۲ تا دختر بودن. اسم یکیشون نازنین و اون یکی کتایون.


روی نیمکت نشسته بودن و داشتن به روزنامه‌ی نتایج کنکور نگاه میکردن. اسم نازنین دراومده بود ولی اسم کتایون در نیومده بود. کتایون با ناراحتی میگه: من قبول نمی‌شم. نازنین امیدوارش میکنه و میگه: خودم یه کلاس ۱ ثبت نامت میکنم. اصلا خودم هم باهات میام. ولی کتایون میگه: نه. میدونی تو با افراد جدید رفت آمد پیدا میکنی. با طبقه‌ی فکری بالاتر. نازنین میگه: تو فکر میکنی من اینقدر بی‌جنبه هستم که بخاطر قبولی دانشگاه ۸ سال دوستی رو زیر پا بذارم؟ کتایون میگه: این چیزیه که اگر خودمون هم نخوایم بعدا برامون پیش میاد؛ سه ماه دیگه٬ ۶ ماه دیگه یا ۱ سال دیگه. مثل چسب زخم. چسب زخم وقتی آروم آروم بکنیش درد نداره ولی اگر یکهو بکنیش درد داره ولی خیالت راحت میشه. ولی ما می‌تونیم بعدا هم بیایم و همدیگه‌ رو همینجا کنار همین تاب‌ها ببینیم.


اونها از هم جدا شدن و چند سال بعد دوباره کتایون اومد توی پارک. یه نفر توی پارک بود که اون زمان شاگرد کسی بود که روزنامه‌ی نتایج رو اجاره می‌داد. اون اومد یه کارت پارک داد به زنه و گفت که کارت‌پارک هست. بعدا بیاین حساب کنین. کتایون رفت طرف اون تاب‌ها. نشست روی یکی از تابها و بعداز چند لحظه نازنین با ۳ تا از دوستاش بدون اینکه به کتایون حتی نیم‌نگاهی بکنن خوشحال و شاد رد شدن.


چند سال بعد کتایون وارد پارک شد. نیمکت‌ها پلاک داشتن. همون مرد قبلی اومد و کارت ورود زد و گفت که فلان صندلی برین بشینین. اون رفت و اتفاقا اون نیمکت نزدیک به اون تاب‌ها بود. روی یکی از تاب‌ها یه پسر بچه بود که مامانش داشت تابش می‌داد. مادر بچه نازنین بود.


کتایون از نازنین میپرسه: می‌بخشید. این بچه‌ی شماست؟ میگه بله. نازنین به بچه‌ش میگه: به خانم سلام بکن. پسره سلام می‌کنه و در جواب اینکه حالت خوبه میگه آره٬ قراره امسال برم کلاس اول. کتایون از نازنین می‌پرسه: قیافه‌ی شما برام آشناست. شما قبلا دانشکده پزشکی نبودین؟! نازنین میگه: چرا! دو سال بودم ولی بعدش دیگه ازدواج و بچه و …٬ شما چی؟ بودین؟! کتایون میگه: نه. من دانشگاه نرفتم٬ شغل آزاد دارم. کتایون میگه: بچه دارین؟! کتایون میگه: نه٬ متاسفانه ازدواج نکردم. نازنین میگه: شاید اینجوری بهتر هم باشه. گوشی کتایون زنگ میزنه و با کسی که پشت خط هست خیلی سرد حرف میزنه و یه قرار میذاره که بره دنبالش.


بعداز این که کتایون میره نازنین میاد سرجای قبلی کتایون. بچه‌ش ازش میپرسه: این خانم کی بود؟! نازنین میگه:  یه دوست خوب قدیمی. نشناختی٬ کتایون خانم نشناختی.


کتایون از اونجا میاد کنار و کارت نیمکت رو با پولش میده به مرد و میگه: باورت میشه؟! نازنین من رو نشناخت.


بیاین هیچ‌وقت به هیچ دلیلی دوستی‌هامون رو کنار نذاریم و قطع نکنیم.


اگر دوستی رو جایی دیدیم منتظر نشیم که ببینیم آیا اون مارو میشناسه یا نه. خودمون شروع کنیم.


اگر به اعجاز صبر معتادی احتمال هرگز برنیامدنت هست٬ انسان.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

۲ تا دختر بودن. اسم یکیشون نازنین و اون یکی کتایون.


روی نیمکت نشسته بودن و داشتن به روزنامه‌ی نتایج کنکور نگاه میکردن. اسم نازنین دراومده بود ولی اسم کتایون در نیومده بود. کتایون با ناراحتی میگه: من قبول نمی‌شم. نازنین امیدوارش میکنه و میگه: خودم یه کلاس ۱ ثبت نامت میکنم. اصلا خودم هم باهات میام. ولی کتایون میگه: نه. میدونی تو با افراد جدید رفت آمد پیدا میکنی. با طبقه‌ی فکری بالاتر. نازنین میگه: تو فکر میکنی من اینقدر بی‌جنبه هستم که بخاطر قبولی دانشگاه ۸ سال دوستی رو زیر پا بذارم؟ کتایون میگه: این چیزیه که اگر خودمون هم نخوایم بعدا برامون پیش میاد؛ سه ماه دیگه٬ ۶ ماه دیگه یا ۱ سال دیگه. مثل چسب زخم. چسب زخم وقتی آروم آروم بکنیش درد نداره ولی اگر یکهو بکنیش درد داره ولی خیالت راحت میشه. ولی ما می‌تونیم بعدا هم بیایم و همدیگه‌ رو همینجا کنار همین تاب‌ها ببینیم.


