۸ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۵۰
سلام.
خوبین. از تمام کسایی که تاحالا منو همراهی کردن تشکر میکنم. نه فکرای خوب خوب نکنین. من هنوز بلای جونتونم
.
راستی چون قالبم ته تمام سطر هارو حذف میکرد قالب رو عوض کردم. فعلا
میدونین. داشتم به این فکر میکردم که چقدر زود گذشت. ۱ ماه رمضون گذشت. برای من انگار همین دیروز بود که داداشم از تهرون اومد. ولی الآن توی راه هست و انشاالله تا ۱۲ ساعت دیگه تهرونه.
ترس از بزرگ شدن میدونین چیه؟
ترس از بزرگ شدن رو هنوز هیچ کدوم درک نکردین ولی من درکش کردم و شاید با این بلاگ من درکش کنین.
میدونین من خدم چند وقت پیش میگفتم که تر ساز بزرگ شدن چیه؟ عجب ترس مسخرهای. ولی حالا میفهمم منظور چیه.
میترسیم که بزرگ شیم و به آرزوهامون نرسیم. میترسیم بزرگ شیم و تونی که باید بشیم نشیم. میترسیم دنیا به وفق مرادمون نباشه. میترسیم که اونی که قبلا بودیم نباشیم.
مثلا شما کتابهای هری پاتر رو باز کردین و خوندین ولی ممکنه بزرگ شین و دیگه از اون کتابها اون لذتی رو که باید نبرین. ما هم مثل هری داریم برگ میشیم. عقلمون. ذهنمون. افکارمون. چند وقت پیش من قدم ۱۶۱ بود و خواهرم ۱۶۳. حالا من ۱۷۱ و خواهرم ۱۶۳.
بزرگ میشیم. همه بزرگ میشن. میدونین کدوم ترس از همه بدتره؟
اونی که بچهتون ناقصالخلقه باشه یا اینکه برای بچهها و همسر و شوهرتون اونی نباشین که باید.
پس تصمیم میگیرین. عاشق نشین یا حداقلش ازدواج نکنین و عاشق شدن رو مثل یه بازی در نظر میگیرین.
این بزرگترین ترسی هست که من توی زندگیم دارم. میترسم که نتونم اونی باشم که باید.
فعلا بیشتر از الین ناراحتتون نمیکنم.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۸ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۵۰
سلام.
خوبین. از تمام کسایی که تاحالا منو همراهی کردن تشکر میکنم. نه فکرای خوب خوب نکنین. من هنوز بلای جونتونم
.
راستی چون قالبم ته تمام سطر هارو حذف میکرد قالب رو عوض کردم. فعلا
میدونین. داشتم به این فکر میکردم که چقدر زود گذشت. ۱ ماه رمضون گذشت. برای من انگار همین دیروز بود که داداشم از تهرون اومد. ولی الآن توی راه هست و انشاالله تا ۱۲ ساعت دیگه تهرونه.
ترس از بزرگ شدن میدونین چیه؟
ترس از بزرگ شدن رو هنوز هیچ کدوم درک نکردین ولی من درکش کردم و شاید با این بلاگ من درکش کنین.
میدونین من خدم چند وقت پیش میگفتم که تر ساز بزرگ شدن چیه؟ عجب ترس مسخرهای. ولی حالا میفهمم منظور چیه.
میترسیم که بزرگ شیم و به آرزوهامون نرسیم. میترسیم بزرگ شیم و تونی که باید بشیم نشیم. میترسیم دنیا به وفق مرادمون نباشه. میترسیم که اونی که قبلا بودیم نباشیم.
مثلا شما کتابهای هری پاتر رو باز کردین و خوندین ولی ممکنه بزرگ شین و دیگه از اون کتابها اون لذتی رو که باید نبرین. ما هم مثل هری داریم برگ میشیم. عقلمون. ذهنمون. افکارمون. چند وقت پیش من قدم ۱۶۱ بود و خواهرم ۱۶۳. حالا من ۱۷۱ و خواهرم ۱۶۳.
بزرگ میشیم. همه بزرگ میشن. میدونین کدوم ترس از همه بدتره؟
اونی که بچهتون ناقصالخلقه باشه یا اینکه برای بچهها و همسر و شوهرتون اونی نباشین که باید.
پس تصمیم میگیرین. عاشق نشین یا حداقلش ازدواج نکنین و عاشق شدن رو مثل یه بازی در نظر میگیرین.
