در روز بعد با کلی بدبختی سعی میکنیم که درایوهای ویندوز روبهش بشناسونیم و سپس موفق میشیم و یه تیکه هایی از پروژه انجام میشه. اگر فکر میکنین که من کاری به اون پروژه دارم کاملا در اشتباهین. مهم اینه که من اصلا کاری به پروژه ای که کلش ۵ نمره هست ندارم.


 


بهر حال میگذره به خوبی تا میشه جمعه ۳۰ تیر ۸۵


ساعت ۱۲ ظهر داداشه بلیط داره تا بره. اگر امروز نره به تحویل پروژه نمیرسه. پس یه سری کارهاش رو انجام میده اینجا و بقیه ش رو هم میذاره که بره و اونجا انجام بده.


ساعت میشه ۱۱٫۴۵ دقیقه و ما میخوایم تا هارد برادرم رو مرتب کنیم برای نصب لینوکس روی اون سیستم. بنابراین روی سیستم من Partition Magic نصب میکنیم که هارد اون رو از نظر پارتیش بندی درست کنیم.


خوب اینجا یکی از اساتید نیمه مسلم پارتیشن بندی میاد جلو و دست به کار میشه. شروع میکنه و سیستم میگه باید ریستارت کنم تا بتونم کارها رو انجام بدم. Ok. قبوله.


مقدمه


اگر فکر میکنین که در این نقطه از بعد زمانی من میدونستم مورفی کیه، چیه، چه موجودیه و چه چیزهایی رو باعث میشه کاملا در اشتباهین و به این دلیل که ما داریم همراه زمان در گذشته ی کامل از آینده ی گذشته پیش میریم پس من هنوز نمیگم که مورفی چیه.


خوب، تا اینجا که من ریستارت کردم پیش رفتیم.


در اینجا لازم میدونم توضیح بدم که من روی یه هارد دیسک که لینوکس در زمان نصب اون بالا نیومده بود شروع کردم با پارتیشن مجیک کار کردن و اصلا هیچ نمونه کاری من با هارد خودم نداشتم.


ولی در اینجا نشون داده میشه که اگر اتفاق بدی بخواد پیش بیاد اصلا مهم نیست تو چیکار کردی، مهم اینه که چی میخواد پیش بیاد.


 


شروع ۱: مورفی از راه عشقی وارد میشود


من کامپیوتر رو ریستارت کردم و منتظر شدم که ویندوز بیاد بالا، ولی… این چیه؟؟!


کامپیوتر مینویسه که یه چیزی به نام GRUB حالش خوش نیست و میگه enter رو بزنین تا من راههای ممکن رو نشونتون بدم. خوب ما enter رو میزنیم و حالا که چی، چرا هیچ اتفاقی نمیافته. یعنی چی؟؟ یا مادر مقدس. جریان چیه اینجا؟؟ چرا این کار نمیکنه. این حضرتی که بغل بنده نشسته هم کار داره. زندگی داره. باید بره. بی خیال. اذیتمون نکن.


جریان چیه؟؟ هیچ لینوکس عشقش کشیده که دیگه نذاره کامپیوتر از راه “آدمیزادی” بوت بشه.


من با تکنیک های خاصی از روی بوت داس میرم و میبینم که یا مادر مقدس (۲x)، چرا درایو E من شده درایو C؟؟


من در همین نقطه قلب تپنده م به درون دهنم میاد و شروع میکنه اونجا تولوپ تولوپ کردن. اصولا چون من با کامپیوترم کار نمیکنم بلکه باهاش زندگی میکنم و بیشتر زندگانی من روی درایوهای D و C هستن پس وقتی دیدم که این دوتا درایو پر پر شدن کپ کردم بدجور.


 


پایان ۱


داداشه بعداز چند دقیقه که من رو توی گل میبینه تصمیم میگیره که ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه بره و بلیطش رو پس بده چون عملا اگر بدون اطلاعاتی که روی هارد من هست بره اصولا هیچ فایده این نداره که بره.


ولی به من میگن “رفا” پس من یاد یه سری CD کمکی میافتم که یه زمانی برای روز مبادا نگه داشته بودم. به زور همون CD ها ویندوز رو میارم بالا. یعنی از طریق برنامه ی OS Selector من کامپیوتر رو بوت میکنم.


تا اینجا کار خوب پیش رفته. ما درایو داداشه رو درست میکنیم و انتقال داده میکنیم و تصمیم میگیریم که لینوکس رو پاک کنیم.


ولی چون همون مورفی پس اتوبوس ساعت ۱ بعدازظهر ساعت ۲ بعدازظهر حرکت میکنه تا داداشه یه ساعت دیگه هم از برنامه ش عقب بیافته.


 


شروع ۲ : مورفی از راه شیطان وارد میشود


ساعت ۵ بعدازظهر هست. من بعداز اینکه خیالم راحت شده که ویندوزه سالمه و لینوکسه دیگه نمیخواد بیاد بالا پس شروع میکنم مثل دفعه ی قبل که لینوکس رو پاک کردم ایندفعه هم لینوکس رو پاک کنم.


تا اینجا هیچ مسئله ای نیست و لینوکس از نظر فیزیکی و عملی پاک شده. پس میریم سراغ قسمت بعدی.


اینجاست که شیطون من رو گول میزنه. به همون دلیل که به من میگن رفا میگم بیا مثل دفعه ی قبل عمل کن و OS Selector رو هم پاک کن و بذار سیستم خودش بوت بشه.


در اینجا مقداری شجاعت و مغز خر هم با هم قاطی میشم و من وارد قسمت بعدی کار میشم یعنی حذف OS Selector.


OS Selector رو حذف میکنم و متوجه میشم که کامپیوتر غم عزیز از دست رفته ش یعنی لینوکس رو باور نداره و هنوز میخواد با همن بیاد بالا. بنابراین من بد بخت میشم. کامیپوتر وقتی میخواد بوت بشه فقط مینویسه: GRUB نه هیچ دکمه ای کار میکنه و نه هیچ چیز دیگه ای.


ولی مشکل اینجا هم هست که من دیگه اون سی دی ها رو ندارم و الآن اون سی دی ها n کیلومتر اون ور تر هستن.


میخوام بوت کامپیوتر رو تعمیر کنم و از طریق نصب ویندوز وارد عمل میشم. Windows setup از طریق سی دی بوت میاد بالا ولی ای بابا. وقتی فایلها رو کپی میکنه روی سیستم و میخواد ریستارت کنه تا با هاردم و بوت بیاد بالا متوه میشم که نه. حتی نصب مجدد ویندوز هم فایده ای به حالش نداره چون هنوز هم بوتش مریض هست و همون مشکل همیشگی. پس به سراغ جاوید میرویم و از اون کمک میخوایم. بهم یه سری راه ها پیشنهاد میده که باید از نظر عقلی و عملی کارآمد باشه.


راههایی مثل bootcfg, fixboot, fixmb و …


ولی من همه چیز رو امتحان کردم جز FIXMBR که زیاد خوشم نیومد از پیغام اولیه ش. چون نوشته بود که اگر به درایوهاتون دسترسی دارین پس این یکی رو بیخیال شین چون ممکنه که دیگه دسترسی نداشته باشین. من هم گفتم: “چاکرتم، دست به درایوهام نزن”


و من منتظر فردا شدم و تا برم و محتویات مورد نیاز درایو C رو از طریق هارد به هارد کردن یه جای دیگه بکآپ بگیرم و مشکلم رو حل کنم.


ولی جمعه همینطوری تموم نشد. داداشه زنگ میزنه و میگه ویندوز XP اون که روی درایو F بوده حالا بالا نمیاد چون کامپیوتر اصرار میکنه که این روی درایو E هست. در حالی که من خودم یادم هست که زدم که درایو F بمونه.


خوب با کنترل از راه دور (تلفونی) و با راههای پیشنهادی توسط آقا جاوید سیستم اون رو بالا آوردیم و متوجه گشتیدیم که ویندوز درایو ویندوزش رو F میشناسه و بوت درایو E


این تیکه ی مزحک کار ما در این یه روز بود.


 


مورفی کیست، چیست، چه میگوید


داداشم اون شب پشت تلفون گفت: “این روح مورفی نمیخواد دست از سر ما برداره مثل اینکه”


من با تعجب بسیار گفتم که مورفی کیه؟؟!


گفت که فردی با قوانین بسیار در حدود یک کتاب، ولی پایه این قوانین رو یه قانون اول میسازه و یه قانون دوم که باز هم از روی قانون اول ساخته شده.


 


قانون۱: اگر راهی وجود داشته باشه که جریانی به فاجعه منجر بشه اون یک راه اتفاق میافته.


قانون۲: اگر چند راه وجود داشته باشه که فاجعه رخ بده اون راهی اتفاق میافته که بدتره.


 


و من به مورفی ایمان آوردم


بله، من به مورفی ایمان آوردم چون دیدم که واقعا موجودی صادق بوده. در همون روز چندتا بلای مورفیانه وارد زندگی ما شده بود؟؟


۱٫ اول لینوکس حالش بد میشه!


۲٫ بعد اتوبوس یه ساعت دیر میاد!


۳٫ بعد من شیر میشم و کامپیوتر رو نابود میکنم.


۴٫ من سی دی های کمکی رو میدم به داداشه.


۵٫ بعد سیستم اون طرف دنیا کار نمیکنه.


 


اگر از زوایای مختلف مورفی رو مورد بررسی قرار بدیم متوجه میشیم مورفی یعنی دنیای پیرامون ما حتی واقف بر قوانین فیزیک.


بعدا توضیح بیشتری میدم.


 


شنبه ۳۱ تیر ۸۵


من بعدازظهر بلند میشم، میرم خونه دوستم و با یک سری مسائل شروع میکنیم به بکآپ گرفتن از اطلاعات من.


خوبه. ساعت ۴ میرم و ساعت ۵:۱۵ کارم تموم میشه و بعداز فورمت درایو C بنده چست و چابک میرم خونه که ببینم آیا از خر شیطون این سیستم میاد پایین یا نه.


ولی میبینم که نه و هنوز این خر خوب راه میره و حاظر نیست با زبون خوش بیاد پایین. پس من تصمیم میگیرم که یه هارد ۸۰ از یه قبرستون گیر بیارم و تمام هاردم رو روش بکآپ بگیرم و هاردم رو به طور کامل fdisk کنم. ولی تا ساعت ۱۰ شب به هر دری که میزنم جایی همچین هاردی با این فضای خالی گیر نمیاد.


خوبه، امیدوار شدم به زندگی.