اونها از هم جدا شدن و چند سال بعد دوباره کتایون اومد توی پارک. یه نفر توی پارک بود که اون زمان شاگرد کسی بود که روزنامه‌ی نتایج رو اجاره می‌داد. اون اومد یه کارت پارک داد به زنه و گفت که کارت‌پارک هست. بعدا بیاین حساب کنین. کتایون رفت طرف اون تاب‌ها. نشست روی یکی از تابها و بعداز چند لحظه نازنین با ۳ تا از دوستاش بدون اینکه به کتایون حتی نیم‌نگاهی بکنن خوشحال و شاد رد شدن.


چند سال بعد کتایون وارد پارک شد. نیمکت‌ها پلاک داشتن. همون مرد قبلی اومد و کارت ورود زد و گفت که فلان صندلی برین بشینین. اون رفت و اتفاقا اون نیمکت نزدیک به اون تاب‌ها بود. روی یکی از تاب‌ها یه پسر بچه بود که مامانش داشت تابش می‌داد. مادر بچه نازنین بود.


کتایون از نازنین میپرسه: می‌بخشید. این بچه‌ی شماست؟ میگه بله. نازنین به بچه‌ش میگه: به خانم سلام بکن. پسره سلام می‌کنه و در جواب اینکه حالت خوبه میگه آره٬ قراره امسال برم کلاس اول. کتایون از نازنین می‌پرسه: قیافه‌ی شما برام آشناست. شما قبلا دانشکده پزشکی نبودین؟! نازنین میگه: چرا! دو سال بودم ولی بعدش دیگه ازدواج و بچه و …٬ شما چی؟ بودین؟! کتایون میگه: نه. من دانشگاه نرفتم٬ شغل آزاد دارم. کتایون میگه: بچه دارین؟! کتایون میگه: نه٬ متاسفانه ازدواج نکردم. نازنین میگه: شاید اینجوری بهتر هم باشه. گوشی کتایون زنگ میزنه و با کسی که پشت خط هست خیلی سرد حرف میزنه و یه قرار میذاره که بره دنبالش.


بعداز این که کتایون میره نازنین میاد سرجای قبلی کتایون. بچه‌ش ازش میپرسه: این خانم کی بود؟! نازنین میگه:  یه دوست خوب قدیمی. نشناختی٬ کتایون خانم نشناختی.


کتایون از اونجا میاد کنار و کارت نیمکت رو با پولش میده به مرد و میگه: باورت میشه؟! نازنین من رو نشناخت.


بیاین هیچ‌وقت به هیچ دلیلی دوستی‌هامون رو کنار نذاریم و قطع نکنیم.


اگر دوستی رو جایی دیدیم منتظر نشیم که ببینیم آیا اون مارو میشناسه یا نه. خودمون شروع کنیم.


اگر به اعجاز صبر معتادی احتمال هرگز برنیامدنت هست٬ انسان.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

۲ تا دختر بودن. اسم یکیشون نازنین و اون یکی کتایون.


روی نیمکت نشسته بودن و داشتن به روزنامه‌ی نتایج کنکور نگاه میکردن. اسم نازنین دراومده بود ولی اسم کتایون در نیومده بود. کتایون با ناراحتی میگه: من قبول نمی‌شم. نازنین امیدوارش میکنه و میگه: خودم یه کلاس ۱ ثبت نامت میکنم. اصلا خودم هم باهات میام. ولی کتایون میگه: نه. میدونی تو با افراد جدید رفت آمد پیدا میکنی. با طبقه‌ی فکری بالاتر. نازنین میگه: تو فکر میکنی من اینقدر بی‌جنبه هستم که بخاطر قبولی دانشگاه ۸ سال دوستی رو زیر پا بذارم؟ کتایون میگه: این چیزیه که اگر خودمون هم نخوایم بعدا برامون پیش میاد؛ سه ماه دیگه٬ ۶ ماه دیگه یا ۱ سال دیگه. مثل چسب زخم. چسب زخم وقتی آروم آروم بکنیش درد نداره ولی اگر یکهو بکنیش درد داره ولی خیالت راحت میشه. ولی ما می‌تونیم بعدا هم بیایم و همدیگه‌ رو همینجا کنار همین تاب‌ها ببینیم.