این بزرگترین ترسی هست که من توی زندگیم دارم. میترسم که نتونم اونی باشم که باید.
فعلا بیشتر از الین ناراحتتون نمیکنم.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۸ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۵۰
سلام.
خوبین. از تمام کسایی که تاحالا منو همراهی کردن تشکر میکنم. نه فکرای خوب خوب نکنین. من هنوز بلای جونتونم
.
راستی چون قالبم ته تمام سطر هارو حذف میکرد قالب رو عوض کردم. فعلا
میدونین. داشتم به این فکر میکردم که چقدر زود گذشت. ۱ ماه رمضون گذشت. برای من انگار همین دیروز بود که داداشم از تهرون اومد. ولی الآن توی راه هست و انشاالله تا ۱۲ ساعت دیگه تهرونه.
ترس از بزرگ شدن میدونین چیه؟
ترس از بزرگ شدن رو هنوز هیچ کدوم درک نکردین ولی من درکش کردم و شاید با این بلاگ من درکش کنین.
میدونین من خدم چند وقت پیش میگفتم که تر ساز بزرگ شدن چیه؟ عجب ترس مسخرهای. ولی حالا میفهمم منظور چیه.
میترسیم که بزرگ شیم و به آرزوهامون نرسیم. میترسیم بزرگ شیم و تونی که باید بشیم نشیم. میترسیم دنیا به وفق مرادمون نباشه. میترسیم که اونی که قبلا بودیم نباشیم.
مثلا شما کتابهای هری پاتر رو باز کردین و خوندین ولی ممکنه بزرگ شین و دیگه از اون کتابها اون لذتی رو که باید نبرین. ما هم مثل هری داریم برگ میشیم. عقلمون. ذهنمون. افکارمون. چند وقت پیش من قدم ۱۶۱ بود و خواهرم ۱۶۳. حالا من ۱۷۱ و خواهرم ۱۶۳.
بزرگ میشیم. همه بزرگ میشن. میدونین کدوم ترس از همه بدتره؟
اونی که بچهتون ناقصالخلقه باشه یا اینکه برای بچهها و همسر و شوهرتون اونی نباشین که باید.
پس تصمیم میگیرین. عاشق نشین یا حداقلش ازدواج نکنین و عاشق شدن رو مثل یه بازی در نظر میگیرین.
این بزرگترین ترسی هست که من توی زندگیم دارم. میترسم که نتونم اونی باشم که باید.
فعلا بیشتر از الین ناراحتتون نمیکنم.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۸ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۵۰
سلام.
خوبین. از تمام کسایی که تاحالا منو همراهی کردن تشکر میکنم. نه فکرای خوب خوب نکنین. من هنوز بلای جونتونم
.
راستی چون قالبم ته تمام سطر هارو حذف میکرد قالب رو عوض کردم. فعلا
میدونین. داشتم به این فکر میکردم که چقدر زود گذشت. ۱ ماه رمضون گذشت. برای من انگار همین دیروز بود که داداشم از تهرون اومد. ولی الآن توی راه هست و انشاالله تا ۱۲ ساعت دیگه تهرونه.
ترس از بزرگ شدن میدونین چیه؟
ترس از بزرگ شدن رو هنوز هیچ کدوم درک نکردین ولی من درکش کردم و شاید با این بلاگ من درکش کنین.
میدونین من خدم چند وقت پیش میگفتم که تر ساز بزرگ شدن چیه؟ عجب ترس مسخرهای. ولی حالا میفهمم منظور چیه.
میترسیم که بزرگ شیم و به آرزوهامون نرسیم. میترسیم بزرگ شیم و تونی که باید بشیم نشیم. میترسیم دنیا به وفق مرادمون نباشه. میترسیم که اونی که قبلا بودیم نباشیم.
مثلا شما کتابهای هری پاتر رو باز کردین و خوندین ولی ممکنه بزرگ شین و دیگه از اون کتابها اون لذتی رو که باید نبرین. ما هم مثل هری داریم برگ میشیم. عقلمون. ذهنمون. افکارمون. چند وقت پیش من قدم ۱۶۱ بود و خواهرم ۱۶۳. حالا من ۱۷۱ و خواهرم ۱۶۳.
بزرگ میشیم. همه بزرگ میشن. میدونین کدوم ترس از همه بدتره؟
اونی که بچهتون ناقصالخلقه باشه یا اینکه برای بچهها و همسر و شوهرتون اونی نباشین که باید.