 


پایان ۲


پس میشینم و با خودم فکر میکنم که: “حالا که من نمیتونم از اطلاعاتم جایی بکآپ بگیرم مثل اینه که دیگه به درایوهام دسترسی نداشته باشم. پس میام و FIXMBR یعنی همون FIX Master Boot Record یا همون سکتور صفر رو امتحان میکنم و میبینم که درست شد. در همینجا باز هم لازم میدونم از آقا جاوید تشکر لازم به عمل بیاد.


 


در این نقطه من کلی حال میکنم، عروسی میشم، عشق میکنم.


پس زندگانی از اول شروع میشود. من ساعت ۱۱ شب موفق میشم صورت خوشگل ویندوز عزیزم رو دوباره ببینم.


ولی باز هم به همون دلیلی که به من میگن رفا من تصمیم میگیرم که ویستا نصب کنم اونم از نوع بتا ۱٫


 


Windows Vista


ویندوز ویستا مثل یک عدد گاو خودش رو نصب میکنه و بعداز حدود به ۱ساعت و نیم کار کردن کارش تموم میشه و من چهره ی زیبای ویندوز ویستا رو میبینم.


آخ که چه خوشگل بود. چه امکاناتی داشت. ولی من هنوز دست کم گرفته بودم بیل گیتس رو.


 


بعداز یک روز و خورده ای که ویندزو میگذره و من متوجه میشم که واقعا امکانات این ویندوز خیلی توپ هستن متوجه شاهکارهای عظیم بیل جون هم میشم. از جمله اینکه خیلی از برنامه ها به طور کامل اصلا روی ویندوز نصب نمیشم. بعضی ها هم که از اون ها ویروس اسکن وقتی نصب میشن سی پی یو ۱۰۰% مشغوله.


 


نرو هم که نصب نمیشد. برنامه ی کارت صدا هم که نصب نمیشد. ولی ما به کار خویش ادامه دادیم تا شب دوشنبه که داداشه میاد و این ویندوز رو یه نما میبینه و من میتونم با خیال آسوده ویندوز رو پاک کنم.


 


شب دوشنبه میشه و ما میایم ویندوز رو شروع کنیم به پاک کردن.


ولی همونطور که گفتم ما بیل گیتس رو دسته کم گرفته بودیم. مخصوصا حس شوخ طبعی این مرد شریف روزگار رو.


 


در شب دوشنبه، ۳۰ دقیقه قبل از حذف ویندوز٬ یکی از بزرگترین شاهکارهای مایکروسافت به نمایش در میاد روی ماینتورم و من ثبتش میکنم که شما میتونین که این جک بامزه رو که مطمئن باشین زیاد پیش میاد رو حتما در آینده ببینین.


 



 


پ.ن: باز هم از آقا جاوید، آقا ممد و آقا نصیر در این راستا تشکر به عمل میآید


پ.ن: در مورد مورفی اینجا مجالی برای حرف زدن نیست و من بعدا یه بلاگ به طور کامل به ایشون اختصاص میدم.

پ.ن: هم من و هم سیستمم حالمون خوبه (فعلا)

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

از عزیزان خواهش میشود این بلاگ با اینکه طولانی هست رو حداقل بخونن.


سه شنبه ۲۶ تیر ۸۵


داداشه اینجاست ولی باید پروژه ش رو ببره و تحویل بده. اونم کی روز شنبه. پروژه ش چیه؟؟ روی لینوکس باید کار کنه.


باشه، قبوله. با اینکه اصلا از لینوکس خوشم نمیاد مخصوصا “قسمت نصبش” ولی طوری نیست.


سه شنبه شبش لینوکس نصب میشه و ما در روز بعد با کلی بدبختی سعی میکنیم که درایوهای ویندوز روبهش بشناسونیم و سپس موفق میشیم و یه تیکه هایی از پروژه انجام میشه. اگر فکر میکنین که من کاری به اون پروژه دارم کاملا در اشتباهین. مهم اینه که من اصلا کاری به پروژه ای که کلش ۵ نمره هست ندارم.


 


بهر حال میگذره به خوبی تا میشه جمعه ۳۰ تیر ۸۵


ساعت ۱۲ ظهر داداشه بلیط داره تا بره. اگر امروز نره به تحویل پروژه نمیرسه. پس یه سری کارهاش رو انجام میده اینجا و بقیه ش رو هم میذاره که بره و اونجا انجام بده.


ساعت میشه ۱۱٫۴۵ دقیقه و ما میخوایم تا هارد برادرم رو مرتب کنیم برای نصب لینوکس روی اون سیستم. بنابراین روی سیستم من Partition Magic نصب میکنیم که هارد اون رو از نظر پارتیش بندی درست کنیم.


خوب اینجا یکی از اساتید نیمه مسلم پارتیشن بندی میاد جلو و دست به کار میشه. شروع میکنه و سیستم میگه باید ریستارت کنم تا بتونم کارها رو انجام بدم. Ok. قبوله.


مقدمه


اگر فکر میکنین که در این نقطه از بعد زمانی من میدونستم مورفی کیه، چیه، چه موجودیه و چه چیزهایی رو باعث میشه کاملا در اشتباهین و به این دلیل که ما داریم همراه زمان در گذشته ی کامل از آینده ی گذشته پیش میریم پس من هنوز نمیگم که مورفی چیه.


خوب، تا اینجا که من ریستارت کردم پیش رفتیم.


در اینجا لازم میدونم توضیح بدم که من روی یه هارد دیسک که لینوکس در زمان نصب اون بالا نیومده بود شروع کردم با پارتیشن مجیک کار کردن و اصلا هیچ نمونه کاری من با هارد خودم نداشتم.


ولی در اینجا نشون داده میشه که اگر اتفاق بدی بخواد پیش بیاد اصلا مهم نیست تو چیکار کردی، مهم اینه که چی میخواد پیش بیاد.


 


شروع ۱: مورفی از راه عشقی وارد میشود


من کامپیوتر رو ریستارت کردم و منتظر شدم که ویندوز بیاد بالا، ولی… این چیه؟؟!


کامپیوتر مینویسه که یه چیزی به نام GRUB حالش خوش نیست و میگه enter رو بزنین تا من راههای ممکن رو نشونتون بدم. خوب ما enter رو میزنیم و حالا که چی، چرا هیچ اتفاقی نمیافته. یعنی چی؟؟ یا مادر مقدس. جریان چیه اینجا؟؟ چرا این کار نمیکنه. این حضرتی که بغل بنده نشسته هم کار داره. زندگی داره. باید بره. بی خیال. اذیتمون نکن.


جریان چیه؟؟ هیچ لینوکس عشقش کشیده که دیگه نذاره کامپیوتر از راه “آدمیزادی” بوت بشه.


من با تکنیک های خاصی از روی بوت داس میرم و میبینم که یا مادر مقدس (۲x)، چرا درایو E من شده درایو C؟؟


من در همین نقطه قلب تپنده م به درون دهنم میاد و شروع میکنه اونجا تولوپ تولوپ کردن. اصولا چون من با کامپیوترم کار نمیکنم بلکه باهاش زندگی میکنم و بیشتر زندگانی من روی درایوهای D و C هستن پس وقتی دیدم که این دوتا درایو پر پر شدن کپ کردم بدجور.


 


پایان ۱


داداشه بعداز چند دقیقه که من رو توی گل میبینه تصمیم میگیره که ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه بره و بلیطش رو پس بده چون عملا اگر بدون اطلاعاتی که روی هارد من هست بره اصولا هیچ فایده این نداره که بره.


ولی به من میگن “رفا” پس من یاد یه سری CD کمکی میافتم که یه زمانی برای روز مبادا نگه داشته بودم. به زور همون CD ها ویندوز رو میارم بالا. یعنی از طریق برنامه ی OS Selector من کامپیوتر رو بوت میکنم.


تا اینجا کار خوب پیش رفته. ما درایو داداشه رو درست میکنیم و انتقال داده میکنیم و تصمیم میگیریم که لینوکس رو پاک کنیم.


ولی چون همون مورفی پس اتوبوس ساعت ۱ بعدازظهر ساعت ۲ بعدازظهر حرکت میکنه تا داداشه یه ساعت دیگه هم از برنامه ش عقب بیافته.


 


شروع ۲ : مورفی از راه شیطان وارد میشود


ساعت ۵ بعدازظهر هست. من بعداز اینکه خیالم راحت شده که ویندوزه سالمه و لینوکسه دیگه نمیخواد بیاد بالا پس شروع میکنم مثل دفعه ی قبل که لینوکس رو پاک کردم ایندفعه هم لینوکس رو پاک کنم.


تا اینجا هیچ مسئله ای نیست و لینوکس از نظر فیزیکی و عملی پاک شده. پس میریم سراغ قسمت بعدی.


اینجاست که شیطون من رو گول میزنه. به همون دلیل که به من میگن رفا میگم بیا مثل دفعه ی قبل عمل کن و OS Selector رو هم پاک کن و بذار سیستم خودش بوت بشه.


در اینجا مقداری شجاعت و مغز خر هم با هم قاطی میشم و من وارد قسمت بعدی کار میشم یعنی حذف OS Selector.


OS Selector رو حذف میکنم و متوجه میشم که کامپیوتر غم عزیز از دست رفته ش یعنی لینوکس رو باور نداره و هنوز میخواد با همن بیاد بالا. بنابراین من بد بخت میشم. کامیپوتر وقتی میخواد بوت بشه فقط مینویسه: GRUB نه هیچ دکمه ای کار میکنه و نه هیچ چیز دیگه ای.


ولی مشکل اینجا هم هست که من دیگه اون سی دی ها رو ندارم و الآن اون سی دی ها n کیلومتر اون ور تر هستن.


میخوام بوت کامپیوتر رو تعمیر کنم و از طریق نصب ویندوز وارد عمل میشم. Windows setup از طریق سی دی بوت میاد بالا ولی ای بابا. وقتی فایلها رو کپی میکنه روی سیستم و میخواد ریستارت کنه تا با هاردم و بوت بیاد بالا متوه میشم که نه. حتی نصب مجدد ویندوز هم فایده ای به حالش نداره چون هنوز هم بوتش مریض هست و همون مشکل همیشگی. پس به سراغ جاوید میرویم و از اون کمک میخوایم. بهم یه سری راه ها پیشنهاد میده که باید از نظر عقلی و عملی کارآمد باشه.


راههایی مثل bootcfg, fixboot, fixmb و …


ولی من همه چیز رو امتحان کردم جز FIXMBR که زیاد خوشم نیومد از پیغام اولیه ش. چون نوشته بود که اگر به درایوهاتون دسترسی دارین پس این یکی رو بیخیال شین چون ممکنه که دیگه دسترسی نداشته باشین. من هم گفتم: “چاکرتم، دست به درایوهام نزن”


و من منتظر فردا شدم و تا برم و محتویات مورد نیاز درایو C رو از طریق هارد به هارد کردن یه جای دیگه بکآپ بگیرم و مشکلم رو حل کنم.