اونها از هم جدا شدن و چند سال بعد دوباره کتایون اومد توی پارک. یه نفر توی پارک بود که اون زمان شاگرد کسی بود که روزنامه‌ی نتایج رو اجاره می‌داد. اون اومد یه کارت پارک داد به زنه و گفت که کارت‌پارک هست. بعدا بیاین حساب کنین. کتایون رفت طرف اون تاب‌ها. نشست روی یکی از تابها و بعداز چند لحظه نازنین با ۳ تا از دوستاش بدون اینکه به کتایون حتی نیم‌نگاهی بکنن خوشحال و شاد رد شدن.


چند سال بعد کتایون وارد پارک شد. نیمکت‌ها پلاک داشتن. همون مرد قبلی اومد و کارت ورود زد و گفت که فلان صندلی برین بشینین. اون رفت و اتفاقا اون نیمکت نزدیک به اون تاب‌ها بود. روی یکی از تاب‌ها یه پسر بچه بود که مامانش داشت تابش می‌داد. مادر بچه نازنین بود.


کتایون از نازنین میپرسه: می‌بخشید. این بچه‌ی شماست؟ میگه بله. نازنین به بچه‌ش میگه: به خانم سلام بکن. پسره سلام می‌کنه و در جواب اینکه حالت خوبه میگه آره٬ قراره امسال برم کلاس اول. کتایون از نازنین می‌پرسه: قیافه‌ی شما برام آشناست. شما قبلا دانشکده پزشکی نبودین؟! نازنین میگه: چرا! دو سال بودم ولی بعدش دیگه ازدواج و بچه و …٬ شما چی؟ بودین؟! کتایون میگه: نه. من دانشگاه نرفتم٬ شغل آزاد دارم. کتایون میگه: بچه دارین؟! کتایون میگه: نه٬ متاسفانه ازدواج نکردم. نازنین میگه: شاید اینجوری بهتر هم باشه. گوشی کتایون زنگ میزنه و با کسی که پشت خط هست خیلی سرد حرف میزنه و یه قرار میذاره که بره دنبالش.


بعداز این که کتایون میره نازنین میاد سرجای قبلی کتایون. بچه‌ش ازش میپرسه: این خانم کی بود؟! نازنین میگه:  یه دوست خوب قدیمی. نشناختی٬ کتایون خانم نشناختی.


کتایون از اونجا میاد کنار و کارت نیمکت رو با پولش میده به مرد و میگه: باورت میشه؟! نازنین من رو نشناخت.


بیاین هیچ‌وقت به هیچ دلیلی دوستی‌هامون رو کنار نذاریم و قطع نکنیم.


اگر دوستی رو جایی دیدیم منتظر نشیم که ببینیم آیا اون مارو میشناسه یا نه. خودمون شروع کنیم.


اگر به اعجاز صبر معتادی احتمال هرگز برنیامدنت هست٬ انسان.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

۲ تا دختر بودن. اسم یکیشون نازنین و اون یکی کتایون.


روی نیمکت نشسته بودن و داشتن به روزنامه‌ی نتایج کنکور نگاه میکردن. اسم نازنین دراومده بود ولی اسم کتایون در نیومده بود. کتایون با ناراحتی میگه: من قبول نمی‌شم. نازنین امیدوارش میکنه و میگه: خودم یه کلاس ۱ ثبت نامت میکنم. اصلا خودم هم باهات میام. ولی کتایون میگه: نه. میدونی تو با افراد جدید رفت آمد پیدا میکنی. با طبقه‌ی فکری بالاتر. نازنین میگه: تو فکر میکنی من اینقدر بی‌جنبه هستم که بخاطر قبولی دانشگاه ۸ سال دوستی رو زیر پا بذارم؟ کتایون میگه: این چیزیه که اگر خودمون هم نخوایم بعدا برامون پیش میاد؛ سه ماه دیگه٬ ۶ ماه دیگه یا ۱ سال دیگه. مثل چسب زخم. چسب زخم وقتی آروم آروم بکنیش درد نداره ولی اگر یکهو بکنیش درد داره ولی خیالت راحت میشه. ولی ما می‌تونیم بعدا هم بیایم و همدیگه‌ رو همینجا کنار همین تاب‌ها ببینیم.


اونها از هم جدا شدن و چند سال بعد دوباره کتایون اومد توی پارک. یه نفر توی پارک بود که اون زمان شاگرد کسی بود که روزنامه‌ی نتایج رو اجاره می‌داد. اون اومد یه کارت پارک داد به زنه و گفت که کارت‌پارک هست. بعدا بیاین حساب کنین. کتایون رفت طرف اون تاب‌ها. نشست روی یکی از تابها و بعداز چند لحظه نازنین با ۳ تا از دوستاش بدون اینکه به کتایون حتی نیم‌نگاهی بکنن خوشحال و شاد رد شدن.


چند سال بعد کتایون وارد پارک شد. نیمکت‌ها پلاک داشتن. همون مرد قبلی اومد و کارت ورود زد و گفت که فلان صندلی برین بشینین. اون رفت و اتفاقا اون نیمکت نزدیک به اون تاب‌ها بود. روی یکی از تاب‌ها یه پسر بچه بود که مامانش داشت تابش می‌داد. مادر بچه نازنین بود.


