سلام. خوبین؟؟


من که شارژ شارژم. از شما خبر ندارم.


بعدازظهر شنبه یه بارون قشنگ اومد. خیلی بهم فاز داد. من کلا از بارون خیلی حال میکنم. مخصوصا اون شب که دیگه حالی به حولی. عید شد و عشق و صفا.


یکشنبه بخاطر بارون روز قبلش خیلی هوای توپی داشتیم. یه هوای تمیز که آدم حال میکرد توش قدم بزنه. راه بره و فکرای خوب خوب بکنه. ولی بگم این هواها اصلا هواهای دونفره نیستن. چون من این هواها رو دوست دارم که توشون تنهایی راه برم.


دوشنبه هم باحال بود. صبح رفتیم سر کلاس. قرار بود حسابان همه رو بیاره پا تخته که دهنمون رو سرویس کنه که نیاورد. بعدش امتحان عربی داشتیم که ازمون نگرفت بعدش هم شیمی قرار بود بپرسه. نه اینکه درس نداد برد مارو آزمایشگاه اصلا یه حالی به جمالمون داد. فقط اونجا یکمی کارهای بحال کردیم. مثلا اول باران طلایی درست کردیم. بعدش مس ۲ سولفات و فکر کنم سدیم کلرید رو با هم قاطی کردیم. یه واکنش سریع و باحال که حاصلش یه مایع آبی شفاف و یک پودر سفید مایل به آبی نامحلول بود.


وقتی دبیر رفت اونطرف آزمایشگاه تا آزمایش بعدی رو انجام بده. من شیطنتم گل کرد. تک تک بچه های شرور کلاس (مگه خودم چی هستم؟؟) رو تحریک کردم تا این دوتا رو (باران طلایی و محلول جدیده) با هم مخلوط کنن. آخرش خودم دست بکار شدم. اولش یه قل کوچیک زد بعدش رنگ اون مایع آبی شفاف شد قهوه ای تیره و کدر و اون پودر سفید مایل به آبی به زرد تبدیل شد. معلمه اومد طرف ما ببینه داریم چیکار میکنیم. احتمالا دیده من چیکار کردم. بعد گفت که اینو چیکار کردی. گفتم با هم قاطیشون کردیم. بعدش گفت آقای علی از شما انتظار نداشتم. جالب اینجا بود که بهم گفت علی. گفتم خوب کسی وارد عمل نشد من خودم وارد عمل شدم. اونم خندید. بعد رفت بشر رو بشوره که من از آزمایشگاه جیمیدم.


خیلی فاز داد. بعدش عصر که شد مثل خرس گرفتم خوابیدم. یکمی شهرزاد سپنلو و DJ مریم یا محشر گوش دادم و بعد هم یه بارون کار درست داره میاد.


حالا نمیدونم چه روزی میتونم این بلاگ رو آپ دیت کنم ولی این چند دو سه مطلب رو هم بگم


اینکه سایت http://www.hamvatanha.com/ که طراحی اون با من بوده و صاحب سایت آقای مسعود خان هستن افتتاح شد


بعدش یه داستانک:


یکی از دوستان میگفت که: دوست بچه ش(دخترش) شب اومده بوده خونه شون و قرار بوده ساعت ۱۰ مامانش بیاد دنبالش. خونه ش هم اون سر شهر بوده. مسیر کوتاهی نبوده. خلاصه ساعت ۱۰ میشه و مامی میشینه پشت ماشین و دبگاز میاد. ولی میبنه هرچی به ماشین گاز میده زیاد تند نمیره. به خودش میگه فردا میدمش تعمیر. خلاصه میره و میره میرسه دم در خونه و از ماشین که پیاده میشه میبینه یا خود خدا. این ماشین مثل انگار چرخای عقب آتیش گرفته باشن داره ازشون دود بلند میشه. آشنای ما میره ببینه چی شده که این بدبخت داره اینجوری دود میکنه که میبینه ماشین بدبخت تاحالا دستیش کشیده بوده. این ماشین هم چرخای جلوش داشتن چرخای عقبی رو دنبال خودشون میکشوندن چرخای عقب هم روی زمین کشیده میشدن. اینجا چند نکته آشکار میشه. اینکه اصلا حواسش نبوده بعد اینکه یک بار توی آینه بقل یا عقب نگاه نکرده ببینه این ماشین داره از پشتش دود بلند میشه. واقعا دالم به حال ملت میسوزه و بیش از اون دلم به حال ماشین ملت میسوزه.


 


ماجرای بعدی اینه:


ما توی کلاسمون یه نفر داریم که اسمش صداقته. این خیلی بچه ی باحال و در عین حال پررویی هست. دبیر مبانی هم کلا آدم باحالیه و یه جالی به جمال ما میده. کلا کلاس باحالی داره. همه توی کلاسش آزاد هستیم.
دبیر مبانی نشسته بود داشت تعریف مربوط به زبان
HTML رو میداد تا ما بنویسیم. گفت: یک زبان استاندارد هست برای نمایش صفحات وب. اشتباه گفته بود. زبانی هست برای طراحی صفحات وب. یهو اشتباهش رو فهمید گفت: نه
یدفعه یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نه و نگمه. همه بچه ها چارشاخ شده بودن که چرا همچین حرفی زده. یهو نگاه میکنه میبینه همه دارن نگاش میکنن میگه: مگه صداقت نبود؟؟


همه میزنیم زیر خنده. آقا خود دبیرمون هم خنده ش گرفته بود. تازه فهمیده بود که جریان چیه. این پسر کودن فکر کرده بود صداقت گفته: نه و اونم همچین جوابی داده بود.


خب. اینم از این.