ولی جمعه همینطوری تموم نشد. داداشه زنگ میزنه و میگه ویندوز XP اون که روی درایو F بوده حالا بالا نمیاد چون کامپیوتر اصرار میکنه که این روی درایو E هست. در حالی که من خودم یادم هست که زدم که درایو F بمونه.


خوب با کنترل از راه دور (تلفونی) و با راههای پیشنهادی توسط آقا جاوید سیستم اون رو بالا آوردیم و متوجه گشتیدیم که ویندوز درایو ویندوزش رو F میشناسه و بوت درایو E


این تیکه ی مزحک کار ما در این یه روز بود.


 


مورفی کیست، چیست، چه میگوید


داداشم اون شب پشت تلفون گفت: “این روح مورفی نمیخواد دست از سر ما برداره مثل اینکه”


من با تعجب بسیار گفتم که مورفی کیه؟؟!


گفت که فردی با قوانین بسیار در حدود یک کتاب، ولی پایه این قوانین رو یه قانون اول میسازه و یه قانون دوم که باز هم از روی قانون اول ساخته شده.


 


قانون۱: اگر راهی وجود داشته باشه که جریانی به فاجعه منجر بشه اون یک راه اتفاق میافته.


قانون۲: اگر چند راه وجود داشته باشه که فاجعه رخ بده اون راهی اتفاق میافته که بدتره.


 


و من به مورفی ایمان آوردم


بله، من به مورفی ایمان آوردم چون دیدم که واقعا موجودی صادق بوده. در همون روز چندتا بلای مورفیانه وارد زندگی ما شده بود؟؟


۱٫ اول لینوکس حالش بد میشه!


۲٫ بعد اتوبوس یه ساعت دیر میاد!


۳٫ بعد من شیر میشم و کامپیوتر رو نابود میکنم.


۴٫ من سی دی های کمکی رو میدم به داداشه.


۵٫ بعد سیستم اون طرف دنیا کار نمیکنه.


 


اگر از زوایای مختلف مورفی رو مورد بررسی قرار بدیم متوجه میشیم مورفی یعنی دنیای پیرامون ما حتی واقف بر قوانین فیزیک.


بعدا توضیح بیشتری میدم.


 


شنبه ۳۱ تیر ۸۵


من بعدازظهر بلند میشم، میرم خونه دوستم و با یک سری مسائل شروع میکنیم به بکآپ گرفتن از اطلاعات من.


خوبه. ساعت ۴ میرم و ساعت ۵:۱۵ کارم تموم میشه و بعداز فورمت درایو C بنده چست و چابک میرم خونه که ببینم آیا از خر شیطون این سیستم میاد پایین یا نه.


ولی میبینم که نه و هنوز این خر خوب راه میره و حاظر نیست با زبون خوش بیاد پایین. پس من تصمیم میگیرم که یه هارد ۸۰ از یه قبرستون گیر بیارم و تمام هاردم رو روش بکآپ بگیرم و هاردم رو به طور کامل fdisk کنم. ولی تا ساعت ۱۰ شب به هر دری که میزنم جایی همچین هاردی با این فضای خالی گیر نمیاد.


خوبه، امیدوار شدم به زندگی.


 


پایان ۲


پس میشینم و با خودم فکر میکنم که: “حالا که من نمیتونم از اطلاعاتم جایی بکآپ بگیرم مثل اینه که دیگه به درایوهام دسترسی نداشته باشم. پس میام و FIXMBR یعنی همون FIX Master Boot Record یا همون سکتور صفر رو امتحان میکنم و میبینم که درست شد. در همینجا باز هم لازم میدونم از آقا جاوید تشکر لازم به عمل بیاد.


 


در این نقطه من کلی حال میکنم، عروسی میشم، عشق میکنم.


پس زندگانی از اول شروع میشود. من ساعت ۱۱ شب موفق میشم صورت خوشگل ویندوز عزیزم رو دوباره ببینم.


ولی باز هم به همون دلیلی که به من میگن رفا من تصمیم میگیرم که ویستا نصب کنم اونم از نوع بتا ۱٫


 


Windows Vista


ویندوز ویستا مثل یک عدد گاو خودش رو نصب میکنه و بعداز حدود به ۱ساعت و نیم کار کردن کارش تموم میشه و من چهره ی زیبای ویندوز ویستا رو میبینم.


آخ که چه خوشگل بود. چه امکاناتی داشت. ولی من هنوز دست کم گرفته بودم بیل گیتس رو.


 


بعداز یک روز و خورده ای که ویندزو میگذره و من متوجه میشم که واقعا امکانات این ویندوز خیلی توپ هستن متوجه شاهکارهای عظیم بیل جون هم میشم. از جمله اینکه خیلی از برنامه ها به طور کامل اصلا روی ویندوز نصب نمیشم. بعضی ها هم که از اون ها ویروس اسکن وقتی نصب میشن سی پی یو ۱۰۰% مشغوله.


 


نرو هم که نصب نمیشد. برنامه ی کارت صدا هم که نصب نمیشد. ولی ما به کار خویش ادامه دادیم تا شب دوشنبه که داداشه میاد و این ویندوز رو یه نما میبینه و من میتونم با خیال آسوده ویندوز رو پاک کنم.


 


شب دوشنبه میشه و ما میایم ویندوز رو شروع کنیم به پاک کردن.


ولی همونطور که گفتم ما بیل گیتس رو دسته کم گرفته بودیم. مخصوصا حس شوخ طبعی این مرد شریف روزگار رو.


 


در شب دوشنبه، ۳۰ دقیقه قبل از حذف ویندوز٬ یکی از بزرگترین شاهکارهای مایکروسافت به نمایش در میاد روی ماینتورم و من ثبتش میکنم که شما میتونین که این جک بامزه رو که مطمئن باشین زیاد پیش میاد رو حتما در آینده ببینین.


 



 


پ.ن: باز هم از آقا جاوید، آقا ممد و آقا نصیر در این راستا تشکر به عمل میآید


پ.ن: در مورد مورفی اینجا مجالی برای حرف زدن نیست و من بعدا یه بلاگ به طور کامل به ایشون اختصاص میدم.

پ.ن: هم من و هم سیستمم حالمون خوبه (فعلا)

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

از عزیزان خواهش میشود این بلاگ با اینکه طولانی هست رو حداقل بخونن.


سه شنبه ۲۶ تیر ۸۵


داداشه اینجاست ولی باید پروژه ش رو ببره و تحویل بده. اونم کی روز شنبه. پروژه ش چیه؟؟ روی لینوکس باید کار کنه.


باشه، قبوله. با اینکه اصلا از لینوکس خوشم نمیاد مخصوصا “قسمت نصبش” ولی طوری نیست.


سه شنبه شبش لینوکس نصب میشه و ما در روز بعد با کلی بدبختی سعی میکنیم که درایوهای ویندوز روبهش بشناسونیم و سپس موفق میشیم و یه تیکه هایی از پروژه انجام میشه. اگر فکر میکنین که من کاری به اون پروژه دارم کاملا در اشتباهین. مهم اینه که من اصلا کاری به پروژه ای که کلش ۵ نمره هست ندارم.


 


بهر حال میگذره به خوبی تا میشه جمعه ۳۰ تیر ۸۵


ساعت ۱۲ ظهر داداشه بلیط داره تا بره. اگر امروز نره به تحویل پروژه نمیرسه. پس یه سری کارهاش رو انجام میده اینجا و بقیه ش رو هم میذاره که بره و اونجا انجام بده.


ساعت میشه ۱۱٫۴۵ دقیقه و ما میخوایم تا هارد برادرم رو مرتب کنیم برای نصب لینوکس روی اون سیستم. بنابراین روی سیستم من Partition Magic نصب میکنیم که هارد اون رو از نظر پارتیش بندی درست کنیم.


خوب اینجا یکی از اساتید نیمه مسلم پارتیشن بندی میاد جلو و دست به کار میشه. شروع میکنه و سیستم میگه باید ریستارت کنم تا بتونم کارها رو انجام بدم. Ok. قبوله.


مقدمه


اگر فکر میکنین که در این نقطه از بعد زمانی من میدونستم مورفی کیه، چیه، چه موجودیه و چه چیزهایی رو باعث میشه کاملا در اشتباهین و به این دلیل که ما داریم همراه زمان در گذشته ی کامل از آینده ی گذشته پیش میریم پس من هنوز نمیگم که مورفی چیه.


خوب، تا اینجا که من ریستارت کردم پیش رفتیم.


در اینجا لازم میدونم توضیح بدم که من روی یه هارد دیسک که لینوکس در زمان نصب اون بالا نیومده بود شروع کردم با پارتیشن مجیک کار کردن و اصلا هیچ نمونه کاری من با هارد خودم نداشتم.


ولی در اینجا نشون داده میشه که اگر اتفاق بدی بخواد پیش بیاد اصلا مهم نیست تو چیکار کردی، مهم اینه که چی میخواد پیش بیاد.


 


شروع ۱: مورفی از راه عشقی وارد میشود


من کامپیوتر رو ریستارت کردم و منتظر شدم که ویندوز بیاد بالا، ولی… این چیه؟؟!


کامپیوتر مینویسه که یه چیزی به نام GRUB حالش خوش نیست و میگه enter رو بزنین تا من راههای ممکن رو نشونتون بدم. خوب ما enter رو میزنیم و حالا که چی، چرا هیچ اتفاقی نمیافته. یعنی چی؟؟ یا مادر مقدس. جریان چیه اینجا؟؟ چرا این کار نمیکنه. این حضرتی که بغل بنده نشسته هم کار داره. زندگی داره. باید بره. بی خیال. اذیتمون نکن.


جریان چیه؟؟ هیچ لینوکس عشقش کشیده که دیگه نذاره کامپیوتر از راه “آدمیزادی” بوت بشه.


من با تکنیک های خاصی از روی بوت داس میرم و میبینم که یا مادر مقدس (۲x)، چرا درایو E من شده درایو C؟؟


من در همین نقطه قلب تپنده م به درون دهنم میاد و شروع میکنه اونجا تولوپ تولوپ کردن. اصولا چون من با کامپیوترم کار نمیکنم بلکه باهاش زندگی میکنم و بیشتر زندگانی من روی درایوهای D و C هستن پس وقتی دیدم که این دوتا درایو پر پر شدن کپ کردم بدجور.


 


پایان ۱


داداشه بعداز چند دقیقه که من رو توی گل میبینه تصمیم میگیره که ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه بره و بلیطش رو پس بده چون عملا اگر بدون اطلاعاتی که روی هارد من هست بره اصولا هیچ فایده این نداره که بره.