کتایون از نازنین میپرسه: می‌بخشید. این بچه‌ی شماست؟ میگه بله. نازنین به بچه‌ش میگه: به خانم سلام بکن. پسره سلام می‌کنه و در جواب اینکه حالت خوبه میگه آره٬ قراره امسال برم کلاس اول. کتایون از نازنین می‌پرسه: قیافه‌ی شما برام آشناست. شما قبلا دانشکده پزشکی نبودین؟! نازنین میگه: چرا! دو سال بودم ولی بعدش دیگه ازدواج و بچه و …٬ شما چی؟ بودین؟! کتایون میگه: نه. من دانشگاه نرفتم٬ شغل آزاد دارم. کتایون میگه: بچه دارین؟! کتایون میگه: نه٬ متاسفانه ازدواج نکردم. نازنین میگه: شاید اینجوری بهتر هم باشه. گوشی کتایون زنگ میزنه و با کسی که پشت خط هست خیلی سرد حرف میزنه و یه قرار میذاره که بره دنبالش.


بعداز این که کتایون میره نازنین میاد سرجای قبلی کتایون. بچه‌ش ازش میپرسه: این خانم کی بود؟! نازنین میگه:  یه دوست خوب قدیمی. نشناختی٬ کتایون خانم نشناختی.


کتایون از اونجا میاد کنار و کارت نیمکت رو با پولش میده به مرد و میگه: باورت میشه؟! نازنین من رو نشناخت.


بیاین هیچ‌وقت به هیچ دلیلی دوستی‌هامون رو کنار نذاریم و قطع نکنیم.


اگر دوستی رو جایی دیدیم منتظر نشیم که ببینیم آیا اون مارو میشناسه یا نه. خودمون شروع کنیم.


اگر به اعجاز صبر معتادی احتمال هرگز برنیامدنت هست٬ انسان.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

۲ تا دختر بودن. اسم یکیشون نازنین و اون یکی کتایون.


روی نیمکت نشسته بودن و داشتن به روزنامه‌ی نتایج کنکور نگاه میکردن. اسم نازنین دراومده بود ولی اسم کتایون در نیومده بود. کتایون با ناراحتی میگه: من قبول نمی‌شم. نازنین امیدوارش میکنه و میگه: خودم یه کلاس ۱ ثبت نامت میکنم. اصلا خودم هم باهات میام. ولی کتایون میگه: نه. میدونی تو با افراد جدید رفت آمد پیدا میکنی. با طبقه‌ی فکری بالاتر. نازنین میگه: تو فکر میکنی من اینقدر بی‌جنبه هستم که بخاطر قبولی دانشگاه ۸ سال دوستی رو زیر پا بذارم؟ کتایون میگه: این چیزیه که اگر خودمون هم نخوایم بعدا برامون پیش میاد؛ سه ماه دیگه٬ ۶ ماه دیگه یا ۱ سال دیگه. مثل چسب زخم. چسب زخم وقتی آروم آروم بکنیش درد نداره ولی اگر یکهو بکنیش درد داره ولی خیالت راحت میشه. ولی ما می‌تونیم بعدا هم بیایم و همدیگه‌ رو همینجا کنار همین تاب‌ها ببینیم.


اونها از هم جدا شدن و چند سال بعد دوباره کتایون اومد توی پارک. یه نفر توی پارک بود که اون زمان شاگرد کسی بود که روزنامه‌ی نتایج رو اجاره می‌داد. اون اومد یه کارت پارک داد به زنه و گفت که کارت‌پارک هست. بعدا بیاین حساب کنین. کتایون رفت طرف اون تاب‌ها. نشست روی یکی از تابها و بعداز چند لحظه نازنین با ۳ تا از دوستاش بدون اینکه به کتایون حتی نیم‌نگاهی بکنن خوشحال و شاد رد شدن.


چند سال بعد کتایون وارد پارک شد. نیمکت‌ها پلاک داشتن. همون مرد قبلی اومد و کارت ورود زد و گفت که فلان صندلی برین بشینین. اون رفت و اتفاقا اون نیمکت نزدیک به اون تاب‌ها بود. روی یکی از تاب‌ها یه پسر بچه بود که مامانش داشت تابش می‌داد. مادر بچه نازنین بود.


کتایون از نازنین میپرسه: می‌بخشید. این بچه‌ی شماست؟ میگه بله. نازنین به بچه‌ش میگه: به خانم سلام بکن. پسره سلام می‌کنه و در جواب اینکه حالت خوبه میگه آره٬ قراره امسال برم کلاس اول. کتایون از نازنین می‌پرسه: قیافه‌ی شما برام آشناست. شما قبلا دانشکده پزشکی نبودین؟! نازنین میگه: چرا! دو سال بودم ولی بعدش دیگه ازدواج و بچه و …٬ شما چی؟ بودین؟! کتایون میگه: نه. من دانشگاه نرفتم٬ شغل آزاد دارم. کتایون میگه: بچه دارین؟! کتایون میگه: نه٬ متاسفانه ازدواج نکردم. نازنین میگه: شاید اینجوری بهتر هم باشه. گوشی کتایون زنگ میزنه و با کسی که پشت خط هست خیلی سرد حرف میزنه و یه قرار میذاره که بره دنبالش.