راستی سه شنبه صبح که بلند شدم نزدیک بود از کلاس جا بمونم چون نگته کردم دیدم هوا تاریکه مثل ساعت ۵٫۵ صبح. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۶ هست. هوا اینقدر ابری بود که همه جا تاریک بود. اینجا تقریبا میشه گفت که ساعت ۵٫۵ تارکی خالص و ۶ هم آفتاب طلوعیده. ولی یه بارون حسابی اومد من هم کلی توی بارونا راه رفتم تا رسیدم کلاس و بهم حال داد. ولی وقتی رسیدم مدرسه با اینکه دومین نفری بودم که رسیده بودم مدیر گفت: اگر ۱۰ دقیقه زودتر اومده بودی اینقدر خیس نمیشدی. چقدر این فرصت طلبه. اه اه اه

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

سلام. خوبین؟؟


من که شارژ شارژم. از شما خبر ندارم.


بعدازظهر شنبه یه بارون قشنگ اومد. خیلی بهم فاز داد. من کلا از بارون خیلی حال میکنم. مخصوصا اون شب که دیگه حالی به حولی. عید شد و عشق و صفا.


یکشنبه بخاطر بارون روز قبلش خیلی هوای توپی داشتیم. یه هوای تمیز که آدم حال میکرد توش قدم بزنه. راه بره و فکرای خوب خوب بکنه. ولی بگم این هواها اصلا هواهای دونفره نیستن. چون من این هواها رو دوست دارم که توشون تنهایی راه برم.


دوشنبه هم باحال بود. صبح رفتیم سر کلاس. قرار بود حسابان همه رو بیاره پا تخته که دهنمون رو سرویس کنه که نیاورد. بعدش امتحان عربی داشتیم که ازمون نگرفت بعدش هم شیمی قرار بود بپرسه. نه اینکه درس نداد برد مارو آزمایشگاه اصلا یه حالی به جمالمون داد. فقط اونجا یکمی کارهای بحال کردیم. مثلا اول باران طلایی درست کردیم. بعدش مس ۲ سولفات و فکر کنم سدیم کلرید رو با هم قاطی کردیم. یه واکنش سریع و باحال که حاصلش یه مایع آبی شفاف و یک پودر سفید مایل به آبی نامحلول بود.


وقتی دبیر رفت اونطرف آزمایشگاه تا آزمایش بعدی رو انجام بده. من شیطنتم گل کرد. تک تک بچه های شرور کلاس (مگه خودم چی هستم؟؟) رو تحریک کردم تا این دوتا رو (باران طلایی و محلول جدیده) با هم مخلوط کنن. آخرش خودم دست بکار شدم. اولش یه قل کوچیک زد بعدش رنگ اون مایع آبی شفاف شد قهوه ای تیره و کدر و اون پودر سفید مایل به آبی به زرد تبدیل شد. معلمه اومد طرف ما ببینه داریم چیکار میکنیم. احتمالا دیده من چیکار کردم. بعد گفت که اینو چیکار کردی. گفتم با هم قاطیشون کردیم. بعدش گفت آقای علی از شما انتظار نداشتم. جالب اینجا بود که بهم گفت علی. گفتم خوب کسی وارد عمل نشد من خودم وارد عمل شدم. اونم خندید. بعد رفت بشر رو بشوره که من از آزمایشگاه جیمیدم.


خیلی فاز داد. بعدش عصر که شد مثل خرس گرفتم خوابیدم. یکمی شهرزاد سپنلو و DJ مریم یا محشر گوش دادم و بعد هم یه بارون کار درست داره میاد.


حالا نمیدونم چه روزی میتونم این بلاگ رو آپ دیت کنم ولی این چند دو سه مطلب رو هم بگم


اینکه سایت http://www.hamvatanha.com/ که طراحی اون با من بوده و صاحب سایت آقای مسعود خان هستن افتتاح شد


بعدش یه داستانک:


یکی از دوستان میگفت که: دوست بچه ش(دخترش) شب اومده بوده خونه شون و قرار بوده ساعت ۱۰ مامانش بیاد دنبالش. خونه ش هم اون سر شهر بوده. مسیر کوتاهی نبوده. خلاصه ساعت ۱۰ میشه و مامی میشینه پشت ماشین و دبگاز میاد. ولی میبنه هرچی به ماشین گاز میده زیاد تند نمیره. به خودش میگه فردا میدمش تعمیر. خلاصه میره و میره میرسه دم در خونه و از ماشین که پیاده میشه میبینه یا خود خدا. این ماشین مثل انگار چرخای عقب آتیش گرفته باشن داره ازشون دود بلند میشه. آشنای ما میره ببینه چی شده که این بدبخت داره اینجوری دود میکنه که میبینه ماشین بدبخت تاحالا دستیش کشیده بوده. این ماشین هم چرخای جلوش داشتن چرخای عقبی رو دنبال خودشون میکشوندن چرخای عقب هم روی زمین کشیده میشدن. اینجا چند نکته آشکار میشه. اینکه اصلا حواسش نبوده بعد اینکه یک بار توی آینه بقل یا عقب نگاه نکرده ببینه این ماشین داره از پشتش دود بلند میشه. واقعا دالم به حال ملت میسوزه و بیش از اون دلم به حال ماشین ملت میسوزه.


 


ماجرای بعدی اینه:


ما توی کلاسمون یه نفر داریم که اسمش صداقته. این خیلی بچه ی باحال و در عین حال پررویی هست. دبیر مبانی هم کلا آدم باحالیه و یه جالی به جمال ما میده. کلا کلاس باحالی داره. همه توی کلاسش آزاد هستیم.
دبیر مبانی نشسته بود داشت تعریف مربوط به زبان
HTML رو میداد تا ما بنویسیم. گفت: یک زبان استاندارد هست برای نمایش صفحات وب. اشتباه گفته بود. زبانی هست برای طراحی صفحات وب. یهو اشتباهش رو فهمید گفت: نه
یدفعه یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نه و نگمه. همه بچه ها چارشاخ شده بودن که چرا همچین حرفی زده. یهو نگاه میکنه میبینه همه دارن نگاش میکنن میگه: مگه صداقت نبود؟؟


همه میزنیم زیر خنده. آقا خود دبیرمون هم خنده ش گرفته بود. تازه فهمیده بود که جریان چیه. این پسر کودن فکر کرده بود صداقت گفته: نه و اونم همچین جوابی داده بود.