ولی به من میگن “رفا” پس من یاد یه سری CD کمکی میافتم که یه زمانی برای روز مبادا نگه داشته بودم. به زور همون CD ها ویندوز رو میارم بالا. یعنی از طریق برنامه ی OS Selector من کامپیوتر رو بوت میکنم.


تا اینجا کار خوب پیش رفته. ما درایو داداشه رو درست میکنیم و انتقال داده میکنیم و تصمیم میگیریم که لینوکس رو پاک کنیم.


ولی چون همون مورفی پس اتوبوس ساعت ۱ بعدازظهر ساعت ۲ بعدازظهر حرکت میکنه تا داداشه یه ساعت دیگه هم از برنامه ش عقب بیافته.


 


شروع ۲ : مورفی از راه شیطان وارد میشود


ساعت ۵ بعدازظهر هست. من بعداز اینکه خیالم راحت شده که ویندوزه سالمه و لینوکسه دیگه نمیخواد بیاد بالا پس شروع میکنم مثل دفعه ی قبل که لینوکس رو پاک کردم ایندفعه هم لینوکس رو پاک کنم.


تا اینجا هیچ مسئله ای نیست و لینوکس از نظر فیزیکی و عملی پاک شده. پس میریم سراغ قسمت بعدی.


اینجاست که شیطون من رو گول میزنه. به همون دلیل که به من میگن رفا میگم بیا مثل دفعه ی قبل عمل کن و OS Selector رو هم پاک کن و بذار سیستم خودش بوت بشه.


در اینجا مقداری شجاعت و مغز خر هم با هم قاطی میشم و من وارد قسمت بعدی کار میشم یعنی حذف OS Selector.


OS Selector رو حذف میکنم و متوجه میشم که کامپیوتر غم عزیز از دست رفته ش یعنی لینوکس رو باور نداره و هنوز میخواد با همن بیاد بالا. بنابراین من بد بخت میشم. کامیپوتر وقتی میخواد بوت بشه فقط مینویسه: GRUB نه هیچ دکمه ای کار میکنه و نه هیچ چیز دیگه ای.


ولی مشکل اینجا هم هست که من دیگه اون سی دی ها رو ندارم و الآن اون سی دی ها n کیلومتر اون ور تر هستن.


میخوام بوت کامپیوتر رو تعمیر کنم و از طریق نصب ویندوز وارد عمل میشم. Windows setup از طریق سی دی بوت میاد بالا ولی ای بابا. وقتی فایلها رو کپی میکنه روی سیستم و میخواد ریستارت کنه تا با هاردم و بوت بیاد بالا متوه میشم که نه. حتی نصب مجدد ویندوز هم فایده ای به حالش نداره چون هنوز هم بوتش مریض هست و همون مشکل همیشگی. پس به سراغ جاوید میرویم و از اون کمک میخوایم. بهم یه سری راه ها پیشنهاد میده که باید از نظر عقلی و عملی کارآمد باشه.


راههایی مثل bootcfg, fixboot, fixmb و …


ولی من همه چیز رو امتحان کردم جز FIXMBR که زیاد خوشم نیومد از پیغام اولیه ش. چون نوشته بود که اگر به درایوهاتون دسترسی دارین پس این یکی رو بیخیال شین چون ممکنه که دیگه دسترسی نداشته باشین. من هم گفتم: “چاکرتم، دست به درایوهام نزن”


و من منتظر فردا شدم و تا برم و محتویات مورد نیاز درایو C رو از طریق هارد به هارد کردن یه جای دیگه بکآپ بگیرم و مشکلم رو حل کنم.


ولی جمعه همینطوری تموم نشد. داداشه زنگ میزنه و میگه ویندوز XP اون که روی درایو F بوده حالا بالا نمیاد چون کامپیوتر اصرار میکنه که این روی درایو E هست. در حالی که من خودم یادم هست که زدم که درایو F بمونه.


خوب با کنترل از راه دور (تلفونی) و با راههای پیشنهادی توسط آقا جاوید سیستم اون رو بالا آوردیم و متوجه گشتیدیم که ویندوز درایو ویندوزش رو F میشناسه و بوت درایو E


این تیکه ی مزحک کار ما در این یه روز بود.


 


مورفی کیست، چیست، چه میگوید


داداشم اون شب پشت تلفون گفت: “این روح مورفی نمیخواد دست از سر ما برداره مثل اینکه”


من با تعجب بسیار گفتم که مورفی کیه؟؟!


گفت که فردی با قوانین بسیار در حدود یک کتاب، ولی پایه این قوانین رو یه قانون اول میسازه و یه قانون دوم که باز هم از روی قانون اول ساخته شده.


 


قانون۱: اگر راهی وجود داشته باشه که جریانی به فاجعه منجر بشه اون یک راه اتفاق میافته.


قانون۲: اگر چند راه وجود داشته باشه که فاجعه رخ بده اون راهی اتفاق میافته که بدتره.


 


و من به مورفی ایمان آوردم


بله، من به مورفی ایمان آوردم چون دیدم که واقعا موجودی صادق بوده. در همون روز چندتا بلای مورفیانه وارد زندگی ما شده بود؟؟


۱٫ اول لینوکس حالش بد میشه!


۲٫ بعد اتوبوس یه ساعت دیر میاد!


۳٫ بعد من شیر میشم و کامپیوتر رو نابود میکنم.


۴٫ من سی دی های کمکی رو میدم به داداشه.


۵٫ بعد سیستم اون طرف دنیا کار نمیکنه.


 


اگر از زوایای مختلف مورفی رو مورد بررسی قرار بدیم متوجه میشیم مورفی یعنی دنیای پیرامون ما حتی واقف بر قوانین فیزیک.


بعدا توضیح بیشتری میدم.


 


شنبه ۳۱ تیر ۸۵


من بعدازظهر بلند میشم، میرم خونه دوستم و با یک سری مسائل شروع میکنیم به بکآپ گرفتن از اطلاعات من.


خوبه. ساعت ۴ میرم و ساعت ۵:۱۵ کارم تموم میشه و بعداز فورمت درایو C بنده چست و چابک میرم خونه که ببینم آیا از خر شیطون این سیستم میاد پایین یا نه.


ولی میبینم که نه و هنوز این خر خوب راه میره و حاظر نیست با زبون خوش بیاد پایین. پس من تصمیم میگیرم که یه هارد ۸۰ از یه قبرستون گیر بیارم و تمام هاردم رو روش بکآپ بگیرم و هاردم رو به طور کامل fdisk کنم. ولی تا ساعت ۱۰ شب به هر دری که میزنم جایی همچین هاردی با این فضای خالی گیر نمیاد.


خوبه، امیدوار شدم به زندگی.


 


پایان ۲


پس میشینم و با خودم فکر میکنم که: “حالا که من نمیتونم از اطلاعاتم جایی بکآپ بگیرم مثل اینه که دیگه به درایوهام دسترسی نداشته باشم. پس میام و FIXMBR یعنی همون FIX Master Boot Record یا همون سکتور صفر رو امتحان میکنم و میبینم که درست شد. در همینجا باز هم لازم میدونم از آقا جاوید تشکر لازم به عمل بیاد.


 


در این نقطه من کلی حال میکنم، عروسی میشم، عشق میکنم.


پس زندگانی از اول شروع میشود. من ساعت ۱۱ شب موفق میشم صورت خوشگل ویندوز عزیزم رو دوباره ببینم.


ولی باز هم به همون دلیلی که به من میگن رفا من تصمیم میگیرم که ویستا نصب کنم اونم از نوع بتا ۱٫


 


Windows Vista


ویندوز ویستا مثل یک عدد گاو خودش رو نصب میکنه و بعداز حدود به ۱ساعت و نیم کار کردن کارش تموم میشه و من چهره ی زیبای ویندوز ویستا رو میبینم.


آخ که چه خوشگل بود. چه امکاناتی داشت. ولی من هنوز دست کم گرفته بودم بیل گیتس رو.


 


بعداز یک روز و خورده ای که ویندزو میگذره و من متوجه میشم که واقعا امکانات این ویندوز خیلی توپ هستن متوجه شاهکارهای عظیم بیل جون هم میشم. از جمله اینکه خیلی از برنامه ها به طور کامل اصلا روی ویندوز نصب نمیشم. بعضی ها هم که از اون ها ویروس اسکن وقتی نصب میشن سی پی یو ۱۰۰% مشغوله.


 


نرو هم که نصب نمیشد. برنامه ی کارت صدا هم که نصب نمیشد. ولی ما به کار خویش ادامه دادیم تا شب دوشنبه که داداشه میاد و این ویندوز رو یه نما میبینه و من میتونم با خیال آسوده ویندوز رو پاک کنم.


 


شب دوشنبه میشه و ما میایم ویندوز رو شروع کنیم به پاک کردن.


ولی همونطور که گفتم ما بیل گیتس رو دسته کم گرفته بودیم. مخصوصا حس شوخ طبعی این مرد شریف روزگار رو.


 


در شب دوشنبه، ۳۰ دقیقه قبل از حذف ویندوز٬ یکی از بزرگترین شاهکارهای مایکروسافت به نمایش در میاد روی ماینتورم و من ثبتش میکنم که شما میتونین که این جک بامزه رو که مطمئن باشین زیاد پیش میاد رو حتما در آینده ببینین.


 



 


پ.ن: باز هم از آقا جاوید، آقا ممد و آقا نصیر در این راستا تشکر به عمل میآید


پ.ن: در مورد مورفی اینجا مجالی برای حرف زدن نیست و من بعدا یه بلاگ به طور کامل به ایشون اختصاص میدم.

پ.ن: هم من و هم سیستمم حالمون خوبه (فعلا)

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

از عزیزان خواهش میشود این بلاگ با اینکه طولانی هست رو حداقل بخونن.


سه شنبه ۲۶ تیر ۸۵


داداشه اینجاست ولی باید پروژه ش رو ببره و تحویل بده. اونم کی روز شنبه. پروژه ش چیه؟؟ روی لینوکس باید کار کنه.


باشه، قبوله. با اینکه اصلا از لینوکس خوشم نمیاد مخصوصا “قسمت نصبش” ولی طوری نیست.


سه شنبه شبش لینوکس نصب میشه و ما در روز بعد با کلی بدبختی سعی میکنیم که درایوهای ویندوز روبهش بشناسونیم و سپس موفق میشیم و یه تیکه هایی از پروژه انجام میشه. اگر فکر میکنین که من کاری به اون پروژه دارم کاملا در اشتباهین. مهم اینه که من اصلا کاری به پروژه ای که کلش ۵ نمره هست ندارم.