بعداز این که کتایون میره نازنین میاد سرجای قبلی کتایون. بچه‌ش ازش میپرسه: این خانم کی بود؟! نازنین میگه:  یه دوست خوب قدیمی. نشناختی٬ کتایون خانم نشناختی.


کتایون از اونجا میاد کنار و کارت نیمکت رو با پولش میده به مرد و میگه: باورت میشه؟! نازنین من رو نشناخت.


بیاین هیچ‌وقت به هیچ دلیلی دوستی‌هامون رو کنار نذاریم و قطع نکنیم.


اگر دوستی رو جایی دیدیم منتظر نشیم که ببینیم آیا اون مارو میشناسه یا نه. خودمون شروع کنیم.


اگر به اعجاز صبر معتادی احتمال هرگز برنیامدنت هست٬ انسان.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

۲ تا دختر بودن. اسم یکیشون نازنین و اون یکی کتایون.


روی نیمکت نشسته بودن و داشتن به روزنامه‌ی نتایج کنکور نگاه میکردن. اسم نازنین دراومده بود ولی اسم کتایون در نیومده بود. کتایون با ناراحتی میگه: من قبول نمی‌شم. نازنین امیدوارش میکنه و میگه: خودم یه کلاس ۱ ثبت نامت میکنم. اصلا خودم هم باهات میام. ولی کتایون میگه: نه. میدونی تو با افراد جدید رفت آمد پیدا میکنی. با طبقه‌ی فکری بالاتر. نازنین میگه: تو فکر میکنی من اینقدر بی‌جنبه هستم که بخاطر قبولی دانشگاه ۸ سال دوستی رو زیر پا بذارم؟ کتایون میگه: این چیزیه که اگر خودمون هم نخوایم بعدا برامون پیش میاد؛ سه ماه دیگه٬ ۶ ماه دیگه یا ۱ سال دیگه. مثل چسب زخم. چسب زخم وقتی آروم آروم بکنیش درد نداره ولی اگر یکهو بکنیش درد داره ولی خیالت راحت میشه. ولی ما می‌تونیم بعدا هم بیایم و همدیگه‌ رو همینجا کنار همین تاب‌ها ببینیم.


اونها از هم جدا شدن و چند سال بعد دوباره کتایون اومد توی پارک. یه نفر توی پارک بود که اون زمان شاگرد کسی بود که روزنامه‌ی نتایج رو اجاره می‌داد. اون اومد یه کارت پارک داد به زنه و گفت که کارت‌پارک هست. بعدا بیاین حساب کنین. کتایون رفت طرف اون تاب‌ها. نشست روی یکی از تابها و بعداز چند لحظه نازنین با ۳ تا از دوستاش بدون اینکه به کتایون حتی نیم‌نگاهی بکنن خوشحال و شاد رد شدن.


چند سال بعد کتایون وارد پارک شد. نیمکت‌ها پلاک داشتن. همون مرد قبلی اومد و کارت ورود زد و گفت که فلان صندلی برین بشینین. اون رفت و اتفاقا اون نیمکت نزدیک به اون تاب‌ها بود. روی یکی از تاب‌ها یه پسر بچه بود که مامانش داشت تابش می‌داد. مادر بچه نازنین بود.


کتایون از نازنین میپرسه: می‌بخشید. این بچه‌ی شماست؟ میگه بله. نازنین به بچه‌ش میگه: به خانم سلام بکن. پسره سلام می‌کنه و در جواب اینکه حالت خوبه میگه آره٬ قراره امسال برم کلاس اول. کتایون از نازنین می‌پرسه: قیافه‌ی شما برام آشناست. شما قبلا دانشکده پزشکی نبودین؟! نازنین میگه: چرا! دو سال بودم ولی بعدش دیگه ازدواج و بچه و …٬ شما چی؟ بودین؟! کتایون میگه: نه. من دانشگاه نرفتم٬ شغل آزاد دارم. کتایون میگه: بچه دارین؟! کتایون میگه: نه٬ متاسفانه ازدواج نکردم. نازنین میگه: شاید اینجوری بهتر هم باشه. گوشی کتایون زنگ میزنه و با کسی که پشت خط هست خیلی سرد حرف میزنه و یه قرار میذاره که بره دنبالش.


بعداز این که کتایون میره نازنین میاد سرجای قبلی کتایون. بچه‌ش ازش میپرسه: این خانم کی بود؟! نازنین میگه:  یه دوست خوب قدیمی. نشناختی٬ کتایون خانم نشناختی.


کتایون از اونجا میاد کنار و کارت نیمکت رو با پولش میده به مرد و میگه: باورت میشه؟! نازنین من رو نشناخت.


بیاین هیچ‌وقت به هیچ دلیلی دوستی‌هامون رو کنار نذاریم و قطع نکنیم.