خب. اینم از این.


راستی سه شنبه صبح که بلند شدم نزدیک بود از کلاس جا بمونم چون نگته کردم دیدم هوا تاریکه مثل ساعت ۵٫۵ صبح. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۶ هست. هوا اینقدر ابری بود که همه جا تاریک بود. اینجا تقریبا میشه گفت که ساعت ۵٫۵ تارکی خالص و ۶ هم آفتاب طلوعیده. ولی یه بارون حسابی اومد من هم کلی توی بارونا راه رفتم تا رسیدم کلاس و بهم حال داد. ولی وقتی رسیدم مدرسه با اینکه دومین نفری بودم که رسیده بودم مدیر گفت: اگر ۱۰ دقیقه زودتر اومده بودی اینقدر خیس نمیشدی. چقدر این فرصت طلبه. اه اه اه

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

سلام. خوبین؟؟


من که شارژ شارژم. از شما خبر ندارم.


بعدازظهر شنبه یه بارون قشنگ اومد. خیلی بهم فاز داد. من کلا از بارون خیلی حال میکنم. مخصوصا اون شب که دیگه حالی به حولی. عید شد و عشق و صفا.


یکشنبه بخاطر بارون روز قبلش خیلی هوای توپی داشتیم. یه هوای تمیز که آدم حال میکرد توش قدم بزنه. راه بره و فکرای خوب خوب بکنه. ولی بگم این هواها اصلا هواهای دونفره نیستن. چون من این هواها رو دوست دارم که توشون تنهایی راه برم.


دوشنبه هم باحال بود. صبح رفتیم سر کلاس. قرار بود حسابان همه رو بیاره پا تخته که دهنمون رو سرویس کنه که نیاورد. بعدش امتحان عربی داشتیم که ازمون نگرفت بعدش هم شیمی قرار بود بپرسه. نه اینکه درس نداد برد مارو آزمایشگاه اصلا یه حالی به جمالمون داد. فقط اونجا یکمی کارهای بحال کردیم. مثلا اول باران طلایی درست کردیم. بعدش مس ۲ سولفات و فکر کنم سدیم کلرید رو با هم قاطی کردیم. یه واکنش سریع و باحال که حاصلش یه مایع آبی شفاف و یک پودر سفید مایل به آبی نامحلول بود.


وقتی دبیر رفت اونطرف آزمایشگاه تا آزمایش بعدی رو انجام بده. من شیطنتم گل کرد. تک تک بچه های شرور کلاس (مگه خودم چی هستم؟؟) رو تحریک کردم تا این دوتا رو (باران طلایی و محلول جدیده) با هم مخلوط کنن. آخرش خودم دست بکار شدم. اولش یه قل کوچیک زد بعدش رنگ اون مایع آبی شفاف شد قهوه ای تیره و کدر و اون پودر سفید مایل به آبی به زرد تبدیل شد. معلمه اومد طرف ما ببینه داریم چیکار میکنیم. احتمالا دیده من چیکار کردم. بعد گفت که اینو چیکار کردی. گفتم با هم قاطیشون کردیم. بعدش گفت آقای علی از شما انتظار نداشتم. جالب اینجا بود که بهم گفت علی. گفتم خوب کسی وارد عمل نشد من خودم وارد عمل شدم. اونم خندید. بعد رفت بشر رو بشوره که من از آزمایشگاه جیمیدم.


خیلی فاز داد. بعدش عصر که شد مثل خرس گرفتم خوابیدم. یکمی شهرزاد سپنلو و DJ مریم یا محشر گوش دادم و بعد هم یه بارون کار درست داره میاد.


حالا نمیدونم چه روزی میتونم این بلاگ رو آپ دیت کنم ولی این چند دو سه مطلب رو هم بگم


اینکه سایت http://www.hamvatanha.com/ که طراحی اون با من بوده و صاحب سایت آقای مسعود خان هستن افتتاح شد


بعدش یه داستانک:


یکی از دوستان میگفت که: دوست بچه ش(دخترش) شب اومده بوده خونه شون و قرار بوده ساعت ۱۰ مامانش بیاد دنبالش. خونه ش هم اون سر شهر بوده. مسیر کوتاهی نبوده. خلاصه ساعت ۱۰ میشه و مامی میشینه پشت ماشین و دبگاز میاد. ولی میبنه هرچی به ماشین گاز میده زیاد تند نمیره. به خودش میگه فردا میدمش تعمیر. خلاصه میره و میره میرسه دم در خونه و از ماشین که پیاده میشه میبینه یا خود خدا. این ماشین مثل انگار چرخای عقب آتیش گرفته باشن داره ازشون دود بلند میشه. آشنای ما میره ببینه چی شده که این بدبخت داره اینجوری دود میکنه که میبینه ماشین بدبخت تاحالا دستیش کشیده بوده. این ماشین هم چرخای جلوش داشتن چرخای عقبی رو دنبال خودشون میکشوندن چرخای عقب هم روی زمین کشیده میشدن. اینجا چند نکته آشکار میشه. اینکه اصلا حواسش نبوده بعد اینکه یک بار توی آینه بقل یا عقب نگاه نکرده ببینه این ماشین داره از پشتش دود بلند میشه. واقعا دالم به حال ملت میسوزه و بیش از اون دلم به حال ماشین ملت میسوزه.