 


بهر حال میگذره به خوبی تا میشه جمعه ۳۰ تیر ۸۵


ساعت ۱۲ ظهر داداشه بلیط داره تا بره. اگر امروز نره به تحویل پروژه نمیرسه. پس یه سری کارهاش رو انجام میده اینجا و بقیه ش رو هم میذاره که بره و اونجا انجام بده.


ساعت میشه ۱۱٫۴۵ دقیقه و ما میخوایم تا هارد برادرم رو مرتب کنیم برای نصب لینوکس روی اون سیستم. بنابراین روی سیستم من Partition Magic نصب میکنیم که هارد اون رو از نظر پارتیش بندی درست کنیم.


خوب اینجا یکی از اساتید نیمه مسلم پارتیشن بندی میاد جلو و دست به کار میشه. شروع میکنه و سیستم میگه باید ریستارت کنم تا بتونم کارها رو انجام بدم. Ok. قبوله.


مقدمه


اگر فکر میکنین که در این نقطه از بعد زمانی من میدونستم مورفی کیه، چیه، چه موجودیه و چه چیزهایی رو باعث میشه کاملا در اشتباهین و به این دلیل که ما داریم همراه زمان در گذشته ی کامل از آینده ی گذشته پیش میریم پس من هنوز نمیگم که مورفی چیه.


خوب، تا اینجا که من ریستارت کردم پیش رفتیم.


در اینجا لازم میدونم توضیح بدم که من روی یه هارد دیسک که لینوکس در زمان نصب اون بالا نیومده بود شروع کردم با پارتیشن مجیک کار کردن و اصلا هیچ نمونه کاری من با هارد خودم نداشتم.


ولی در اینجا نشون داده میشه که اگر اتفاق بدی بخواد پیش بیاد اصلا مهم نیست تو چیکار کردی، مهم اینه که چی میخواد پیش بیاد.


 


شروع ۱: مورفی از راه عشقی وارد میشود


من کامپیوتر رو ریستارت کردم و منتظر شدم که ویندوز بیاد بالا، ولی… این چیه؟؟!


کامپیوتر مینویسه که یه چیزی به نام GRUB حالش خوش نیست و میگه enter رو بزنین تا من راههای ممکن رو نشونتون بدم. خوب ما enter رو میزنیم و حالا که چی، چرا هیچ اتفاقی نمیافته. یعنی چی؟؟ یا مادر مقدس. جریان چیه اینجا؟؟ چرا این کار نمیکنه. این حضرتی که بغل بنده نشسته هم کار داره. زندگی داره. باید بره. بی خیال. اذیتمون نکن.


جریان چیه؟؟ هیچ لینوکس عشقش کشیده که دیگه نذاره کامپیوتر از راه “آدمیزادی” بوت بشه.


من با تکنیک های خاصی از روی بوت داس میرم و میبینم که یا مادر مقدس (۲x)، چرا درایو E من شده درایو C؟؟


من در همین نقطه قلب تپنده م به درون دهنم میاد و شروع میکنه اونجا تولوپ تولوپ کردن. اصولا چون من با کامپیوترم کار نمیکنم بلکه باهاش زندگی میکنم و بیشتر زندگانی من روی درایوهای D و C هستن پس وقتی دیدم که این دوتا درایو پر پر شدن کپ کردم بدجور.


 


پایان ۱


داداشه بعداز چند دقیقه که من رو توی گل میبینه تصمیم میگیره که ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه بره و بلیطش رو پس بده چون عملا اگر بدون اطلاعاتی که روی هارد من هست بره اصولا هیچ فایده این نداره که بره.


ولی به من میگن “رفا” پس من یاد یه سری CD کمکی میافتم که یه زمانی برای روز مبادا نگه داشته بودم. به زور همون CD ها ویندوز رو میارم بالا. یعنی از طریق برنامه ی OS Selector من کامپیوتر رو بوت میکنم.


تا اینجا کار خوب پیش رفته. ما درایو داداشه رو درست میکنیم و انتقال داده میکنیم و تصمیم میگیریم که لینوکس رو پاک کنیم.


ولی چون همون مورفی پس اتوبوس ساعت ۱ بعدازظهر ساعت ۲ بعدازظهر حرکت میکنه تا داداشه یه ساعت دیگه هم از برنامه ش عقب بیافته.


 


شروع ۲ : مورفی از راه شیطان وارد میشود


ساعت ۵ بعدازظهر هست. من بعداز اینکه خیالم راحت شده که ویندوزه سالمه و لینوکسه دیگه نمیخواد بیاد بالا پس شروع میکنم مثل دفعه ی قبل که لینوکس رو پاک کردم ایندفعه هم لینوکس رو پاک کنم.


تا اینجا هیچ مسئله ای نیست و لینوکس از نظر فیزیکی و عملی پاک شده. پس میریم سراغ قسمت بعدی.


اینجاست که شیطون من رو گول میزنه. به همون دلیل که به من میگن رفا میگم بیا مثل دفعه ی قبل عمل کن و OS Selector رو هم پاک کن و بذار سیستم خودش بوت بشه.


در اینجا مقداری شجاعت و مغز خر هم با هم قاطی میشم و من وارد قسمت بعدی کار میشم یعنی حذف OS Selector.


OS Selector رو حذف میکنم و متوجه میشم که کامپیوتر غم عزیز از دست رفته ش یعنی لینوکس رو باور نداره و هنوز میخواد با همن بیاد بالا. بنابراین من بد بخت میشم. کامیپوتر وقتی میخواد بوت بشه فقط مینویسه: GRUB نه هیچ دکمه ای کار میکنه و نه هیچ چیز دیگه ای.


ولی مشکل اینجا هم هست که من دیگه اون سی دی ها رو ندارم و الآن اون سی دی ها n کیلومتر اون ور تر هستن.


میخوام بوت کامپیوتر رو تعمیر کنم و از طریق نصب ویندوز وارد عمل میشم. Windows setup از طریق سی دی بوت میاد بالا ولی ای بابا. وقتی فایلها رو کپی میکنه روی سیستم و میخواد ریستارت کنه تا با هاردم و بوت بیاد بالا متوه میشم که نه. حتی نصب مجدد ویندوز هم فایده ای به حالش نداره چون هنوز هم بوتش مریض هست و همون مشکل همیشگی. پس به سراغ جاوید میرویم و از اون کمک میخوایم. بهم یه سری راه ها پیشنهاد میده که باید از نظر عقلی و عملی کارآمد باشه.


راههایی مثل bootcfg, fixboot, fixmb و …


ولی من همه چیز رو امتحان کردم جز FIXMBR که زیاد خوشم نیومد از پیغام اولیه ش. چون نوشته بود که اگر به درایوهاتون دسترسی دارین پس این یکی رو بیخیال شین چون ممکنه که دیگه دسترسی نداشته باشین. من هم گفتم: “چاکرتم، دست به درایوهام نزن”


و من منتظر فردا شدم و تا برم و محتویات مورد نیاز درایو C رو از طریق هارد به هارد کردن یه جای دیگه بکآپ بگیرم و مشکلم رو حل کنم.


ولی جمعه همینطوری تموم نشد. داداشه زنگ میزنه و میگه ویندوز XP اون که روی درایو F بوده حالا بالا نمیاد چون کامپیوتر اصرار میکنه که این روی درایو E هست. در حالی که من خودم یادم هست که زدم که درایو F بمونه.


خوب با کنترل از راه دور (تلفونی) و با راههای پیشنهادی توسط آقا جاوید سیستم اون رو بالا آوردیم و متوجه گشتیدیم که ویندوز درایو ویندوزش رو F میشناسه و بوت درایو E


این تیکه ی مزحک کار ما در این یه روز بود.


 


مورفی کیست، چیست، چه میگوید


داداشم اون شب پشت تلفون گفت: “این روح مورفی نمیخواد دست از سر ما برداره مثل اینکه”


من با تعجب بسیار گفتم که مورفی کیه؟؟!


گفت که فردی با قوانین بسیار در حدود یک کتاب، ولی پایه این قوانین رو یه قانون اول میسازه و یه قانون دوم که باز هم از روی قانون اول ساخته شده.


 


قانون۱: اگر راهی وجود داشته باشه که جریانی به فاجعه منجر بشه اون یک راه اتفاق میافته.


قانون۲: اگر چند راه وجود داشته باشه که فاجعه رخ بده اون راهی اتفاق میافته که بدتره.


 


و من به مورفی ایمان آوردم


بله، من به مورفی ایمان آوردم چون دیدم که واقعا موجودی صادق بوده. در همون روز چندتا بلای مورفیانه وارد زندگی ما شده بود؟؟


۱٫ اول لینوکس حالش بد میشه!


۲٫ بعد اتوبوس یه ساعت دیر میاد!


۳٫ بعد من شیر میشم و کامپیوتر رو نابود میکنم.


۴٫ من سی دی های کمکی رو میدم به داداشه.


۵٫ بعد سیستم اون طرف دنیا کار نمیکنه.


 


اگر از زوایای مختلف مورفی رو مورد بررسی قرار بدیم متوجه میشیم مورفی یعنی دنیای پیرامون ما حتی واقف بر قوانین فیزیک.


بعدا توضیح بیشتری میدم.


 


شنبه ۳۱ تیر ۸۵


من بعدازظهر بلند میشم، میرم خونه دوستم و با یک سری مسائل شروع میکنیم به بکآپ گرفتن از اطلاعات من.


خوبه. ساعت ۴ میرم و ساعت ۵:۱۵ کارم تموم میشه و بعداز فورمت درایو C بنده چست و چابک میرم خونه که ببینم آیا از خر شیطون این سیستم میاد پایین یا نه.


ولی میبینم که نه و هنوز این خر خوب راه میره و حاظر نیست با زبون خوش بیاد پایین. پس من تصمیم میگیرم که یه هارد ۸۰ از یه قبرستون گیر بیارم و تمام هاردم رو روش بکآپ بگیرم و هاردم رو به طور کامل fdisk کنم. ولی تا ساعت ۱۰ شب به هر دری که میزنم جایی همچین هاردی با این فضای خالی گیر نمیاد.


خوبه، امیدوار شدم به زندگی.


 


پایان ۲


پس میشینم و با خودم فکر میکنم که: “حالا که من نمیتونم از اطلاعاتم جایی بکآپ بگیرم مثل اینه که دیگه به درایوهام دسترسی نداشته باشم. پس میام و FIXMBR یعنی همون FIX Master Boot Record یا همون سکتور صفر رو امتحان میکنم و میبینم که درست شد. در همینجا باز هم لازم میدونم از آقا جاوید تشکر لازم به عمل بیاد.


 


در این نقطه من کلی حال میکنم، عروسی میشم، عشق میکنم.