اگر دوستی رو جایی دیدیم منتظر نشیم که ببینیم آیا اون مارو میشناسه یا نه. خودمون شروع کنیم.


اگر به اعجاز صبر معتادی احتمال هرگز برنیامدنت هست٬ انسان.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

۲ تا دختر بودن. اسم یکیشون نازنین و اون یکی کتایون.


روی نیمکت نشسته بودن و داشتن به روزنامه‌ی نتایج کنکور نگاه میکردن. اسم نازنین دراومده بود ولی اسم کتایون در نیومده بود. کتایون با ناراحتی میگه: من قبول نمی‌شم. نازنین امیدوارش میکنه و میگه: خودم یه کلاس ۱ ثبت نامت میکنم. اصلا خودم هم باهات میام. ولی کتایون میگه: نه. میدونی تو با افراد جدید رفت آمد پیدا میکنی. با طبقه‌ی فکری بالاتر. نازنین میگه: تو فکر میکنی من اینقدر بی‌جنبه هستم که بخاطر قبولی دانشگاه ۸ سال دوستی رو زیر پا بذارم؟ کتایون میگه: این چیزیه که اگر خودمون هم نخوایم بعدا برامون پیش میاد؛ سه ماه دیگه٬ ۶ ماه دیگه یا ۱ سال دیگه. مثل چسب زخم. چسب زخم وقتی آروم آروم بکنیش درد نداره ولی اگر یکهو بکنیش درد داره ولی خیالت راحت میشه. ولی ما می‌تونیم بعدا هم بیایم و همدیگه‌ رو همینجا کنار همین تاب‌ها ببینیم.


اونها از هم جدا شدن و چند سال بعد دوباره کتایون اومد توی پارک. یه نفر توی پارک بود که اون زمان شاگرد کسی بود که روزنامه‌ی نتایج رو اجاره می‌داد. اون اومد یه کارت پارک داد به زنه و گفت که کارت‌پارک هست. بعدا بیاین حساب کنین. کتایون رفت طرف اون تاب‌ها. نشست روی یکی از تابها و بعداز چند لحظه نازنین با ۳ تا از دوستاش بدون اینکه به کتایون حتی نیم‌نگاهی بکنن خوشحال و شاد رد شدن.


چند سال بعد کتایون وارد پارک شد. نیمکت‌ها پلاک داشتن. همون مرد قبلی اومد و کارت ورود زد و گفت که فلان صندلی برین بشینین. اون رفت و اتفاقا اون نیمکت نزدیک به اون تاب‌ها بود. روی یکی از تاب‌ها یه پسر بچه بود که مامانش داشت تابش می‌داد. مادر بچه نازنین بود.


کتایون از نازنین میپرسه: می‌بخشید. این بچه‌ی شماست؟ میگه بله. نازنین به بچه‌ش میگه: به خانم سلام بکن. پسره سلام می‌کنه و در جواب اینکه حالت خوبه میگه آره٬ قراره امسال برم کلاس اول. کتایون از نازنین می‌پرسه: قیافه‌ی شما برام آشناست. شما قبلا دانشکده پزشکی نبودین؟! نازنین میگه: چرا! دو سال بودم ولی بعدش دیگه ازدواج و بچه و …٬ شما چی؟ بودین؟! کتایون میگه: نه. من دانشگاه نرفتم٬ شغل آزاد دارم. کتایون میگه: بچه دارین؟! کتایون میگه: نه٬ متاسفانه ازدواج نکردم. نازنین میگه: شاید اینجوری بهتر هم باشه. گوشی کتایون زنگ میزنه و با کسی که پشت خط هست خیلی سرد حرف میزنه و یه قرار میذاره که بره دنبالش.


بعداز این که کتایون میره نازنین میاد سرجای قبلی کتایون. بچه‌ش ازش میپرسه: این خانم کی بود؟! نازنین میگه:  یه دوست خوب قدیمی. نشناختی٬ کتایون خانم نشناختی.


کتایون از اونجا میاد کنار و کارت نیمکت رو با پولش میده به مرد و میگه: باورت میشه؟! نازنین من رو نشناخت.


بیاین هیچ‌وقت به هیچ دلیلی دوستی‌هامون رو کنار نذاریم و قطع نکنیم.


اگر دوستی رو جایی دیدیم منتظر نشیم که ببینیم آیا اون مارو میشناسه یا نه. خودمون شروع کنیم.


اگر به اعجاز صبر معتادی احتمال هرگز برنیامدنت هست٬ انسان.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب


ساعت ۵:۲۵ دقیقه بلند شدم. میخواستم برم سراغ کامپیوتر. بمحض اینکه چراغ اتاق رو روشن کردم صدای ریختن خاک از توی لوله‌ی دودکش بخاری بلند شد. نفهمیدم مال چیه. داشتم میرفتم طرف حال خونه که وقتی دم در حال رسیدم صدای خواهرم رو شنیدم که گفت زلزله. یاد گرفته بودم که هروقت زلزله شد برم توی چارچوب در وایستم و چارچوب رو محکم بگیرم. وایستادم که توی چارچوب در ولی زلزله هنوز ادامه داشت و من که تازه ساکن شده بودم داشتم لرزش‌های زلزله رو احساس میکردم. زلزله بعداز چند ثانیه متوقف شد. من گفتم شدتی نداشت: خصارتی نداشته. مامانم گفت: این زلزله مال کرمان نبوده و مرکزش یه جای دیگه بوده. خداکنه زیاد خصارت نزده باشه.