 


ماجرای بعدی اینه:


ما توی کلاسمون یه نفر داریم که اسمش صداقته. این خیلی بچه ی باحال و در عین حال پررویی هست. دبیر مبانی هم کلا آدم باحالیه و یه جالی به جمال ما میده. کلا کلاس باحالی داره. همه توی کلاسش آزاد هستیم.
دبیر مبانی نشسته بود داشت تعریف مربوط به زبان
HTML رو میداد تا ما بنویسیم. گفت: یک زبان استاندارد هست برای نمایش صفحات وب. اشتباه گفته بود. زبانی هست برای طراحی صفحات وب. یهو اشتباهش رو فهمید گفت: نه
یدفعه یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نه و نگمه. همه بچه ها چارشاخ شده بودن که چرا همچین حرفی زده. یهو نگاه میکنه میبینه همه دارن نگاش میکنن میگه: مگه صداقت نبود؟؟


همه میزنیم زیر خنده. آقا خود دبیرمون هم خنده ش گرفته بود. تازه فهمیده بود که جریان چیه. این پسر کودن فکر کرده بود صداقت گفته: نه و اونم همچین جوابی داده بود.


خب. اینم از این.


راستی سه شنبه صبح که بلند شدم نزدیک بود از کلاس جا بمونم چون نگته کردم دیدم هوا تاریکه مثل ساعت ۵٫۵ صبح. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۶ هست. هوا اینقدر ابری بود که همه جا تاریک بود. اینجا تقریبا میشه گفت که ساعت ۵٫۵ تارکی خالص و ۶ هم آفتاب طلوعیده. ولی یه بارون حسابی اومد من هم کلی توی بارونا راه رفتم تا رسیدم کلاس و بهم حال داد. ولی وقتی رسیدم مدرسه با اینکه دومین نفری بودم که رسیده بودم مدیر گفت: اگر ۱۰ دقیقه زودتر اومده بودی اینقدر خیس نمیشدی. چقدر این فرصت طلبه. اه اه اه

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

سلام. خوبین؟؟


من که شارژ شارژم. از شما خبر ندارم.


بعدازظهر شنبه یه بارون قشنگ اومد. خیلی بهم فاز داد. من کلا از بارون خیلی حال میکنم. مخصوصا اون شب که دیگه حالی به حولی. عید شد و عشق و صفا.


یکشنبه بخاطر بارون روز قبلش خیلی هوای توپی داشتیم. یه هوای تمیز که آدم حال میکرد توش قدم بزنه. راه بره و فکرای خوب خوب بکنه. ولی بگم این هواها اصلا هواهای دونفره نیستن. چون من این هواها رو دوست دارم که توشون تنهایی راه برم.


دوشنبه هم باحال بود. صبح رفتیم سر کلاس. قرار بود حسابان همه رو بیاره پا تخته که دهنمون رو سرویس کنه که نیاورد. بعدش امتحان عربی داشتیم که ازمون نگرفت بعدش هم شیمی قرار بود بپرسه. نه اینکه درس نداد برد مارو آزمایشگاه اصلا یه حالی به جمالمون داد. فقط اونجا یکمی کارهای بحال کردیم. مثلا اول باران طلایی درست کردیم. بعدش مس ۲ سولفات و فکر کنم سدیم کلرید رو با هم قاطی کردیم. یه واکنش سریع و باحال که حاصلش یه مایع آبی شفاف و یک پودر سفید مایل به آبی نامحلول بود.


وقتی دبیر رفت اونطرف آزمایشگاه تا آزمایش بعدی رو انجام بده. من شیطنتم گل کرد. تک تک بچه های شرور کلاس (مگه خودم چی هستم؟؟) رو تحریک کردم تا این دوتا رو (باران طلایی و محلول جدیده) با هم مخلوط کنن. آخرش خودم دست بکار شدم. اولش یه قل کوچیک زد بعدش رنگ اون مایع آبی شفاف شد قهوه ای تیره و کدر و اون پودر سفید مایل به آبی به زرد تبدیل شد. معلمه اومد طرف ما ببینه داریم چیکار میکنیم. احتمالا دیده من چیکار کردم. بعد گفت که اینو چیکار کردی. گفتم با هم قاطیشون کردیم. بعدش گفت آقای علی از شما انتظار نداشتم. جالب اینجا بود که بهم گفت علی. گفتم خوب کسی وارد عمل نشد من خودم وارد عمل شدم. اونم خندید. بعد رفت بشر رو بشوره که من از آزمایشگاه جیمیدم.


خیلی فاز داد. بعدش عصر که شد مثل خرس گرفتم خوابیدم. یکمی شهرزاد سپنلو و DJ مریم یا محشر گوش دادم و بعد هم یه بارون کار درست داره میاد.


حالا نمیدونم چه روزی میتونم این بلاگ رو آپ دیت کنم ولی این چند دو سه مطلب رو هم بگم


اینکه سایت http://www.hamvatanha.com/ که طراحی اون با من بوده و صاحب سایت آقای مسعود خان هستن افتتاح شد


بعدش یه داستانک:


یکی از دوستان میگفت که: دوست بچه ش(دخترش) شب اومده بوده خونه شون و قرار بوده ساعت ۱۰ مامانش بیاد دنبالش. خونه ش هم اون سر شهر بوده. مسیر کوتاهی نبوده. خلاصه ساعت ۱۰ میشه و مامی میشینه پشت ماشین و دبگاز میاد. ولی میبنه هرچی به ماشین گاز میده زیاد تند نمیره. به خودش میگه فردا میدمش تعمیر. خلاصه میره و میره میرسه دم در خونه و از ماشین که پیاده میشه میبینه یا خود خدا. این ماشین مثل انگار چرخای عقب آتیش گرفته باشن داره ازشون دود بلند میشه. آشنای ما میره ببینه چی شده که این بدبخت داره اینجوری دود میکنه که میبینه ماشین بدبخت تاحالا دستیش کشیده بوده. این ماشین هم چرخای جلوش داشتن چرخای عقبی رو دنبال خودشون میکشوندن چرخای عقب هم روی زمین کشیده میشدن. اینجا چند نکته آشکار میشه. اینکه اصلا حواسش نبوده بعد اینکه یک بار توی آینه بقل یا عقب نگاه نکرده ببینه این ماشین داره از پشتش دود بلند میشه. واقعا دالم به حال ملت میسوزه و بیش از اون دلم به حال ماشین ملت میسوزه.