پس تصمیم میگیرین. عاشق نشین یا حداقلش ازدواج نکنین و عاشق شدن رو مثل یه بازی در نظر میگیرین.
این بزرگترین ترسی هست که من توی زندگیم دارم. میترسم که نتونم اونی باشم که باید.
فعلا بیشتر از الین ناراحتتون نمیکنم.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۸ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۵۰
سلام.
خوبین. از تمام کسایی که تاحالا منو همراهی کردن تشکر میکنم. نه فکرای خوب خوب نکنین. من هنوز بلای جونتونم
.
راستی چون قالبم ته تمام سطر هارو حذف میکرد قالب رو عوض کردم. فعلا
میدونین. داشتم به این فکر میکردم که چقدر زود گذشت. ۱ ماه رمضون گذشت. برای من انگار همین دیروز بود که داداشم از تهرون اومد. ولی الآن توی راه هست و انشاالله تا ۱۲ ساعت دیگه تهرونه.
ترس از بزرگ شدن میدونین چیه؟
ترس از بزرگ شدن رو هنوز هیچ کدوم درک نکردین ولی من درکش کردم و شاید با این بلاگ من درکش کنین.
میدونین من خدم چند وقت پیش میگفتم که تر ساز بزرگ شدن چیه؟ عجب ترس مسخرهای. ولی حالا میفهمم منظور چیه.
میترسیم که بزرگ شیم و به آرزوهامون نرسیم. میترسیم بزرگ شیم و تونی که باید بشیم نشیم. میترسیم دنیا به وفق مرادمون نباشه. میترسیم که اونی که قبلا بودیم نباشیم.
مثلا شما کتابهای هری پاتر رو باز کردین و خوندین ولی ممکنه بزرگ شین و دیگه از اون کتابها اون لذتی رو که باید نبرین. ما هم مثل هری داریم برگ میشیم. عقلمون. ذهنمون. افکارمون. چند وقت پیش من قدم ۱۶۱ بود و خواهرم ۱۶۳. حالا من ۱۷۱ و خواهرم ۱۶۳.
بزرگ میشیم. همه بزرگ میشن. میدونین کدوم ترس از همه بدتره؟
اونی که بچهتون ناقصالخلقه باشه یا اینکه برای بچهها و همسر و شوهرتون اونی نباشین که باید.
پس تصمیم میگیرین. عاشق نشین یا حداقلش ازدواج نکنین و عاشق شدن رو مثل یه بازی در نظر میگیرین.
این بزرگترین ترسی هست که من توی زندگیم دارم. میترسم که نتونم اونی باشم که باید.
فعلا بیشتر از الین ناراحتتون نمیکنم.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۸ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۵۰
سلام.
خوبین. از تمام کسایی که تاحالا منو همراهی کردن تشکر میکنم. نه فکرای خوب خوب نکنین. من هنوز بلای جونتونم
.
راستی چون قالبم ته تمام سطر هارو حذف میکرد قالب رو عوض کردم. فعلا
میدونین. داشتم به این فکر میکردم که چقدر زود گذشت. ۱ ماه رمضون گذشت. برای من انگار همین دیروز بود که داداشم از تهرون اومد. ولی الآن توی راه هست و انشاالله تا ۱۲ ساعت دیگه تهرونه.
ترس از بزرگ شدن میدونین چیه؟
ترس از بزرگ شدن رو هنوز هیچ کدوم درک نکردین ولی من درکش کردم و شاید با این بلاگ من درکش کنین.
میدونین من خدم چند وقت پیش میگفتم که تر ساز بزرگ شدن چیه؟ عجب ترس مسخرهای. ولی حالا میفهمم منظور چیه.
میترسیم که بزرگ شیم و به آرزوهامون نرسیم. میترسیم بزرگ شیم و تونی که باید بشیم نشیم. میترسیم دنیا به وفق مرادمون نباشه. میترسیم که اونی که قبلا بودیم نباشیم.
مثلا شما کتابهای هری پاتر رو باز کردین و خوندین ولی ممکنه بزرگ شین و دیگه از اون کتابها اون لذتی رو که باید نبرین. ما هم مثل هری داریم برگ میشیم. عقلمون. ذهنمون. افکارمون. چند وقت پیش من قدم ۱۶۱ بود و خواهرم ۱۶۳. حالا من ۱۷۱ و خواهرم ۱۶۳.
