دیگه هیچ چیز بهم لذت نمیده. باید دردناک باشه ولی نیست.

دیگه مگه آدم چندبار تلاش میکنه و میبازه؟ مگه چقدر جون داره برای باختن؟ قبلنا میگفتم باید بازی کرد تا جایی که میشه، حتی اگر میبازی. خب منم تا جایی که میشد بازی کردم.
دیگه بازی نمیکنم. حداقل نمیبازم.
خرس قطبی درونم خسته ست. دلش مردن میخواد.

در زمینه آدمها, خرس قطبی, من, هزار حرف
بدون جواب

بعضی وقتا از خودخواهی آدمهای دور و برم؛ از اون بخشهایی‌ش که به من ضربه میزنه؛ میرنجم یا بهتره بگم ناراحت میشم. .ولی خود این موضوع از خودخواهی من برمیاد. من خودخواهی میکنم که این حس رو دارم نسبت به کارهای اونها. و بیخیال موضوع میشم و بهشون حق میدم که من هم اگر جای اونها بودم حتما همینکار رو میکردم و شاید حتی بیشتر.

من مشکل دارم. مطمئنا من مشکل دارم. یه چیزی توی من مشکل داره که اینطوری میشه وگرنه نباید اینطور بشه و ای کاش میتونستم بفهمم چیه که بتونم درستش کنم. همه میگن من آدم خوبی ام ولی باز هم این اتفاقات میوفته و این جریانات پیش میاد. بقول هادی پاکزاد که میگه: “برای من خوب از دور هورا چه راحت میکشن، مردم تو رو نزدیک میخوان تا به کثافت بکشن”

خیلی حرفها مونده رو دلم که بزنم. و خوشحالم که همینقدرش رو هم حتی میتونم بنویسم چون کسی اینجا رو نمیخونه.

در زمینه من, هزار حرف
بدون جواب

ایدز خودش آدم رو نمیکشه. اینقدر آدم رو ضعیف میکنه که حتی یه مشکل کوچیک از پا درت بیاره.
مثل تمام مشکلات دیگه ای که بزرگن ولی فک میکنیم طوریمون نشده ولی وقتی با یه ضربه ی کوچیک از یه جای دیگه یکهو خورد میشی میفهمی چقدر آذارت میداده.
خود تو حتما شده که تظاهر کنی خوبی و یه روز دیگه خوب نیستی و اگر ازت بپرسن چی شدی جوابش رو با یه سری دلائل خیلی کوچیک و الکی میدی ولی این اون دلیل اصلی نیست. اصلا نیست

در زمینه آدمها, هزار حرف
بدون جواب

یه روز در امیدواری کاملم و روز بعد نمیدونم میخواد چی بشه. فقط میدونم که تو هستی و کمکم کردی همیشه و به همین امید دارم که کمکم میکنی.

خدایا کمکم کن جز تو امیدی ندارم. دستت درست.

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب

چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستان صحبت میکردم، در مورد مرگ احساسی. یعنی اینکه به یه جایی برسی که دیگه حسی نداشته باشی.

میدونین احساس آدم مثل عصب بدنش میمونه، وقتی بیش از حد درد بکشه، وقتی بیش از حد بهش ضربه بزنی میمیره. وقتی آدم خودش رو بیش از حد با یک چیزی اذیت کنه بیش یا بیش از حد اذیتش کنن احساسش کم کم شروع میکنه مردن.

نه اینکه دیگه هیچ احساسی نداشته باشه، نه، ولی بی حس میشه، سر میشه. احساسات از دست میرن و لذت های زندگیش تبدیل میشن به یه سری چیزای کوچیک، چیزای خیلی کوچیک و براش مهم نیست اگر چیز مهمتری وجود داشته باشه یا نه، فقط براش مهمه که از اون چیزای کوچیک لذت ببره و روزش رو شب کنه. مهم نیست چطوری، فقط شب کنه.

احساس بی تعلقی میکنم. احساس میکنم مدتهای مدید اذیت کردن خودم باعث شده که به اونجا برسم که برام مهم نباشه هرچیزی. به یه روزمرگی ساده راضی باشم و فقط بخوام که تموم بشه همه چیز. خیلی حس بدیه

در زمینه من
بدون جواب

بارقه ی امیدی در من زنده شده که میگه انشالله درست میشه همه چیز.

بیشتر دارم به کارهام میرسم و خودش باعث میشه روحیه م بهتر باشه.

دوستای واقعیم رو بیشتر و بهتر میشناسم.

به یه سری آهنگهای قدیمی رسیدم و دوباره گوش میدم و خودم رو بهم میریزم.

تو ذهنم به هرکی که نزدیکم میشه یه چیز میگم اونم اینه : “من نشکستم، سعی نکن درستم کنی”.

از آدمها دوری میکنم چون میترسم ازشون، از خودم بیشتر از اونها.

وبلاگ موزیکم رو راه انداختم: http://music.alikalantari.com

در زمینه من
بدون جواب

امشب از اون شبهای نا آرومیه. از اون شبهایی که دوست ندارم بیدار باشم و دوست ندارم بخوابم. دوست ندارم هیچکار بکنم و دوست دارم یه جوری فقط بگذره. از اون شبهای پر التهاب لعنتی.

هیچ خبر خاصی نیست. هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیوفته. صرفا نمیتونم وا بدم، از توانم خارجه که وا بدم و جریانات رو به حال خودشون بذارم تا پیش بیان و ببینم چی میشه. باید زور بزنم تا ببینم چی میشه. چون برای وا دادن دیگه خیلی دیر شده

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب

میخوای آدم آندرستندیگی باشی؟باش
میخوای آدم خوبی باشی؟ خب بازم باش. به درک اصلا.
کی میخواد اهمیت بده که چه عنی هستی اصلا. حالا تو هر عن خاصی هم خواستی باشی باش.
برای هیچکس مهم نیست. دی.وس وارانه زندگی کردن هم مسئولیتش کمتره هم بیشتر خوش میگذره

در زمینه قدیمی‌ها
بدون جواب

یادمون باشه که روحیه رو آدم باید خودش به خودش بده. وگرنه هرچی بقیه تلاش کنن فایده ای نداره.

 

در زمینه آدمها, دیدگاه, هزار حرف
بدون جواب

دیروز توی تاکسی که نشسته بودم متوجه شدم که دختری که بغل دستم نشسته داره عین ابر بهار گریه میکنه.

وقتی پیاده شدیم خیلی دوست داشتم بهش بگم که اگر بخواد من میتونم جای اون رهگذری باشم که دوست داره هرچی میتونه بهش بگه شاید بهش فحش بده شاید سرش داد بزنه و بدونه اون ازش هیچی نمیپرسه هیچی نمیگه و دیگه هیچوقت نمیبینتش.

نمیدونم چرا نکردم

در زمینه من
بدون جواب