 


ماجرای بعدی اینه:


ما توی کلاسمون یه نفر داریم که اسمش صداقته. این خیلی بچه ی باحال و در عین حال پررویی هست. دبیر مبانی هم کلا آدم باحالیه و یه جالی به جمال ما میده. کلا کلاس باحالی داره. همه توی کلاسش آزاد هستیم.
دبیر مبانی نشسته بود داشت تعریف مربوط به زبان
HTML رو میداد تا ما بنویسیم. گفت: یک زبان استاندارد هست برای نمایش صفحات وب. اشتباه گفته بود. زبانی هست برای طراحی صفحات وب. یهو اشتباهش رو فهمید گفت: نه
یدفعه یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نه و نگمه. همه بچه ها چارشاخ شده بودن که چرا همچین حرفی زده. یهو نگاه میکنه میبینه همه دارن نگاش میکنن میگه: مگه صداقت نبود؟؟


همه میزنیم زیر خنده. آقا خود دبیرمون هم خنده ش گرفته بود. تازه فهمیده بود که جریان چیه. این پسر کودن فکر کرده بود صداقت گفته: نه و اونم همچین جوابی داده بود.


خب. اینم از این.


راستی سه شنبه صبح که بلند شدم نزدیک بود از کلاس جا بمونم چون نگته کردم دیدم هوا تاریکه مثل ساعت ۵٫۵ صبح. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۶ هست. هوا اینقدر ابری بود که همه جا تاریک بود. اینجا تقریبا میشه گفت که ساعت ۵٫۵ تارکی خالص و ۶ هم آفتاب طلوعیده. ولی یه بارون حسابی اومد من هم کلی توی بارونا راه رفتم تا رسیدم کلاس و بهم حال داد. ولی وقتی رسیدم مدرسه با اینکه دومین نفری بودم که رسیده بودم مدیر گفت: اگر ۱۰ دقیقه زودتر اومده بودی اینقدر خیس نمیشدی. چقدر این فرصت طلبه. اه اه اه

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

سلام. خوبین؟؟


من که شارژ شارژم. از شما خبر ندارم.


بعدازظهر شنبه یه بارون قشنگ اومد. خیلی بهم فاز داد. من کلا از بارون خیلی حال میکنم. مخصوصا اون شب که دیگه حالی به حولی. عید شد و عشق و صفا.


یکشنبه بخاطر بارون روز قبلش خیلی هوای توپی داشتیم. یه هوای تمیز که آدم حال میکرد توش قدم بزنه. راه بره و فکرای خوب خوب بکنه. ولی بگم این هواها اصلا هواهای دونفره نیستن. چون من این هواها رو دوست دارم که توشون تنهایی راه برم.


دوشنبه هم باحال بود. صبح رفتیم سر کلاس. قرار بود حسابان همه رو بیاره پا تخته که دهنمون رو سرویس کنه که نیاورد. بعدش امتحان عربی داشتیم که ازمون نگرفت بعدش هم شیمی قرار بود بپرسه. نه اینکه درس نداد برد مارو آزمایشگاه اصلا یه حالی به جمالمون داد. فقط اونجا یکمی کارهای بحال کردیم. مثلا اول باران طلایی درست کردیم. بعدش مس ۲ سولفات و فکر کنم سدیم کلرید رو با هم قاطی کردیم. یه واکنش سریع و باحال که حاصلش یه مایع آبی شفاف و یک پودر سفید مایل به آبی نامحلول بود.


وقتی دبیر رفت اونطرف آزمایشگاه تا آزمایش بعدی رو انجام بده. من شیطنتم گل کرد. تک تک بچه های شرور کلاس (مگه خودم چی هستم؟؟) رو تحریک کردم تا این دوتا رو (باران طلایی و محلول جدیده) با هم مخلوط کنن. آخرش خودم دست بکار شدم. اولش یه قل کوچیک زد بعدش رنگ اون مایع آبی شفاف شد قهوه ای تیره و کدر و اون پودر سفید مایل به آبی به زرد تبدیل شد. معلمه اومد طرف ما ببینه داریم چیکار میکنیم. احتمالا دیده من چیکار کردم. بعد گفت که اینو چیکار کردی. گفتم با هم قاطیشون کردیم. بعدش گفت آقای علی از شما انتظار نداشتم. جالب اینجا بود که بهم گفت علی. گفتم خوب کسی وارد عمل نشد من خودم وارد عمل شدم. اونم خندید. بعد رفت بشر رو بشوره که من از آزمایشگاه جیمیدم.


خیلی فاز داد. بعدش عصر که شد مثل خرس گرفتم خوابیدم. یکمی شهرزاد سپنلو و DJ مریم یا محشر گوش دادم و بعد هم یه بارون کار درست داره میاد.


حالا نمیدونم چه روزی میتونم این بلاگ رو آپ دیت کنم ولی این چند دو سه مطلب رو هم بگم


اینکه سایت http://www.hamvatanha.com/ که طراحی اون با من بوده و صاحب سایت آقای مسعود خان هستن افتتاح شد


بعدش یه داستانک:


یکی از دوستان میگفت که: دوست بچه ش(دخترش) شب اومده بوده خونه شون و قرار بوده ساعت ۱۰ مامانش بیاد دنبالش. خونه ش هم اون سر شهر بوده. مسیر کوتاهی نبوده. خلاصه ساعت ۱۰ میشه و مامی میشینه پشت ماشین و دبگاز میاد. ولی میبنه هرچی به ماشین گاز میده زیاد تند نمیره. به خودش میگه فردا میدمش تعمیر. خلاصه میره و میره میرسه دم در خونه و از ماشین که پیاده میشه میبینه یا خود خدا. این ماشین مثل انگار چرخای عقب آتیش گرفته باشن داره ازشون دود بلند میشه. آشنای ما میره ببینه چی شده که این بدبخت داره اینجوری دود میکنه که میبینه ماشین بدبخت تاحالا دستیش کشیده بوده. این ماشین هم چرخای جلوش داشتن چرخای عقبی رو دنبال خودشون میکشوندن چرخای عقب هم روی زمین کشیده میشدن. اینجا چند نکته آشکار میشه. اینکه اصلا حواسش نبوده بعد اینکه یک بار توی آینه بقل یا عقب نگاه نکرده ببینه این ماشین داره از پشتش دود بلند میشه. واقعا دالم به حال ملت میسوزه و بیش از اون دلم به حال ماشین ملت میسوزه.


