از روز تولد خودم خوشم نمیاد. دلیل خاصی هم نداره ولی تازگیا از روز تولدم خوشم نمیاد. به قول کاراکتر فیلمSleepy Hollow که میگه I curse the day you entered to this city. حالا بجای “city” میگیم “world”.


2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی… خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.


۲ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.


الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)


الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر ۵شنبه از سال ۶۷ توی شهر کرمان در بیمارستانی “ونگ ونگ”های “موجودی جدید” بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز “رفا” بشه و این بلاگ رو بنویسه.


تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.


چی شد یاد این موضوع افتادم؟


۲۰ بهمن: تولد “دلنوشت زندگی زیباست”


۲۰ بهمن: تولد “مشقی”


۶ اسفند: تولد “دلخستگی های یک قاصدک”


به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.


لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.


پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که… دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.


پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.


Sometimes I need to remember just to breathe


Sometimes I need you to stay away from me


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need you to go


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


What you were changing me into


Just give me myself back and


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


Take all your faithlessness with you


Just give me myself back and


Don’t stay


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


With no apologies


Sometimes I feel like I trusted you too well


Sometimes I just feel like screaming at myself


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need to be alone


 

در زمینه Uncategorized
بدون جواب


از روز تولد خودم خوشم نمیاد. دلیل خاصی هم نداره ولی تازگیا از روز تولدم خوشم نمیاد. به قول کاراکتر فیلمSleepy Hollow که میگه I curse the day you entered to this city. حالا بجای “city” میگیم “world”.


2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی… خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.


۲ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.


الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)


الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر ۵شنبه از سال ۶۷ توی شهر کرمان در بیمارستانی “ونگ ونگ”های “موجودی جدید” بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز “رفا” بشه و این بلاگ رو بنویسه.


تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.


چی شد یاد این موضوع افتادم؟


۲۰ بهمن: تولد “دلنوشت زندگی زیباست”


۲۰ بهمن: تولد “مشقی”


۶ اسفند: تولد “دلخستگی های یک قاصدک”


به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.


لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.


پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که… دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.


پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.


Sometimes I need to remember just to breathe


Sometimes I need you to stay away from me


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need you to go


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


What you were changing me into


Just give me myself back and


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


Take all your faithlessness with you


Just give me myself back and


Don’t stay


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


With no apologies


Sometimes I feel like I trusted you too well


Sometimes I just feel like screaming at myself


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need to be alone


 

در زمینه Uncategorized
بدون جواب


از روز تولد خودم خوشم نمیاد. دلیل خاصی هم نداره ولی تازگیا از روز تولدم خوشم نمیاد. به قول کاراکتر فیلمSleepy Hollow که میگه I curse the day you entered to this city. حالا بجای “city” میگیم “world”.


2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی… خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.


۲ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.


الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)


الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر ۵شنبه از سال ۶۷ توی شهر کرمان در بیمارستانی “ونگ ونگ”های “موجودی جدید” بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز “رفا” بشه و این بلاگ رو بنویسه.


تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.


چی شد یاد این موضوع افتادم؟


۲۰ بهمن: تولد “دلنوشت زندگی زیباست”


۲۰ بهمن: تولد “مشقی”


۶ اسفند: تولد “دلخستگی های یک قاصدک”


به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.


لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.


پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که… دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.


پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.


Sometimes I need to remember just to breathe


Sometimes I need you to stay away from me


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need you to go


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


What you were changing me into


Just give me myself back and


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


Take all your faithlessness with you


Just give me myself back and


Don’t stay


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


With no apologies


Sometimes I feel like I trusted you too well


Sometimes I just feel like screaming at myself


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need to be alone


 

در زمینه Uncategorized
بدون جواب


از روز تولد خودم خوشم نمیاد. دلیل خاصی هم نداره ولی تازگیا از روز تولدم خوشم نمیاد. به قول کاراکتر فیلمSleepy Hollow که میگه I curse the day you entered to this city. حالا بجای “city” میگیم “world”.


2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی… خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.


۲ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.


الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)


الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر ۵شنبه از سال ۶۷ توی شهر کرمان در بیمارستانی “ونگ ونگ”های “موجودی جدید” بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز “رفا” بشه و این بلاگ رو بنویسه.


تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.


چی شد یاد این موضوع افتادم؟


۲۰ بهمن: تولد “دلنوشت زندگی زیباست”


۲۰ بهمن: تولد “مشقی”


۶ اسفند: تولد “دلخستگی های یک قاصدک”


به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.


لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.


پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که… دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.


پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.