تلویزیون رو روشن کردیم. هنوز هیچ شبکه‌ای هیچ خبری از زلزله نداده بود.


ساعت ۶:۵۵ دقیقه یه بلاگ نوشتم. اون موقع هنوز هیچ‌کس از اینکه زلزله کجا بوده و چقدر شدت داشته خبر نداشت.


حالا از نوشتن اون بلاگ احساس عذاب وجدان می‌کنم. اگر لطف کنین و بخونینش میفهمین برای چی.


حدود ساعت ۷:۱۵ بود که اطلاع دادن که مرکز زلزله بم بوده و شدتش چقدر بوده. بابای من یه زمانی توی بم زندگی می‌کرده و چندتا از دوستاش هم اونجا زندگی میکردن که یکیشون رو من هم میشناختم.‌


وقتی بابام این رو شنید گفت: اون خونه‌های خشت و گلی٬ اون دیوار‌های خشت و گل ۴ متری. خدا بدادشون برسه. توی تلویزیون مدام میگفت که ابعاد فاجعه بسیار وسیع هست و کمک‌های خودتون رو برسونین.


ساعت تقریبا ۹ صبح بود که دوتا از دوستای بابام که یه زن و شوهر ۸۵ و ۸۰ ساله بودن فهمیدیم زنده هستن. اونجا بود که فکر کردم که نه٬ همچین زلزله‌ی شدیدی هم نبوده. ولی وقتی بعدازظهر اولین تصاویر بم نشون داده شد…


صبح وقتی رفتم مدرسه از ۵تا هم‌کلاسی‌هام که بمی بودن فقط ۲تاشون اومده بودن و چشم هردوتاشون از گریه قرمز بود.


وقتی جمعه بعدازظهر اولین تصاویر بم نشون داده شد: من خشکم زد. یعنی این همون بمی بود که دیده بودم؟! این یعنی همون بمی بود که اون همه رفتیم و صدای بلبلای درخت‌های خرماش لذت برده بودیم؟!


بعداز ۲ سال هنوز نتونستم برم و اونجا رو ببینم و نمی‌تونم درست باور کنم. هنوز وقتی حرفی میشه که میخوایم بریم بم اولش توی ذهنم اون خیابون اول شهر میآد با اون نخل‌های گوشه و کنارش. با کوچه‌های باریکی که همه پر بود از خونه‌های خشت و گلی ولی بعدش یاد این میافتم که چی شده و بمی که الآن میخوایم حرفش میاد یعنی کجا!

در زمینه Uncategorized
بدون جواب


ساعت ۵:۲۵ دقیقه بلند شدم. میخواستم برم سراغ کامپیوتر. بمحض اینکه چراغ اتاق رو روشن کردم صدای ریختن خاک از توی لوله‌ی دودکش بخاری بلند شد. نفهمیدم مال چیه. داشتم میرفتم طرف حال خونه که وقتی دم در حال رسیدم صدای خواهرم رو شنیدم که گفت زلزله. یاد گرفته بودم که هروقت زلزله شد برم توی چارچوب در وایستم و چارچوب رو محکم بگیرم. وایستادم که توی چارچوب در ولی زلزله هنوز ادامه داشت و من که تازه ساکن شده بودم داشتم لرزش‌های زلزله رو احساس میکردم. زلزله بعداز چند ثانیه متوقف شد. من گفتم شدتی نداشت: خصارتی نداشته. مامانم گفت: این زلزله مال کرمان نبوده و مرکزش یه جای دیگه بوده. خداکنه زیاد خصارت نزده باشه.


تلویزیون رو روشن کردیم. هنوز هیچ شبکه‌ای هیچ خبری از زلزله نداده بود.


ساعت ۶:۵۵ دقیقه یه بلاگ نوشتم. اون موقع هنوز هیچ‌کس از اینکه زلزله کجا بوده و چقدر شدت داشته خبر نداشت.


حالا از نوشتن اون بلاگ احساس عذاب وجدان می‌کنم. اگر لطف کنین و بخونینش میفهمین برای چی.


حدود ساعت ۷:۱۵ بود که اطلاع دادن که مرکز زلزله بم بوده و شدتش چقدر بوده. بابای من یه زمانی توی بم زندگی می‌کرده و چندتا از دوستاش هم اونجا زندگی میکردن که یکیشون رو من هم میشناختم.‌


وقتی بابام این رو شنید گفت: اون خونه‌های خشت و گلی٬ اون دیوار‌های خشت و گل ۴ متری. خدا بدادشون برسه. توی تلویزیون مدام میگفت که ابعاد فاجعه بسیار وسیع هست و کمک‌های خودتون رو برسونین.