 


ماجرای بعدی اینه:


ما توی کلاسمون یه نفر داریم که اسمش صداقته. این خیلی بچه ی باحال و در عین حال پررویی هست. دبیر مبانی هم کلا آدم باحالیه و یه جالی به جمال ما میده. کلا کلاس باحالی داره. همه توی کلاسش آزاد هستیم.
دبیر مبانی نشسته بود داشت تعریف مربوط به زبان
HTML رو میداد تا ما بنویسیم. گفت: یک زبان استاندارد هست برای نمایش صفحات وب. اشتباه گفته بود. زبانی هست برای طراحی صفحات وب. یهو اشتباهش رو فهمید گفت: نه
یدفعه یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نه و نگمه. همه بچه ها چارشاخ شده بودن که چرا همچین حرفی زده. یهو نگاه میکنه میبینه همه دارن نگاش میکنن میگه: مگه صداقت نبود؟؟


همه میزنیم زیر خنده. آقا خود دبیرمون هم خنده ش گرفته بود. تازه فهمیده بود که جریان چیه. این پسر کودن فکر کرده بود صداقت گفته: نه و اونم همچین جوابی داده بود.


خب. اینم از این.


راستی سه شنبه صبح که بلند شدم نزدیک بود از کلاس جا بمونم چون نگته کردم دیدم هوا تاریکه مثل ساعت ۵٫۵ صبح. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۶ هست. هوا اینقدر ابری بود که همه جا تاریک بود. اینجا تقریبا میشه گفت که ساعت ۵٫۵ تارکی خالص و ۶ هم آفتاب طلوعیده. ولی یه بارون حسابی اومد من هم کلی توی بارونا راه رفتم تا رسیدم کلاس و بهم حال داد. ولی وقتی رسیدم مدرسه با اینکه دومین نفری بودم که رسیده بودم مدیر گفت: اگر ۱۰ دقیقه زودتر اومده بودی اینقدر خیس نمیشدی. چقدر این فرصت طلبه. اه اه اه

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

سلام. خوبین؟؟


من که شارژ شارژم. از شما خبر ندارم.


بعدازظهر شنبه یه بارون قشنگ اومد. خیلی بهم فاز داد. من کلا از بارون خیلی حال میکنم. مخصوصا اون شب که دیگه حالی به حولی. عید شد و عشق و صفا.


یکشنبه بخاطر بارون روز قبلش خیلی هوای توپی داشتیم. یه هوای تمیز که آدم حال میکرد توش قدم بزنه. راه بره و فکرای خوب خوب بکنه. ولی بگم این هواها اصلا هواهای دونفره نیستن. چون من این هواها رو دوست دارم که توشون تنهایی راه برم.


دوشنبه هم باحال بود. صبح رفتیم سر کلاس. قرار بود حسابان همه رو بیاره پا تخته که دهنمون رو سرویس کنه که نیاورد. بعدش امتحان عربی داشتیم که ازمون نگرفت بعدش هم شیمی قرار بود بپرسه. نه اینکه درس نداد برد مارو آزمایشگاه اصلا یه حالی به جمالمون داد. فقط اونجا یکمی کارهای بحال کردیم. مثلا اول باران طلایی درست کردیم. بعدش مس ۲ سولفات و فکر کنم سدیم کلرید رو با هم قاطی کردیم. یه واکنش سریع و باحال که حاصلش یه مایع آبی شفاف و یک پودر سفید مایل به آبی نامحلول بود.


وقتی دبیر رفت اونطرف آزمایشگاه تا آزمایش بعدی رو انجام بده. من شیطنتم گل کرد. تک تک بچه های شرور کلاس (مگه خودم چی هستم؟؟) رو تحریک کردم تا این دوتا رو (باران طلایی و محلول جدیده) با هم مخلوط کنن. آخرش خودم دست بکار شدم. اولش یه قل کوچیک زد بعدش رنگ اون مایع آبی شفاف شد قهوه ای تیره و کدر و اون پودر سفید مایل به آبی به زرد تبدیل شد. معلمه اومد طرف ما ببینه داریم چیکار میکنیم. احتمالا دیده من چیکار کردم. بعد گفت که اینو چیکار کردی. گفتم با هم قاطیشون کردیم. بعدش گفت آقای علی از شما انتظار نداشتم. جالب اینجا بود که بهم گفت علی. گفتم خوب کسی وارد عمل نشد من خودم وارد عمل شدم. اونم خندید. بعد رفت بشر رو بشوره که من از آزمایشگاه جیمیدم.


خیلی فاز داد. بعدش عصر که شد مثل خرس گرفتم خوابیدم. یکمی شهرزاد سپنلو و DJ مریم یا محشر گوش دادم و بعد هم یه بارون کار درست داره میاد.


حالا نمیدونم چه روزی میتونم این بلاگ رو آپ دیت کنم ولی این چند دو سه مطلب رو هم بگم


اینکه سایت http://www.hamvatanha.com/ که طراحی اون با من بوده و صاحب سایت آقای مسعود خان هستن افتتاح شد


بعدش یه داستانک:


یکی از دوستان میگفت که: دوست بچه ش(دخترش) شب اومده بوده خونه شون و قرار بوده ساعت ۱۰ مامانش بیاد دنبالش. خونه ش هم اون سر شهر بوده. مسیر کوتاهی نبوده. خلاصه ساعت ۱۰ میشه و مامی میشینه پشت ماشین و دبگاز میاد. ولی میبنه هرچی به ماشین گاز میده زیاد تند نمیره. به خودش میگه فردا میدمش تعمیر. خلاصه میره و میره میرسه دم در خونه و از ماشین که پیاده میشه میبینه یا خود خدا. این ماشین مثل انگار چرخای عقب آتیش گرفته باشن داره ازشون دود بلند میشه. آشنای ما میره ببینه چی شده که این بدبخت داره اینجوری دود میکنه که میبینه ماشین بدبخت تاحالا دستیش کشیده بوده. این ماشین هم چرخای جلوش داشتن چرخای عقبی رو دنبال خودشون میکشوندن چرخای عقب هم روی زمین کشیده میشدن. اینجا چند نکته آشکار میشه. اینکه اصلا حواسش نبوده بعد اینکه یک بار توی آینه بقل یا عقب نگاه نکرده ببینه این ماشین داره از پشتش دود بلند میشه. واقعا دالم به حال ملت میسوزه و بیش از اون دلم به حال ماشین ملت میسوزه.