پس زندگانی از اول شروع میشود. من ساعت ۱۱ شب موفق میشم صورت خوشگل ویندوز عزیزم رو دوباره ببینم.


ولی باز هم به همون دلیلی که به من میگن رفا من تصمیم میگیرم که ویستا نصب کنم اونم از نوع بتا ۱٫


 


Windows Vista


ویندوز ویستا مثل یک عدد گاو خودش رو نصب میکنه و بعداز حدود به ۱ساعت و نیم کار کردن کارش تموم میشه و من چهره ی زیبای ویندوز ویستا رو میبینم.


آخ که چه خوشگل بود. چه امکاناتی داشت. ولی من هنوز دست کم گرفته بودم بیل گیتس رو.


 


بعداز یک روز و خورده ای که ویندزو میگذره و من متوجه میشم که واقعا امکانات این ویندوز خیلی توپ هستن متوجه شاهکارهای عظیم بیل جون هم میشم. از جمله اینکه خیلی از برنامه ها به طور کامل اصلا روی ویندوز نصب نمیشم. بعضی ها هم که از اون ها ویروس اسکن وقتی نصب میشن سی پی یو ۱۰۰% مشغوله.


 


نرو هم که نصب نمیشد. برنامه ی کارت صدا هم که نصب نمیشد. ولی ما به کار خویش ادامه دادیم تا شب دوشنبه که داداشه میاد و این ویندوز رو یه نما میبینه و من میتونم با خیال آسوده ویندوز رو پاک کنم.


 


شب دوشنبه میشه و ما میایم ویندوز رو شروع کنیم به پاک کردن.


ولی همونطور که گفتم ما بیل گیتس رو دسته کم گرفته بودیم. مخصوصا حس شوخ طبعی این مرد شریف روزگار رو.


 


در شب دوشنبه، ۳۰ دقیقه قبل از حذف ویندوز٬ یکی از بزرگترین شاهکارهای مایکروسافت به نمایش در میاد روی ماینتورم و من ثبتش میکنم که شما میتونین که این جک بامزه رو که مطمئن باشین زیاد پیش میاد رو حتما در آینده ببینین.


 



 


پ.ن: باز هم از آقا جاوید، آقا ممد و آقا نصیر در این راستا تشکر به عمل میآید


پ.ن: در مورد مورفی اینجا مجالی برای حرف زدن نیست و من بعدا یه بلاگ به طور کامل به ایشون اختصاص میدم.

پ.ن: هم من و هم سیستمم حالمون خوبه (فعلا)

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

از عزیزان خواهش میشود این بلاگ با اینکه طولانی هست رو حداقل بخونن.


سه شنبه ۲۶ تیر ۸۵


داداشه اینجاست ولی باید پروژه ش رو ببره و تحویل بده. اونم کی روز شنبه. پروژه ش چیه؟؟ روی لینوکس باید کار کنه.


باشه، قبوله. با اینکه اصلا از لینوکس خوشم نمیاد مخصوصا “قسمت نصبش” ولی طوری نیست.


سه شنبه شبش لینوکس نصب میشه و ما در روز بعد با کلی بدبختی سعی میکنیم که درایوهای ویندوز روبهش بشناسونیم و سپس موفق میشیم و یه تیکه هایی از پروژه انجام میشه. اگر فکر میکنین که من کاری به اون پروژه دارم کاملا در اشتباهین. مهم اینه که من اصلا کاری به پروژه ای که کلش ۵ نمره هست ندارم.


 


بهر حال میگذره به خوبی تا میشه جمعه ۳۰ تیر ۸۵


ساعت ۱۲ ظهر داداشه بلیط داره تا بره. اگر امروز نره به تحویل پروژه نمیرسه. پس یه سری کارهاش رو انجام میده اینجا و بقیه ش رو هم میذاره که بره و اونجا انجام بده.


ساعت میشه ۱۱٫۴۵ دقیقه و ما میخوایم تا هارد برادرم رو مرتب کنیم برای نصب لینوکس روی اون سیستم. بنابراین روی سیستم من Partition Magic نصب میکنیم که هارد اون رو از نظر پارتیش بندی درست کنیم.


خوب اینجا یکی از اساتید نیمه مسلم پارتیشن بندی میاد جلو و دست به کار میشه. شروع میکنه و سیستم میگه باید ریستارت کنم تا بتونم کارها رو انجام بدم. Ok. قبوله.


مقدمه


اگر فکر میکنین که در این نقطه از بعد زمانی من میدونستم مورفی کیه، چیه، چه موجودیه و چه چیزهایی رو باعث میشه کاملا در اشتباهین و به این دلیل که ما داریم همراه زمان در گذشته ی کامل از آینده ی گذشته پیش میریم پس من هنوز نمیگم که مورفی چیه.


خوب، تا اینجا که من ریستارت کردم پیش رفتیم.


در اینجا لازم میدونم توضیح بدم که من روی یه هارد دیسک که لینوکس در زمان نصب اون بالا نیومده بود شروع کردم با پارتیشن مجیک کار کردن و اصلا هیچ نمونه کاری من با هارد خودم نداشتم.


ولی در اینجا نشون داده میشه که اگر اتفاق بدی بخواد پیش بیاد اصلا مهم نیست تو چیکار کردی، مهم اینه که چی میخواد پیش بیاد.


 


شروع ۱: مورفی از راه عشقی وارد میشود


من کامپیوتر رو ریستارت کردم و منتظر شدم که ویندوز بیاد بالا، ولی… این چیه؟؟!


کامپیوتر مینویسه که یه چیزی به نام GRUB حالش خوش نیست و میگه enter رو بزنین تا من راههای ممکن رو نشونتون بدم. خوب ما enter رو میزنیم و حالا که چی، چرا هیچ اتفاقی نمیافته. یعنی چی؟؟ یا مادر مقدس. جریان چیه اینجا؟؟ چرا این کار نمیکنه. این حضرتی که بغل بنده نشسته هم کار داره. زندگی داره. باید بره. بی خیال. اذیتمون نکن.


جریان چیه؟؟ هیچ لینوکس عشقش کشیده که دیگه نذاره کامپیوتر از راه “آدمیزادی” بوت بشه.


من با تکنیک های خاصی از روی بوت داس میرم و میبینم که یا مادر مقدس (۲x)، چرا درایو E من شده درایو C؟؟


من در همین نقطه قلب تپنده م به درون دهنم میاد و شروع میکنه اونجا تولوپ تولوپ کردن. اصولا چون من با کامپیوترم کار نمیکنم بلکه باهاش زندگی میکنم و بیشتر زندگانی من روی درایوهای D و C هستن پس وقتی دیدم که این دوتا درایو پر پر شدن کپ کردم بدجور.


 


پایان ۱


داداشه بعداز چند دقیقه که من رو توی گل میبینه تصمیم میگیره که ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه بره و بلیطش رو پس بده چون عملا اگر بدون اطلاعاتی که روی هارد من هست بره اصولا هیچ فایده این نداره که بره.


ولی به من میگن “رفا” پس من یاد یه سری CD کمکی میافتم که یه زمانی برای روز مبادا نگه داشته بودم. به زور همون CD ها ویندوز رو میارم بالا. یعنی از طریق برنامه ی OS Selector من کامپیوتر رو بوت میکنم.


تا اینجا کار خوب پیش رفته. ما درایو داداشه رو درست میکنیم و انتقال داده میکنیم و تصمیم میگیریم که لینوکس رو پاک کنیم.


ولی چون همون مورفی پس اتوبوس ساعت ۱ بعدازظهر ساعت ۲ بعدازظهر حرکت میکنه تا داداشه یه ساعت دیگه هم از برنامه ش عقب بیافته.


 


شروع ۲ : مورفی از راه شیطان وارد میشود


ساعت ۵ بعدازظهر هست. من بعداز اینکه خیالم راحت شده که ویندوزه سالمه و لینوکسه دیگه نمیخواد بیاد بالا پس شروع میکنم مثل دفعه ی قبل که لینوکس رو پاک کردم ایندفعه هم لینوکس رو پاک کنم.


تا اینجا هیچ مسئله ای نیست و لینوکس از نظر فیزیکی و عملی پاک شده. پس میریم سراغ قسمت بعدی.


اینجاست که شیطون من رو گول میزنه. به همون دلیل که به من میگن رفا میگم بیا مثل دفعه ی قبل عمل کن و OS Selector رو هم پاک کن و بذار سیستم خودش بوت بشه.


در اینجا مقداری شجاعت و مغز خر هم با هم قاطی میشم و من وارد قسمت بعدی کار میشم یعنی حذف OS Selector.


OS Selector رو حذف میکنم و متوجه میشم که کامپیوتر غم عزیز از دست رفته ش یعنی لینوکس رو باور نداره و هنوز میخواد با همن بیاد بالا. بنابراین من بد بخت میشم. کامیپوتر وقتی میخواد بوت بشه فقط مینویسه: GRUB نه هیچ دکمه ای کار میکنه و نه هیچ چیز دیگه ای.


ولی مشکل اینجا هم هست که من دیگه اون سی دی ها رو ندارم و الآن اون سی دی ها n کیلومتر اون ور تر هستن.


میخوام بوت کامپیوتر رو تعمیر کنم و از طریق نصب ویندوز وارد عمل میشم. Windows setup از طریق سی دی بوت میاد بالا ولی ای بابا. وقتی فایلها رو کپی میکنه روی سیستم و میخواد ریستارت کنه تا با هاردم و بوت بیاد بالا متوه میشم که نه. حتی نصب مجدد ویندوز هم فایده ای به حالش نداره چون هنوز هم بوتش مریض هست و همون مشکل همیشگی. پس به سراغ جاوید میرویم و از اون کمک میخوایم. بهم یه سری راه ها پیشنهاد میده که باید از نظر عقلی و عملی کارآمد باشه.


راههایی مثل bootcfg, fixboot, fixmb و …


ولی من همه چیز رو امتحان کردم جز FIXMBR که زیاد خوشم نیومد از پیغام اولیه ش. چون نوشته بود که اگر به درایوهاتون دسترسی دارین پس این یکی رو بیخیال شین چون ممکنه که دیگه دسترسی نداشته باشین. من هم گفتم: “چاکرتم، دست به درایوهام نزن”


و من منتظر فردا شدم و تا برم و محتویات مورد نیاز درایو C رو از طریق هارد به هارد کردن یه جای دیگه بکآپ بگیرم و مشکلم رو حل کنم.


ولی جمعه همینطوری تموم نشد. داداشه زنگ میزنه و میگه ویندوز XP اون که روی درایو F بوده حالا بالا نمیاد چون کامپیوتر اصرار میکنه که این روی درایو E هست. در حالی که من خودم یادم هست که زدم که درایو F بمونه.