ساعت تقریبا ۹ صبح بود که دوتا از دوستای بابام که یه زن و شوهر ۸۵ و ۸۰ ساله بودن فهمیدیم زنده هستن. اونجا بود که فکر کردم که نه٬ همچین زلزله‌ی شدیدی هم نبوده. ولی وقتی بعدازظهر اولین تصاویر بم نشون داده شد…


صبح وقتی رفتم مدرسه از ۵تا هم‌کلاسی‌هام که بمی بودن فقط ۲تاشون اومده بودن و چشم هردوتاشون از گریه قرمز بود.


وقتی جمعه بعدازظهر اولین تصاویر بم نشون داده شد: من خشکم زد. یعنی این همون بمی بود که دیده بودم؟! این یعنی همون بمی بود که اون همه رفتیم و صدای بلبلای درخت‌های خرماش لذت برده بودیم؟!


بعداز ۲ سال هنوز نتونستم برم و اونجا رو ببینم و نمی‌تونم درست باور کنم. هنوز وقتی حرفی میشه که میخوایم بریم بم اولش توی ذهنم اون خیابون اول شهر میآد با اون نخل‌های گوشه و کنارش. با کوچه‌های باریکی که همه پر بود از خونه‌های خشت و گلی ولی بعدش یاد این میافتم که چی شده و بمی که الآن میخوایم حرفش میاد یعنی کجا!

در زمینه Uncategorized
بدون جواب


ساعت ۵:۲۵ دقیقه بلند شدم. میخواستم برم سراغ کامپیوتر. بمحض اینکه چراغ اتاق رو روشن کردم صدای ریختن خاک از توی لوله‌ی دودکش بخاری بلند شد. نفهمیدم مال چیه. داشتم میرفتم طرف حال خونه که وقتی دم در حال رسیدم صدای خواهرم رو شنیدم که گفت زلزله. یاد گرفته بودم که هروقت زلزله شد برم توی چارچوب در وایستم و چارچوب رو محکم بگیرم. وایستادم که توی چارچوب در ولی زلزله هنوز ادامه داشت و من که تازه ساکن شده بودم داشتم لرزش‌های زلزله رو احساس میکردم. زلزله بعداز چند ثانیه متوقف شد. من گفتم شدتی نداشت: خصارتی نداشته. مامانم گفت: این زلزله مال کرمان نبوده و مرکزش یه جای دیگه بوده. خداکنه زیاد خصارت نزده باشه.


تلویزیون رو روشن کردیم. هنوز هیچ شبکه‌ای هیچ خبری از زلزله نداده بود.


ساعت ۶:۵۵ دقیقه یه بلاگ نوشتم. اون موقع هنوز هیچ‌کس از اینکه زلزله کجا بوده و چقدر شدت داشته خبر نداشت.


حالا از نوشتن اون بلاگ احساس عذاب وجدان می‌کنم. اگر لطف کنین و بخونینش میفهمین برای چی.


حدود ساعت ۷:۱۵ بود که اطلاع دادن که مرکز زلزله بم بوده و شدتش چقدر بوده. بابای من یه زمانی توی بم زندگی می‌کرده و چندتا از دوستاش هم اونجا زندگی میکردن که یکیشون رو من هم میشناختم.‌


وقتی بابام این رو شنید گفت: اون خونه‌های خشت و گلی٬ اون دیوار‌های خشت و گل ۴ متری. خدا بدادشون برسه. توی تلویزیون مدام میگفت که ابعاد فاجعه بسیار وسیع هست و کمک‌های خودتون رو برسونین.


ساعت تقریبا ۹ صبح بود که دوتا از دوستای بابام که یه زن و شوهر ۸۵ و ۸۰ ساله بودن فهمیدیم زنده هستن. اونجا بود که فکر کردم که نه٬ همچین زلزله‌ی شدیدی هم نبوده. ولی وقتی بعدازظهر اولین تصاویر بم نشون داده شد…


صبح وقتی رفتم مدرسه از ۵تا هم‌کلاسی‌هام که بمی بودن فقط ۲تاشون اومده بودن و چشم هردوتاشون از گریه قرمز بود.


وقتی جمعه بعدازظهر اولین تصاویر بم نشون داده شد: من خشکم زد. یعنی این همون بمی بود که دیده بودم؟! این یعنی همون بمی بود که اون همه رفتیم و صدای بلبلای درخت‌های خرماش لذت برده بودیم؟!


بعداز ۲ سال هنوز نتونستم برم و اونجا رو ببینم و نمی‌تونم درست باور کنم. هنوز وقتی حرفی میشه که میخوایم بریم بم اولش توی ذهنم اون خیابون اول شهر میآد با اون نخل‌های گوشه و کنارش. با کوچه‌های باریکی که همه پر بود از خونه‌های خشت و گلی ولی بعدش یاد این میافتم که چی شده و بمی که الآن میخوایم حرفش میاد یعنی کجا!

در زمینه Uncategorized
بدون جواب