بزرگ میشیم. همه بزرگ میشن. میدونین کدوم ترس از همه بدتره؟
اونی که بچهتون ناقصالخلقه باشه یا اینکه برای بچهها و همسر و شوهرتون اونی نباشین که باید.
پس تصمیم میگیرین. عاشق نشین یا حداقلش ازدواج نکنین و عاشق شدن رو مثل یه بازی در نظر میگیرین.
این بزرگترین ترسی هست که من توی زندگیم دارم. میترسم که نتونم اونی باشم که باید.
فعلا بیشتر از الین ناراحتتون نمیکنم.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۸ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۵۰
سلام.
خوبین. از تمام کسایی که تاحالا منو همراهی کردن تشکر میکنم. نه فکرای خوب خوب نکنین. من هنوز بلای جونتونم
.
راستی چون قالبم ته تمام سطر هارو حذف میکرد قالب رو عوض کردم. فعلا
میدونین. داشتم به این فکر میکردم که چقدر زود گذشت. ۱ ماه رمضون گذشت. برای من انگار همین دیروز بود که داداشم از تهرون اومد. ولی الآن توی راه هست و انشاالله تا ۱۲ ساعت دیگه تهرونه.
ترس از بزرگ شدن میدونین چیه؟
ترس از بزرگ شدن رو هنوز هیچ کدوم درک نکردین ولی من درکش کردم و شاید با این بلاگ من درکش کنین.
میدونین من خدم چند وقت پیش میگفتم که تر ساز بزرگ شدن چیه؟ عجب ترس مسخرهای. ولی حالا میفهمم منظور چیه.
میترسیم که بزرگ شیم و به آرزوهامون نرسیم. میترسیم بزرگ شیم و تونی که باید بشیم نشیم. میترسیم دنیا به وفق مرادمون نباشه. میترسیم که اونی که قبلا بودیم نباشیم.
مثلا شما کتابهای هری پاتر رو باز کردین و خوندین ولی ممکنه بزرگ شین و دیگه از اون کتابها اون لذتی رو که باید نبرین. ما هم مثل هری داریم برگ میشیم. عقلمون. ذهنمون. افکارمون. چند وقت پیش من قدم ۱۶۱ بود و خواهرم ۱۶۳. حالا من ۱۷۱ و خواهرم ۱۶۳.
بزرگ میشیم. همه بزرگ میشن. میدونین کدوم ترس از همه بدتره؟
اونی که بچهتون ناقصالخلقه باشه یا اینکه برای بچهها و همسر و شوهرتون اونی نباشین که باید.
پس تصمیم میگیرین. عاشق نشین یا حداقلش ازدواج نکنین و عاشق شدن رو مثل یه بازی در نظر میگیرین.
این بزرگترین ترسی هست که من توی زندگیم دارم. میترسم که نتونم اونی باشم که باید.
فعلا بیشتر از الین ناراحتتون نمیکنم.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۵ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۱۵
سلام. من داداشم که از تهرون و یزد که اومدن یه داستانهای جدیدی بای خودشون تعریف مکینن.
داداشم که از تهرون اومده میگه که توی زورنامهی همشهری چند وقت پیش نوشته که
آرزوی سوار شدن بر الگانس را به گور نخواهید برد
من پرسیدم جریان چی بوده چون نمیشه که تمام مردم شهر رو برای اینکه سوار الگانس کنن بگیرن ببرن پاسگاه
هیچی ۳۰ تا الگانس نعشکش
توی تهرون هست. یعنی چی یعنی اینکه شما سریعتر از اونی که به بیمارستان برسی یه قبرت میرسی و آرزوی سوار الگانس شدن رو به گور نمیبری
.
بعدش داداشم که از یزد اومده میگه که استاد زبان انگلیسی شون روی تخته نوشته:
Girls = Money*Time
Time = Money
Girls = money2
Money = √Evil
Girls = Evil
با مزه بود مگه نه؟
ولی بعدش برای اینکه به قتل نرسه اینو میگه چون ۷۰ نفر دخترن و ۲۰ نفر پسر
یه نفر تصادف میکنه دکترش به دوستاش میگه که:
این یارو مغزش از کار افتاده. باید برین براش مغز بخرین. فقط به این شرط زنده میمونه.