 


ماجرای بعدی اینه:


ما توی کلاسمون یه نفر داریم که اسمش صداقته. این خیلی بچه ی باحال و در عین حال پررویی هست. دبیر مبانی هم کلا آدم باحالیه و یه جالی به جمال ما میده. کلا کلاس باحالی داره. همه توی کلاسش آزاد هستیم.
دبیر مبانی نشسته بود داشت تعریف مربوط به زبان
HTML رو میداد تا ما بنویسیم. گفت: یک زبان استاندارد هست برای نمایش صفحات وب. اشتباه گفته بود. زبانی هست برای طراحی صفحات وب. یهو اشتباهش رو فهمید گفت: نه
یدفعه یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نه و نگمه. همه بچه ها چارشاخ شده بودن که چرا همچین حرفی زده. یهو نگاه میکنه میبینه همه دارن نگاش میکنن میگه: مگه صداقت نبود؟؟


همه میزنیم زیر خنده. آقا خود دبیرمون هم خنده ش گرفته بود. تازه فهمیده بود که جریان چیه. این پسر کودن فکر کرده بود صداقت گفته: نه و اونم همچین جوابی داده بود.


خب. اینم از این.


راستی سه شنبه صبح که بلند شدم نزدیک بود از کلاس جا بمونم چون نگته کردم دیدم هوا تاریکه مثل ساعت ۵٫۵ صبح. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۶ هست. هوا اینقدر ابری بود که همه جا تاریک بود. اینجا تقریبا میشه گفت که ساعت ۵٫۵ تارکی خالص و ۶ هم آفتاب طلوعیده. ولی یه بارون حسابی اومد من هم کلی توی بارونا راه رفتم تا رسیدم کلاس و بهم حال داد. ولی وقتی رسیدم مدرسه با اینکه دومین نفری بودم که رسیده بودم مدیر گفت: اگر ۱۰ دقیقه زودتر اومده بودی اینقدر خیس نمیشدی. چقدر این فرصت طلبه. اه اه اه

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

سلام. خوبین؟؟


من که شارژ شارژم. از شما خبر ندارم.


بعدازظهر شنبه یه بارون قشنگ اومد. خیلی بهم فاز داد. من کلا از بارون خیلی حال میکنم. مخصوصا اون شب که دیگه حالی به حولی. عید شد و عشق و صفا.


یکشنبه بخاطر بارون روز قبلش خیلی هوای توپی داشتیم. یه هوای تمیز که آدم حال میکرد توش قدم بزنه. راه بره و فکرای خوب خوب بکنه. ولی بگم این هواها اصلا هواهای دونفره نیستن. چون من این هواها رو دوست دارم که توشون تنهایی راه برم.


دوشنبه هم باحال بود. صبح رفتیم سر کلاس. قرار بود حسابان همه رو بیاره پا تخته که دهنمون رو سرویس کنه که نیاورد. بعدش امتحان عربی داشتیم که ازمون نگرفت بعدش هم شیمی قرار بود بپرسه. نه اینکه درس نداد برد مارو آزمایشگاه اصلا یه حالی به جمالمون داد. فقط اونجا یکمی کارهای بحال کردیم. مثلا اول باران طلایی درست کردیم. بعدش مس ۲ سولفات و فکر کنم سدیم کلرید رو با هم قاطی کردیم. یه واکنش سریع و باحال که حاصلش یه مایع آبی شفاف و یک پودر سفید مایل به آبی نامحلول بود.


وقتی دبیر رفت اونطرف آزمایشگاه تا آزمایش بعدی رو انجام بده. من شیطنتم گل کرد. تک تک بچه های شرور کلاس (مگه خودم چی هستم؟؟) رو تحریک کردم تا این دوتا رو (باران طلایی و محلول جدیده) با هم مخلوط کنن. آخرش خودم دست بکار شدم. اولش یه قل کوچیک زد بعدش رنگ اون مایع آبی شفاف شد قهوه ای تیره و کدر و اون پودر سفید مایل به آبی به زرد تبدیل شد. معلمه اومد طرف ما ببینه داریم چیکار میکنیم. احتمالا دیده من چیکار کردم. بعد گفت که اینو چیکار کردی. گفتم با هم قاطیشون کردیم. بعدش گفت آقای علی از شما انتظار نداشتم. جالب اینجا بود که بهم گفت علی. گفتم خوب کسی وارد عمل نشد من خودم وارد عمل شدم. اونم خندید. بعد رفت بشر رو بشوره که من از آزمایشگاه جیمیدم.


خیلی فاز داد. بعدش عصر که شد مثل خرس گرفتم خوابیدم. یکمی شهرزاد سپنلو و DJ مریم یا محشر گوش دادم و بعد هم یه بارون کار درست داره میاد.