Sometimes I need to remember just to breathe


Sometimes I need you to stay away from me


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need you to go


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


What you were changing me into


Just give me myself back and


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


Take all your faithlessness with you


Just give me myself back and


Don’t stay


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


With no apologies


Sometimes I feel like I trusted you too well


Sometimes I just feel like screaming at myself


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need to be alone


 

در زمینه Uncategorized
بدون جواب


از روز تولد خودم خوشم نمیاد. دلیل خاصی هم نداره ولی تازگیا از روز تولدم خوشم نمیاد. به قول کاراکتر فیلمSleepy Hollow که میگه I curse the day you entered to this city. حالا بجای “city” میگیم “world”.


2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی… خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.


۲ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.


الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)


الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر ۵شنبه از سال ۶۷ توی شهر کرمان در بیمارستانی “ونگ ونگ”های “موجودی جدید” بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز “رفا” بشه و این بلاگ رو بنویسه.


تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.


چی شد یاد این موضوع افتادم؟


۲۰ بهمن: تولد “دلنوشت زندگی زیباست”


۲۰ بهمن: تولد “مشقی”


۶ اسفند: تولد “دلخستگی های یک قاصدک”


به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.


لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.


پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که… دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.


پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.


Sometimes I need to remember just to breathe


Sometimes I need you to stay away from me


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need you to go


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


What you were changing me into


Just give me myself back and


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


Take all your faithlessness with you


Just give me myself back and


Don’t stay


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


With no apologies


Sometimes I feel like I trusted you too well


Sometimes I just feel like screaming at myself


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need to be alone


 

در زمینه Uncategorized
بدون جواب


از روز تولد خودم خوشم نمیاد. دلیل خاصی هم نداره ولی تازگیا از روز تولدم خوشم نمیاد. به قول کاراکتر فیلمSleepy Hollow که میگه I curse the day you entered to this city. حالا بجای “city” میگیم “world”.


2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی… خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.


۲ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.


الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)


الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر ۵شنبه از سال ۶۷ توی شهر کرمان در بیمارستانی “ونگ ونگ”های “موجودی جدید” بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز “رفا” بشه و این بلاگ رو بنویسه.


تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.


چی شد یاد این موضوع افتادم؟


۲۰ بهمن: تولد “دلنوشت زندگی زیباست”


۲۰ بهمن: تولد “مشقی”


۶ اسفند: تولد “دلخستگی های یک قاصدک”


به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.


لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.


پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که… دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.


پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.


Sometimes I need to remember just to breathe


Sometimes I need you to stay away from me


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need you to go


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


What you were changing me into


Just give me myself back and


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


Take all your faithlessness with you


Just give me myself back and


Don’t stay


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


With no apologies


Sometimes I feel like I trusted you too well


Sometimes I just feel like screaming at myself


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need to be alone


 

در زمینه Uncategorized
بدون جواب


از روز تولد خودم خوشم نمیاد. دلیل خاصی هم نداره ولی تازگیا از روز تولدم خوشم نمیاد. به قول کاراکتر فیلمSleepy Hollow که میگه I curse the day you entered to this city. حالا بجای “city” میگیم “world”.


2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی… خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.


۲ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.


الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)


الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر ۵شنبه از سال ۶۷ توی شهر کرمان در بیمارستانی “ونگ ونگ”های “موجودی جدید” بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز “رفا” بشه و این بلاگ رو بنویسه.


تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.


چی شد یاد این موضوع افتادم؟


۲۰ بهمن: تولد “دلنوشت زندگی زیباست”


۲۰ بهمن: تولد “مشقی”


۶ اسفند: تولد “دلخستگی های یک قاصدک”


به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.


لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.


پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که… دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.


پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.


Sometimes I need to remember just to breathe


Sometimes I need you to stay away from me


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need you to go


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


What you were changing me into


Just give me myself back and


Don’t stay


Forget our memories


Forget our possibilities


Take all your faithlessness with you


Just give me myself back and


Don’t stay


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored


I don’t need one more day of you wasting me away


With no apologies


Sometimes I feel like I trusted you too well


Sometimes I just feel like screaming at myself


Sometimes I’m in disbelief I didn’t know


Somehow I need to be alone


 