دوستاش میرن براش مغز بخرن میبینن اه. مغز خانمها ۱ دلار حداکیر ۵ دلار ولی مغز آقایون ۱۰۰۰ دلار الا ۵۰۰۰ دلار به بالا. میپرسن چرا همچین میگن که چون آقایون از مغزشون زیاد استفاده نمیکنن بخاطر همین مغرشون آکبند هست.
آخه ببینین چه جفای بزرگی در حق ما مردا کردن.
راستی عید سعید فطر به همه مخصوصا ما محصل ها بخاطر ۳ روز تعطیلی مبارک.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۵ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۱۵
سلام. من داداشم که از تهرون و یزد که اومدن یه داستانهای جدیدی بای خودشون تعریف مکینن.
داداشم که از تهرون اومده میگه که توی زورنامهی همشهری چند وقت پیش نوشته که
آرزوی سوار شدن بر الگانس را به گور نخواهید برد
من پرسیدم جریان چی بوده چون نمیشه که تمام مردم شهر رو برای اینکه سوار الگانس کنن بگیرن ببرن پاسگاه
هیچی ۳۰ تا الگانس نعشکش
توی تهرون هست. یعنی چی یعنی اینکه شما سریعتر از اونی که به بیمارستان برسی یه قبرت میرسی و آرزوی سوار الگانس شدن رو به گور نمیبری
.
بعدش داداشم که از یزد اومده میگه که استاد زبان انگلیسی شون روی تخته نوشته:
Girls = Money*Time
Time = Money
Girls = money2
Money = √Evil
Girls = Evil
با مزه بود مگه نه؟
ولی بعدش برای اینکه به قتل نرسه اینو میگه چون ۷۰ نفر دخترن و ۲۰ نفر پسر
یه نفر تصادف میکنه دکترش به دوستاش میگه که:
این یارو مغزش از کار افتاده. باید برین براش مغز بخرین. فقط به این شرط زنده میمونه.
دوستاش میرن براش مغز بخرن میبینن اه. مغز خانمها ۱ دلار حداکیر ۵ دلار ولی مغز آقایون ۱۰۰۰ دلار الا ۵۰۰۰ دلار به بالا. میپرسن چرا همچین میگن که چون آقایون از مغزشون زیاد استفاده نمیکنن بخاطر همین مغرشون آکبند هست.
آخه ببینین چه جفای بزرگی در حق ما مردا کردن.
راستی عید سعید فطر به همه مخصوصا ما محصل ها بخاطر ۳ روز تعطیلی مبارک.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب
۵ آذر ۱۳۸۲ ساعت ۱۶:۱۵
سلام. من داداشم که از تهرون و یزد که اومدن یه داستانهای جدیدی بای خودشون تعریف مکینن.
داداشم که از تهرون اومده میگه که توی زورنامهی همشهری چند وقت پیش نوشته که
آرزوی سوار شدن بر الگانس را به گور نخواهید برد
من پرسیدم جریان چی بوده چون نمیشه که تمام مردم شهر رو برای اینکه سوار الگانس کنن بگیرن ببرن پاسگاه
هیچی ۳۰ تا الگانس نعشکش
توی تهرون هست. یعنی چی یعنی اینکه شما سریعتر از اونی که به بیمارستان برسی یه قبرت میرسی و آرزوی سوار الگانس شدن رو به گور نمیبری
.
بعدش داداشم که از یزد اومده میگه که استاد زبان انگلیسی شون روی تخته نوشته:
Girls = Money*Time
Time = Money
Girls = money2
Money = √Evil
Girls = Evil
با مزه بود مگه نه؟
ولی بعدش برای اینکه به قتل نرسه اینو میگه چون ۷۰ نفر دخترن و ۲۰ نفر پسر
یه نفر تصادف میکنه دکترش به دوستاش میگه که:
این یارو مغزش از کار افتاده. باید برین براش مغز بخرین. فقط به این شرط زنده میمونه.
دوستاش میرن براش مغز بخرن میبینن اه. مغز خانمها ۱ دلار حداکیر ۵ دلار ولی مغز آقایون ۱۰۰۰ دلار الا ۵۰۰۰ دلار به بالا. میپرسن چرا همچین میگن که چون آقایون از مغزشون زیاد استفاده نمیکنن بخاطر همین مغرشون آکبند هست.
آخه ببینین چه جفای بزرگی در حق ما مردا کردن.
راستی عید سعید فطر به همه مخصوصا ما محصل ها بخاطر ۳ روز تعطیلی مبارک.
من خداحافظ
در زمینه Uncategorized
بدون جواب