2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی… خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.
۲ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.
الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)
الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر ۵شنبه از سال ۶۷ توی شهر کرمان در بیمارستانی “ونگ ونگ”های “موجودی جدید” بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز “رفا” بشه و این بلاگ رو بنویسه.
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.
چی شد یاد این موضوع افتادم؟
۲۰ بهمن: تولد “دلنوشت زندگی زیباست”
۲۰ بهمن: تولد “مشقی”
۶ اسفند: تولد “دلخستگی های یک قاصدک”
به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.
لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.
پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که… دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.
پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.
Sometimes I need to remember just to breathe
Sometimes I need you to stay away from me
Sometimes I’m in disbelief I didn’t know
Somehow I need you to go
Don’t stay
Forget our memories
Forget our possibilities
What you were changing me into
Just give me myself back and
Don’t stay
Forget our memories
Forget our possibilities
Take all your faithlessness with you
Just give me myself back and
Don’t stay
I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored
I don’t need one more day of you wasting me away
I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored
I don’t need one more day of you wasting me away
With no apologies
Sometimes I feel like I trusted you too well
Sometimes I just feel like screaming at myself
Sometimes I’m in disbelief I didn’t know
Somehow I need to be alone