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

اومدم یه بلاگ بنویسم خفن، توپ، اوپس و … ولی پروژه با شکست روبرو شد. چون فکر کردم اگر بنویسمش همه به یک قسمت مودار از چهره بنده میخندن(سبیل نیست).
شاید میخوام فقط رفع مسئولیت کنم که دارم این بلاگ رو مینویسم. ولی بالاخره چیزیه که توی دلم هست و باید بگمش.
بعضی ها وبلاگ راه میندازن، هر کدوم مطمئنا به هدفی. مطمئنا این هدف یا یه روز تغییر میکنه یا برای مدت از دست میره. بعضی ها مقاومت میکنن و صبر میکنن تا هدف بعدی به سراغشون بیاد. صبری و مقاومتی که شاید خودمون هم نتونیم بفهمیم که داریم انجام میدم ولی انجام میدیم. اما…
بعضی ها اونقدر در مورد این تغییر هدف ضعیفن که سریعا با یک ذهن کاملا بسته “حذف وبلاگ” رو میزنن و یه سوال که از همه سوالهایی که تاحالا ازت پرسیدن عذاب آور تره و … بقیه ش نیاز به توضیح نداره.
بعضی ها هم اینکار رو نمیکنن. به جملاتی مضحک و مسخره مثل “قصه من تموم شد”، خداحافظ وبلاگ”، “خداحافظ دوستان” و … و یه دلیل واقعا چرند وبلاگ رو تعطیل میکنن.
من به اینها میگم Barmy Army.
ببین عزیزم. تویی که با یک ذهن کاملا بسته و یا به قول خودمون “مخ تعطیل” داری تعطیل میکنی. یادت باشه که نوشتن چیزیه که به همه لذت میده. مخاطب قرار گرفتن چیزیه که کسی ازش بدش نمیاد. اگر الآن انگیزه رو از دست دادی صبر کن، قولت میدم زیاد طول نمیکشه دوباره نیازت به این مکان قربونش برم “cyber” پیدا میکنی.
خوب من تاحدودی از حرفم رو زدم.


پ.ن: زلزله رفسنجان رو دیشب یکی پیش بینی کرد. من گفتم بعید نیست و باورش کردم تا حدی ولی فکر نمیکرد این قدر زود. من بهش ایمان آوردم.
پ.ن: من کسی هستم که دارم با “تمام وجودیت” با به گورستان نوشته ها و نظرات تبدیل شدن وبلاگها مبارزه میکنم. به هر طریقی. حتی اگر شده با “زور” و “خشونت بیش از حد”.
پ.ن: دیروز از یه نفر یه سوتی گرفتم خفن. حالش رو در اسرع وقت اخذ میکنم. خیلی بد توی حالم زد. اولش یه جوری باهام حرف میزد انگار من آدم بده ام و اون “فرشته”. ولی حالا میبینم که از اون “شیطان”تر توی دنیا نیست….(فحش جایگزین شود، انواع و اقسام)
پ.ن: یکی از رفقا هم یه وبلاگ درست کرده. از طرف من برین باهاش با خشونت رفتار کنین. بگین این رسمش نیست من اینقدر بهت ملطوفات به خرج دادم (اوج زبان فارسی) بعد تو بیای من رو اینجوری صدا کنی

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

اومدم یه بلاگ بنویسم خفن، توپ، اوپس و … ولی پروژه با شکست روبرو شد. چون فکر کردم اگر بنویسمش همه به یک قسمت مودار از چهره بنده میخندن(سبیل نیست).
شاید میخوام فقط رفع مسئولیت کنم که دارم این بلاگ رو مینویسم. ولی بالاخره چیزیه که توی دلم هست و باید بگمش.
بعضی ها وبلاگ راه میندازن، هر کدوم مطمئنا به هدفی. مطمئنا این هدف یا یه روز تغییر میکنه یا برای مدت از دست میره. بعضی ها مقاومت میکنن و صبر میکنن تا هدف بعدی به سراغشون بیاد. صبری و مقاومتی که شاید خودمون هم نتونیم بفهمیم که داریم انجام میدم ولی انجام میدیم. اما…
بعضی ها اونقدر در مورد این تغییر هدف ضعیفن که سریعا با یک ذهن کاملا بسته “حذف وبلاگ” رو میزنن و یه سوال که از همه سوالهایی که تاحالا ازت پرسیدن عذاب آور تره و … بقیه ش نیاز به توضیح نداره.
بعضی ها هم اینکار رو نمیکنن. به جملاتی مضحک و مسخره مثل “قصه من تموم شد”، خداحافظ وبلاگ”، “خداحافظ دوستان” و … و یه دلیل واقعا چرند وبلاگ رو تعطیل میکنن.
من به اینها میگم Barmy Army.
ببین عزیزم. تویی که با یک ذهن کاملا بسته و یا به قول خودمون “مخ تعطیل” داری تعطیل میکنی. یادت باشه که نوشتن چیزیه که به همه لذت میده. مخاطب قرار گرفتن چیزیه که کسی ازش بدش نمیاد. اگر الآن انگیزه رو از دست دادی صبر کن، قولت میدم زیاد طول نمیکشه دوباره نیازت به این مکان قربونش برم “cyber” پیدا میکنی.
خوب من تاحدودی از حرفم رو زدم.