خوب با کنترل از راه دور (تلفونی) و با راههای پیشنهادی توسط آقا جاوید سیستم اون رو بالا آوردیم و متوجه گشتیدیم که ویندوز درایو ویندوزش رو F میشناسه و بوت درایو E


این تیکه ی مزحک کار ما در این یه روز بود.


 


مورفی کیست، چیست، چه میگوید


داداشم اون شب پشت تلفون گفت: “این روح مورفی نمیخواد دست از سر ما برداره مثل اینکه”


من با تعجب بسیار گفتم که مورفی کیه؟؟!


گفت که فردی با قوانین بسیار در حدود یک کتاب، ولی پایه این قوانین رو یه قانون اول میسازه و یه قانون دوم که باز هم از روی قانون اول ساخته شده.


 


قانون۱: اگر راهی وجود داشته باشه که جریانی به فاجعه منجر بشه اون یک راه اتفاق میافته.


قانون۲: اگر چند راه وجود داشته باشه که فاجعه رخ بده اون راهی اتفاق میافته که بدتره.


 


و من به مورفی ایمان آوردم


بله، من به مورفی ایمان آوردم چون دیدم که واقعا موجودی صادق بوده. در همون روز چندتا بلای مورفیانه وارد زندگی ما شده بود؟؟


۱٫ اول لینوکس حالش بد میشه!


۲٫ بعد اتوبوس یه ساعت دیر میاد!


۳٫ بعد من شیر میشم و کامپیوتر رو نابود میکنم.


۴٫ من سی دی های کمکی رو میدم به داداشه.


۵٫ بعد سیستم اون طرف دنیا کار نمیکنه.


 


اگر از زوایای مختلف مورفی رو مورد بررسی قرار بدیم متوجه میشیم مورفی یعنی دنیای پیرامون ما حتی واقف بر قوانین فیزیک.


بعدا توضیح بیشتری میدم.


 


شنبه ۳۱ تیر ۸۵


من بعدازظهر بلند میشم، میرم خونه دوستم و با یک سری مسائل شروع میکنیم به بکآپ گرفتن از اطلاعات من.


خوبه. ساعت ۴ میرم و ساعت ۵:۱۵ کارم تموم میشه و بعداز فورمت درایو C بنده چست و چابک میرم خونه که ببینم آیا از خر شیطون این سیستم میاد پایین یا نه.


ولی میبینم که نه و هنوز این خر خوب راه میره و حاظر نیست با زبون خوش بیاد پایین. پس من تصمیم میگیرم که یه هارد ۸۰ از یه قبرستون گیر بیارم و تمام هاردم رو روش بکآپ بگیرم و هاردم رو به طور کامل fdisk کنم. ولی تا ساعت ۱۰ شب به هر دری که میزنم جایی همچین هاردی با این فضای خالی گیر نمیاد.


خوبه، امیدوار شدم به زندگی.


 


پایان ۲


پس میشینم و با خودم فکر میکنم که: “حالا که من نمیتونم از اطلاعاتم جایی بکآپ بگیرم مثل اینه که دیگه به درایوهام دسترسی نداشته باشم. پس میام و FIXMBR یعنی همون FIX Master Boot Record یا همون سکتور صفر رو امتحان میکنم و میبینم که درست شد. در همینجا باز هم لازم میدونم از آقا جاوید تشکر لازم به عمل بیاد.


 


در این نقطه من کلی حال میکنم، عروسی میشم، عشق میکنم.


پس زندگانی از اول شروع میشود. من ساعت ۱۱ شب موفق میشم صورت خوشگل ویندوز عزیزم رو دوباره ببینم.


ولی باز هم به همون دلیلی که به من میگن رفا من تصمیم میگیرم که ویستا نصب کنم اونم از نوع بتا ۱٫


 


Windows Vista


ویندوز ویستا مثل یک عدد گاو خودش رو نصب میکنه و بعداز حدود به ۱ساعت و نیم کار کردن کارش تموم میشه و من چهره ی زیبای ویندوز ویستا رو میبینم.


آخ که چه خوشگل بود. چه امکاناتی داشت. ولی من هنوز دست کم گرفته بودم بیل گیتس رو.


 


بعداز یک روز و خورده ای که ویندزو میگذره و من متوجه میشم که واقعا امکانات این ویندوز خیلی توپ هستن متوجه شاهکارهای عظیم بیل جون هم میشم. از جمله اینکه خیلی از برنامه ها به طور کامل اصلا روی ویندوز نصب نمیشم. بعضی ها هم که از اون ها ویروس اسکن وقتی نصب میشن سی پی یو ۱۰۰% مشغوله.


 


نرو هم که نصب نمیشد. برنامه ی کارت صدا هم که نصب نمیشد. ولی ما به کار خویش ادامه دادیم تا شب دوشنبه که داداشه میاد و این ویندوز رو یه نما میبینه و من میتونم با خیال آسوده ویندوز رو پاک کنم.


 


شب دوشنبه میشه و ما میایم ویندوز رو شروع کنیم به پاک کردن.


ولی همونطور که گفتم ما بیل گیتس رو دسته کم گرفته بودیم. مخصوصا حس شوخ طبعی این مرد شریف روزگار رو.


 


در شب دوشنبه، ۳۰ دقیقه قبل از حذف ویندوز٬ یکی از بزرگترین شاهکارهای مایکروسافت به نمایش در میاد روی ماینتورم و من ثبتش میکنم که شما میتونین که این جک بامزه رو که مطمئن باشین زیاد پیش میاد رو حتما در آینده ببینین.


 



 


پ.ن: باز هم از آقا جاوید، آقا ممد و آقا نصیر در این راستا تشکر به عمل میآید


پ.ن: در مورد مورفی اینجا مجالی برای حرف زدن نیست و من بعدا یه بلاگ به طور کامل به ایشون اختصاص میدم.

پ.ن: هم من و هم سیستمم حالمون خوبه (فعلا)

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

از عزیزان خواهش میشود این بلاگ با اینکه طولانی هست رو حداقل بخونن.


سه شنبه ۲۶ تیر ۸۵


داداشه اینجاست ولی باید پروژه ش رو ببره و تحویل بده. اونم کی روز شنبه. پروژه ش چیه؟؟ روی لینوکس باید کار کنه.


باشه، قبوله. با اینکه اصلا از لینوکس خوشم نمیاد مخصوصا “قسمت نصبش” ولی طوری نیست.


سه شنبه شبش لینوکس نصب میشه و ما در روز بعد با کلی بدبختی سعی میکنیم که درایوهای ویندوز روبهش بشناسونیم و سپس موفق میشیم و یه تیکه هایی از پروژه انجام میشه. اگر فکر میکنین که من کاری به اون پروژه دارم کاملا در اشتباهین. مهم اینه که من اصلا کاری به پروژه ای که کلش ۵ نمره هست ندارم.


 


بهر حال میگذره به خوبی تا میشه جمعه ۳۰ تیر ۸۵


ساعت ۱۲ ظهر داداشه بلیط داره تا بره. اگر امروز نره به تحویل پروژه نمیرسه. پس یه سری کارهاش رو انجام میده اینجا و بقیه ش رو هم میذاره که بره و اونجا انجام بده.


ساعت میشه ۱۱٫۴۵ دقیقه و ما میخوایم تا هارد برادرم رو مرتب کنیم برای نصب لینوکس روی اون سیستم. بنابراین روی سیستم من Partition Magic نصب میکنیم که هارد اون رو از نظر پارتیش بندی درست کنیم.


خوب اینجا یکی از اساتید نیمه مسلم پارتیشن بندی میاد جلو و دست به کار میشه. شروع میکنه و سیستم میگه باید ریستارت کنم تا بتونم کارها رو انجام بدم. Ok. قبوله.


مقدمه


اگر فکر میکنین که در این نقطه از بعد زمانی من میدونستم مورفی کیه، چیه، چه موجودیه و چه چیزهایی رو باعث میشه کاملا در اشتباهین و به این دلیل که ما داریم همراه زمان در گذشته ی کامل از آینده ی گذشته پیش میریم پس من هنوز نمیگم که مورفی چیه.


خوب، تا اینجا که من ریستارت کردم پیش رفتیم.


در اینجا لازم میدونم توضیح بدم که من روی یه هارد دیسک که لینوکس در زمان نصب اون بالا نیومده بود شروع کردم با پارتیشن مجیک کار کردن و اصلا هیچ نمونه کاری من با هارد خودم نداشتم.


ولی در اینجا نشون داده میشه که اگر اتفاق بدی بخواد پیش بیاد اصلا مهم نیست تو چیکار کردی، مهم اینه که چی میخواد پیش بیاد.


 


شروع ۱: مورفی از راه عشقی وارد میشود


من کامپیوتر رو ریستارت کردم و منتظر شدم که ویندوز بیاد بالا، ولی… این چیه؟؟!


کامپیوتر مینویسه که یه چیزی به نام GRUB حالش خوش نیست و میگه enter رو بزنین تا من راههای ممکن رو نشونتون بدم. خوب ما enter رو میزنیم و حالا که چی، چرا هیچ اتفاقی نمیافته. یعنی چی؟؟ یا مادر مقدس. جریان چیه اینجا؟؟ چرا این کار نمیکنه. این حضرتی که بغل بنده نشسته هم کار داره. زندگی داره. باید بره. بی خیال. اذیتمون نکن.


جریان چیه؟؟ هیچ لینوکس عشقش کشیده که دیگه نذاره کامپیوتر از راه “آدمیزادی” بوت بشه.


من با تکنیک های خاصی از روی بوت داس میرم و میبینم که یا مادر مقدس (۲x)، چرا درایو E من شده درایو C؟؟


من در همین نقطه قلب تپنده م به درون دهنم میاد و شروع میکنه اونجا تولوپ تولوپ کردن. اصولا چون من با کامپیوترم کار نمیکنم بلکه باهاش زندگی میکنم و بیشتر زندگانی من روی درایوهای D و C هستن پس وقتی دیدم که این دوتا درایو پر پر شدن کپ کردم بدجور.


 


پایان ۱


داداشه بعداز چند دقیقه که من رو توی گل میبینه تصمیم میگیره که ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه بره و بلیطش رو پس بده چون عملا اگر بدون اطلاعاتی که روی هارد من هست بره اصولا هیچ فایده این نداره که بره.


ولی به من میگن “رفا” پس من یاد یه سری CD کمکی میافتم که یه زمانی برای روز مبادا نگه داشته بودم. به زور همون CD ها ویندوز رو میارم بالا. یعنی از طریق برنامه ی OS Selector من کامپیوتر رو بوت میکنم.