حالا نمیدونم چه روزی میتونم این بلاگ رو آپ دیت کنم ولی این چند دو سه مطلب رو هم بگم


اینکه سایت http://www.hamvatanha.com/ که طراحی اون با من بوده و صاحب سایت آقای مسعود خان هستن افتتاح شد


بعدش یه داستانک:


یکی از دوستان میگفت که: دوست بچه ش(دخترش) شب اومده بوده خونه شون و قرار بوده ساعت ۱۰ مامانش بیاد دنبالش. خونه ش هم اون سر شهر بوده. مسیر کوتاهی نبوده. خلاصه ساعت ۱۰ میشه و مامی میشینه پشت ماشین و دبگاز میاد. ولی میبنه هرچی به ماشین گاز میده زیاد تند نمیره. به خودش میگه فردا میدمش تعمیر. خلاصه میره و میره میرسه دم در خونه و از ماشین که پیاده میشه میبینه یا خود خدا. این ماشین مثل انگار چرخای عقب آتیش گرفته باشن داره ازشون دود بلند میشه. آشنای ما میره ببینه چی شده که این بدبخت داره اینجوری دود میکنه که میبینه ماشین بدبخت تاحالا دستیش کشیده بوده. این ماشین هم چرخای جلوش داشتن چرخای عقبی رو دنبال خودشون میکشوندن چرخای عقب هم روی زمین کشیده میشدن. اینجا چند نکته آشکار میشه. اینکه اصلا حواسش نبوده بعد اینکه یک بار توی آینه بقل یا عقب نگاه نکرده ببینه این ماشین داره از پشتش دود بلند میشه. واقعا دالم به حال ملت میسوزه و بیش از اون دلم به حال ماشین ملت میسوزه.


 


ماجرای بعدی اینه:


ما توی کلاسمون یه نفر داریم که اسمش صداقته. این خیلی بچه ی باحال و در عین حال پررویی هست. دبیر مبانی هم کلا آدم باحالیه و یه جالی به جمال ما میده. کلا کلاس باحالی داره. همه توی کلاسش آزاد هستیم.
دبیر مبانی نشسته بود داشت تعریف مربوط به زبان
HTML رو میداد تا ما بنویسیم. گفت: یک زبان استاندارد هست برای نمایش صفحات وب. اشتباه گفته بود. زبانی هست برای طراحی صفحات وب. یهو اشتباهش رو فهمید گفت: نه
یدفعه یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نه و نگمه. همه بچه ها چارشاخ شده بودن که چرا همچین حرفی زده. یهو نگاه میکنه میبینه همه دارن نگاش میکنن میگه: مگه صداقت نبود؟؟


همه میزنیم زیر خنده. آقا خود دبیرمون هم خنده ش گرفته بود. تازه فهمیده بود که جریان چیه. این پسر کودن فکر کرده بود صداقت گفته: نه و اونم همچین جوابی داده بود.


خب. اینم از این.


راستی سه شنبه صبح که بلند شدم نزدیک بود از کلاس جا بمونم چون نگته کردم دیدم هوا تاریکه مثل ساعت ۵٫۵ صبح. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۶ هست. هوا اینقدر ابری بود که همه جا تاریک بود. اینجا تقریبا میشه گفت که ساعت ۵٫۵ تارکی خالص و ۶ هم آفتاب طلوعیده. ولی یه بارون حسابی اومد من هم کلی توی بارونا راه رفتم تا رسیدم کلاس و بهم حال داد. ولی وقتی رسیدم مدرسه با اینکه دومین نفری بودم که رسیده بودم مدیر گفت: اگر ۱۰ دقیقه زودتر اومده بودی اینقدر خیس نمیشدی. چقدر این فرصت طلبه. اه اه اه

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

جورج.دبیلو. بوش باز هم انتخاب شد.


اصلا مگه میشد انتخاب نشه؟؟ امکان نداشت.


از روزی که تبلیغات شروع شد همه میدونستیم که بوش آخرش با استفاده از بن لادن نزدیک انتخابات خودش رو میندازه جلوتر. آخرش هم همینکار رو کرد. ولی ما میگتیم دستگیرش میکنه. ولی فکرمون بسته بود. اون باید ۴ سال دیگه اواخر دوره‌ی ریاست جمهوریش اون رو دستگیر کنه. باید یه جوری بشه که چند سال دیگه بگن بوش در مقابل تروریسم با تمام وجودش ایستادگی کرد. اون هنوز برای حمله به دو یا سه کشور دیگه نیاز به بن لادن داره.


از همون اول گفتم که سیاست پدر مادر درست حسابی نداره.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

جورج.دبیلو. بوش باز هم انتخاب شد.


اصلا مگه میشد انتخاب نشه؟؟ امکان نداشت.


از روزی که تبلیغات شروع شد همه میدونستیم که بوش آخرش با استفاده از بن لادن نزدیک انتخابات خودش رو میندازه جلوتر. آخرش هم همینکار رو کرد. ولی ما میگتیم دستگیرش میکنه. ولی فکرمون بسته بود. اون باید ۴ سال دیگه اواخر دوره‌ی ریاست جمهوریش اون رو دستگیر کنه. باید یه جوری بشه که چند سال دیگه بگن بوش در مقابل تروریسم با تمام وجودش ایستادگی کرد. اون هنوز برای حمله به دو یا سه کشور دیگه نیاز به بن لادن داره.


از همون اول گفتم که سیاست پدر مادر درست حسابی نداره.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب

جورج.دبیلو. بوش باز هم انتخاب شد.


اصلا مگه میشد انتخاب نشه؟؟ امکان نداشت.


از روزی که تبلیغات شروع شد همه میدونستیم که بوش آخرش با استفاده از بن لادن نزدیک انتخابات خودش رو میندازه جلوتر. آخرش هم همینکار رو کرد. ولی ما میگتیم دستگیرش میکنه. ولی فکرمون بسته بود. اون باید ۴ سال دیگه اواخر دوره‌ی ریاست جمهوریش اون رو دستگیر کنه. باید یه جوری بشه که چند سال دیگه بگن بوش در مقابل تروریسم با تمام وجودش ایستادگی کرد. اون هنوز برای حمله به دو یا سه کشور دیگه نیاز به بن لادن داره.


از همون اول گفتم که سیاست پدر مادر درست حسابی نداره.

در زمینه Uncategorized
بدون جواب