پ.ن: زلزله رفسنجان رو دیشب یکی پیش بینی کرد. من گفتم بعید نیست و باورش کردم تا حدی ولی فکر نمیکرد این قدر زود. من بهش ایمان آوردم.
پ.ن: من کسی هستم که دارم با “تمام وجودیت” با به گورستان نوشته ها و نظرات تبدیل شدن وبلاگها مبارزه میکنم. به هر طریقی. حتی اگر شده با “زور” و “خشونت بیش از حد”.
پ.ن: دیروز از یه نفر یه سوتی گرفتم خفن. حالش رو در اسرع وقت اخذ میکنم. خیلی بد توی حالم زد. اولش یه جوری باهام حرف میزد انگار من آدم بده ام و اون “فرشته”. ولی حالا میبینم که از اون “شیطان”تر توی دنیا نیست….(فحش جایگزین شود، انواع و اقسام)
پ.ن: یکی از رفقا هم یه وبلاگ درست کرده. از طرف من برین باهاش با خشونت رفتار کنین. بگین این رسمش نیست من اینقدر بهت ملطوفات به خرج دادم (اوج زبان فارسی) بعد تو بیای من رو اینجوری صدا کنی

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

اومدم یه بلاگ بنویسم خفن، توپ، اوپس و … ولی پروژه با شکست روبرو شد. چون فکر کردم اگر بنویسمش همه به یک قسمت مودار از چهره بنده میخندن(سبیل نیست).
شاید میخوام فقط رفع مسئولیت کنم که دارم این بلاگ رو مینویسم. ولی بالاخره چیزیه که توی دلم هست و باید بگمش.
بعضی ها وبلاگ راه میندازن، هر کدوم مطمئنا به هدفی. مطمئنا این هدف یا یه روز تغییر میکنه یا برای مدت از دست میره. بعضی ها مقاومت میکنن و صبر میکنن تا هدف بعدی به سراغشون بیاد. صبری و مقاومتی که شاید خودمون هم نتونیم بفهمیم که داریم انجام میدم ولی انجام میدیم. اما…
بعضی ها اونقدر در مورد این تغییر هدف ضعیفن که سریعا با یک ذهن کاملا بسته “حذف وبلاگ” رو میزنن و یه سوال که از همه سوالهایی که تاحالا ازت پرسیدن عذاب آور تره و … بقیه ش نیاز به توضیح نداره.
بعضی ها هم اینکار رو نمیکنن. به جملاتی مضحک و مسخره مثل “قصه من تموم شد”، خداحافظ وبلاگ”، “خداحافظ دوستان” و … و یه دلیل واقعا چرند وبلاگ رو تعطیل میکنن.
من به اینها میگم Barmy Army.
ببین عزیزم. تویی که با یک ذهن کاملا بسته و یا به قول خودمون “مخ تعطیل” داری تعطیل میکنی. یادت باشه که نوشتن چیزیه که به همه لذت میده. مخاطب قرار گرفتن چیزیه که کسی ازش بدش نمیاد. اگر الآن انگیزه رو از دست دادی صبر کن، قولت میدم زیاد طول نمیکشه دوباره نیازت به این مکان قربونش برم “cyber” پیدا میکنی.
خوب من تاحدودی از حرفم رو زدم.


پ.ن: زلزله رفسنجان رو دیشب یکی پیش بینی کرد. من گفتم بعید نیست و باورش کردم تا حدی ولی فکر نمیکرد این قدر زود. من بهش ایمان آوردم.
پ.ن: من کسی هستم که دارم با “تمام وجودیت” با به گورستان نوشته ها و نظرات تبدیل شدن وبلاگها مبارزه میکنم. به هر طریقی. حتی اگر شده با “زور” و “خشونت بیش از حد”.
پ.ن: دیروز از یه نفر یه سوتی گرفتم خفن. حالش رو در اسرع وقت اخذ میکنم. خیلی بد توی حالم زد. اولش یه جوری باهام حرف میزد انگار من آدم بده ام و اون “فرشته”. ولی حالا میبینم که از اون “شیطان”تر توی دنیا نیست….(فحش جایگزین شود، انواع و اقسام)
پ.ن: یکی از رفقا هم یه وبلاگ درست کرده. از طرف من برین باهاش با خشونت رفتار کنین. بگین این رسمش نیست من اینقدر بهت ملطوفات به خرج دادم (اوج زبان فارسی) بعد تو بیای من رو اینجوری صدا کنی

در زمینه Uncategorized
بدون جواب