تا اینجا کار خوب پیش رفته. ما درایو داداشه رو درست میکنیم و انتقال داده میکنیم و تصمیم میگیریم که لینوکس رو پاک کنیم.


ولی چون همون مورفی پس اتوبوس ساعت ۱ بعدازظهر ساعت ۲ بعدازظهر حرکت میکنه تا داداشه یه ساعت دیگه هم از برنامه ش عقب بیافته.


 


شروع ۲ : مورفی از راه شیطان وارد میشود


ساعت ۵ بعدازظهر هست. من بعداز اینکه خیالم راحت شده که ویندوزه سالمه و لینوکسه دیگه نمیخواد بیاد بالا پس شروع میکنم مثل دفعه ی قبل که لینوکس رو پاک کردم ایندفعه هم لینوکس رو پاک کنم.


تا اینجا هیچ مسئله ای نیست و لینوکس از نظر فیزیکی و عملی پاک شده. پس میریم سراغ قسمت بعدی.


اینجاست که شیطون من رو گول میزنه. به همون دلیل که به من میگن رفا میگم بیا مثل دفعه ی قبل عمل کن و OS Selector رو هم پاک کن و بذار سیستم خودش بوت بشه.


در اینجا مقداری شجاعت و مغز خر هم با هم قاطی میشم و من وارد قسمت بعدی کار میشم یعنی حذف OS Selector.


OS Selector رو حذف میکنم و متوجه میشم که کامپیوتر غم عزیز از دست رفته ش یعنی لینوکس رو باور نداره و هنوز میخواد با همن بیاد بالا. بنابراین من بد بخت میشم. کامیپوتر وقتی میخواد بوت بشه فقط مینویسه: GRUB نه هیچ دکمه ای کار میکنه و نه هیچ چیز دیگه ای.


ولی مشکل اینجا هم هست که من دیگه اون سی دی ها رو ندارم و الآن اون سی دی ها n کیلومتر اون ور تر هستن.


میخوام بوت کامپیوتر رو تعمیر کنم و از طریق نصب ویندوز وارد عمل میشم. Windows setup از طریق سی دی بوت میاد بالا ولی ای بابا. وقتی فایلها رو کپی میکنه روی سیستم و میخواد ریستارت کنه تا با هاردم و بوت بیاد بالا متوه میشم که نه. حتی نصب مجدد ویندوز هم فایده ای به حالش نداره چون هنوز هم بوتش مریض هست و همون مشکل همیشگی. پس به سراغ جاوید میرویم و از اون کمک میخوایم. بهم یه سری راه ها پیشنهاد میده که باید از نظر عقلی و عملی کارآمد باشه.


راههایی مثل bootcfg, fixboot, fixmb و …


ولی من همه چیز رو امتحان کردم جز FIXMBR که زیاد خوشم نیومد از پیغام اولیه ش. چون نوشته بود که اگر به درایوهاتون دسترسی دارین پس این یکی رو بیخیال شین چون ممکنه که دیگه دسترسی نداشته باشین. من هم گفتم: “چاکرتم، دست به درایوهام نزن”


و من منتظر فردا شدم و تا برم و محتویات مورد نیاز درایو C رو از طریق هارد به هارد کردن یه جای دیگه بکآپ بگیرم و مشکلم رو حل کنم.


ولی جمعه همینطوری تموم نشد. داداشه زنگ میزنه و میگه ویندوز XP اون که روی درایو F بوده حالا بالا نمیاد چون کامپیوتر اصرار میکنه که این روی درایو E هست. در حالی که من خودم یادم هست که زدم که درایو F بمونه.


خوب با کنترل از راه دور (تلفونی) و با راههای پیشنهادی توسط آقا جاوید سیستم اون رو بالا آوردیم و متوجه گشتیدیم که ویندوز درایو ویندوزش رو F میشناسه و بوت درایو E


این تیکه ی مزحک کار ما در این یه روز بود.


 


مورفی کیست، چیست، چه میگوید


داداشم اون شب پشت تلفون گفت: “این روح مورفی نمیخواد دست از سر ما برداره مثل اینکه”


من با تعجب بسیار گفتم که مورفی کیه؟؟!


گفت که فردی با قوانین بسیار در حدود یک کتاب، ولی پایه این قوانین رو یه قانون اول میسازه و یه قانون دوم که باز هم از روی قانون اول ساخته شده.


 


قانون۱: اگر راهی وجود داشته باشه که جریانی به فاجعه منجر بشه اون یک راه اتفاق میافته.


قانون۲: اگر چند راه وجود داشته باشه که فاجعه رخ بده اون راهی اتفاق میافته که بدتره.


 


و من به مورفی ایمان آوردم


بله، من به مورفی ایمان آوردم چون دیدم که واقعا موجودی صادق بوده. در همون روز چندتا بلای مورفیانه وارد زندگی ما شده بود؟؟


۱٫ اول لینوکس حالش بد میشه!


۲٫ بعد اتوبوس یه ساعت دیر میاد!


۳٫ بعد من شیر میشم و کامپیوتر رو نابود میکنم.


۴٫ من سی دی های کمکی رو میدم به داداشه.


۵٫ بعد سیستم اون طرف دنیا کار نمیکنه.


 


اگر از زوایای مختلف مورفی رو مورد بررسی قرار بدیم متوجه میشیم مورفی یعنی دنیای پیرامون ما حتی واقف بر قوانین فیزیک.


بعدا توضیح بیشتری میدم.


 


شنبه ۳۱ تیر ۸۵


من بعدازظهر بلند میشم، میرم خونه دوستم و با یک سری مسائل شروع میکنیم به بکآپ گرفتن از اطلاعات من.


خوبه. ساعت ۴ میرم و ساعت ۵:۱۵ کارم تموم میشه و بعداز فورمت درایو C بنده چست و چابک میرم خونه که ببینم آیا از خر شیطون این سیستم میاد پایین یا نه.


ولی میبینم که نه و هنوز این خر خوب راه میره و حاظر نیست با زبون خوش بیاد پایین. پس من تصمیم میگیرم که یه هارد ۸۰ از یه قبرستون گیر بیارم و تمام هاردم رو روش بکآپ بگیرم و هاردم رو به طور کامل fdisk کنم. ولی تا ساعت ۱۰ شب به هر دری که میزنم جایی همچین هاردی با این فضای خالی گیر نمیاد.


خوبه، امیدوار شدم به زندگی.


 


پایان ۲


پس میشینم و با خودم فکر میکنم که: “حالا که من نمیتونم از اطلاعاتم جایی بکآپ بگیرم مثل اینه که دیگه به درایوهام دسترسی نداشته باشم. پس میام و FIXMBR یعنی همون FIX Master Boot Record یا همون سکتور صفر رو امتحان میکنم و میبینم که درست شد. در همینجا باز هم لازم میدونم از آقا جاوید تشکر لازم به عمل بیاد.


 


در این نقطه من کلی حال میکنم، عروسی میشم، عشق میکنم.


پس زندگانی از اول شروع میشود. من ساعت ۱۱ شب موفق میشم صورت خوشگل ویندوز عزیزم رو دوباره ببینم.


ولی باز هم به همون دلیلی که به من میگن رفا من تصمیم میگیرم که ویستا نصب کنم اونم از نوع بتا ۱٫


 


Windows Vista


ویندوز ویستا مثل یک عدد گاو خودش رو نصب میکنه و بعداز حدود به ۱ساعت و نیم کار کردن کارش تموم میشه و من چهره ی زیبای ویندوز ویستا رو میبینم.


آخ که چه خوشگل بود. چه امکاناتی داشت. ولی من هنوز دست کم گرفته بودم بیل گیتس رو.


 


بعداز یک روز و خورده ای که ویندزو میگذره و من متوجه میشم که واقعا امکانات این ویندوز خیلی توپ هستن متوجه شاهکارهای عظیم بیل جون هم میشم. از جمله اینکه خیلی از برنامه ها به طور کامل اصلا روی ویندوز نصب نمیشم. بعضی ها هم که از اون ها ویروس اسکن وقتی نصب میشن سی پی یو ۱۰۰% مشغوله.


 


نرو هم که نصب نمیشد. برنامه ی کارت صدا هم که نصب نمیشد. ولی ما به کار خویش ادامه دادیم تا شب دوشنبه که داداشه میاد و این ویندوز رو یه نما میبینه و من میتونم با خیال آسوده ویندوز رو پاک کنم.


 


شب دوشنبه میشه و ما میایم ویندوز رو شروع کنیم به پاک کردن.


ولی همونطور که گفتم ما بیل گیتس رو دسته کم گرفته بودیم. مخصوصا حس شوخ طبعی این مرد شریف روزگار رو.


 


در شب دوشنبه، ۳۰ دقیقه قبل از حذف ویندوز٬ یکی از بزرگترین شاهکارهای مایکروسافت به نمایش در میاد روی ماینتورم و من ثبتش میکنم که شما میتونین که این جک بامزه رو که مطمئن باشین زیاد پیش میاد رو حتما در آینده ببینین.


 



 


پ.ن: باز هم از آقا جاوید، آقا ممد و آقا نصیر در این راستا تشکر به عمل میآید


پ.ن: در مورد مورفی اینجا مجالی برای حرف زدن نیست و من بعدا یه بلاگ به طور کامل به ایشون اختصاص میدم.

پ.ن: هم من و هم سیستمم حالمون خوبه (فعلا)

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

میره رو پشت بوم. نصفه شبه ولی هنوز صدای هیاهوی شهر میاد.
دلش پره از کاری که دنیا داره باهاش میکنه.
یه نگاه میکنه رو به آسمون… با صدای بلند از ته دل میخنده.
لبخند به لب زیر لبی میگه: بچرخ تا بچرخیم؛ دنیا! من تسلیم نمیشم!


با آرامشی همراه با لذت بی نهایت برمیگرده

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

میره رو پشت بوم. نصفه شبه ولی هنوز صدای هیاهوی شهر میاد.
دلش پره از کاری که دنیا داره باهاش میکنه.
یه نگاه میکنه رو به آسمون… با صدای بلند از ته دل میخنده.
لبخند به لب زیر لبی میگه: بچرخ تا بچرخیم؛ دنیا! من تسلیم نمیشم!


با آرامشی همراه با لذت بی نهایت برمیگرده

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

میره رو پشت بوم. نصفه شبه ولی هنوز صدای هیاهوی شهر میاد.
دلش پره از کاری که دنیا داره باهاش میکنه.
یه نگاه میکنه رو به آسمون… با صدای بلند از ته دل میخنده.
لبخند به لب زیر لبی میگه: بچرخ تا بچرخیم؛ دنیا! من تسلیم نمیشم!


با آرامشی همراه با لذت بی نهایت برمیگرده

در زمینه Uncategorized
بدون جواب